ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

کادوی روز بابائه دیر شده!!!

با اینکه بابا کلی از کادوی روز پدری که از طرف عرفان داده بودیم تعریف کرد و خونه باباجونمم پوشید و همه هم باز کلی تعریف کردن و گفتن خیلی قشنگه و به بابا میاد ولی عرفان بازم راضی نشد  این هفته یه روز با هم رفتیم که به انتخاب خودش کادو بخره

داشتیم میرفتیم که جلوی اسباب بازی فروشی وایساد.منم فک کردم یه کم میخواد نگاه کنه و زود میاد ولی خیلی طولش داد گفتم عرفان دیر میشه بیا..دستش تو دستم بود،کشیدمش ولی نیومد گفت إ وایسا یه کم...یه کم دیگه صبر کردم بعد گفت خب بیا..بعدم راه افتاد ولی داشت میرفت تو مغازه!!! 

گفتم کجا؟! عرفان قرار بود بریم برا بابا کادو بخریم..ولی دستشو از دستم درآورد گفت خب برای بابا دیگه..بیا.

بعدم رفت تو مغازه.دنبالش رفتم گفتم اینجا برا بابا چی میخوای بخری؟! مگه نمیخواستی لباس بخری؟

گفت نه..تو خریدی دیگه..بابا زیاد لباس داره..میخوام اونو بخرم.

یه پازل سه بعدی چوبی برج میلاد بود!!!آخه عرفان خودش عاشق برج میلاده.یعنی از روزی که رفتیم بازدید برج میلاد دیگه همش حرفشو میزنه.اگه بگم تا حالا بیشتر از 200سوال درباره برج میلاد پرسیده الکی نگفتم.تازه تمومیم نداره..یعنی هی فک میکنه و یه سری سوال جدید به ذهنش میرسه که بپرسه.آخرین سوالاشم اینا بود فک کنم:

 برج میلاد اینقد بلنده ،اگه بیفته ممکنه بیفته رو خونه ما؟!!اگه بیفته صداشو ما میشنویم؟!! اگه بخوان رنگش کنن چند سال طول میکشه؟!!اگه یه شب برقا بره بعد دیگه دیده نمیشه که،هواپیما نمیخوره بهش؟!!اگه هواپیما بخوره بهش برج میلاد میفته یا هواپیما؟!هربارم سوالاش هی عجیب غریب تر میشهفقط نمی دونم چرا تو 60درصد از سوالاش برج میلاد میفته؟!!

گفتم داری برا بابا میخری یا خودت؟!!

گفت نخیرم برای باباس...بابا پازل دوست داره همش با هم درست میکنیم.تازه اینکه لگو نیسکه.. پازل چوبیه.. برای بزرگاس،منم دست نمیزنم فقط نگاه میکنم،بابا خودش درست کنه.

هیچی دیگه خریدیم ولی خوبیش این بود که سریع خریدیم میخواست لباس انتخاب کنه دوساعت بعدم خونه نمیرفتیم

رفتیم خونه بابا هم تعجب کرد که اونقد زود برگشتیم!!بعد عرفان رفت بابا رو بغل کردبوس کرد گفت بفرمایید کادوی روز بابائه دیر شده!!

بابا هم بوسش کرد و تشکر کرد.

بابا وقتی کادو رو باز کرد واقعا غافلگیر شد چون فک میکرد قراره لباس باشه. خیلی هم خوشش اومد و کلی ذوق کرد عرفانم دیگه داشت بال در میاورد اونقد که از ذوق بابا ذوق کرده بود. منم...منم خوشحال شدم بابا خوشش اومد ولی عرفان یهو برگشت گفت دیدی امیر خان..دیدی گفتم بابا دوست داره؟! بعدم به بابا گفت میخواست نذاره من اینو براتون بخرم.

گفتم إإإ کی نذاشتم؟..خریدی که

گفت نخیر گفتی این چیه؟ برا خودته؟!لباس بخر..ولی من گفتم که اصلا دست نمیزنم برای خوده باباست.فقط نگاه میکنم...هیچی باز شروع کرد حاضر جوابی و چغلی

بابا گفت إإ داداش درس داشت ولی باهات اومد کادو بخریا..برو داداشم بوس کن.

دیگه اومد یه بوس الکی هم منو کرد..نه شوخی کردم واقعی کرد منم بوسش کردم

بعد بابا بازش کرد که درست کنه گفت عرفان بیا این تیکه هاشو جدا کن.

ولی عرفان گفت نه نه این برای شماست..فقط شما باید کیف کنید ما فقط باید نگاه کنیم.

بابا هرچی گفت خب بیا باهم کیف کنیم و تنهایی که کیف نداره و سختمه و کمک میخوام و بلد نیستم..ولی نه خودش دست زد نه گذاشت من دست بزنم. 

بابا هم پازل برداشت گفت  پس من برم تو اتاقم اینو درست کنم. عرفانم بلند شد دنبال بابا بره ولی بابا گفت کجا میای؟کادوی منه دیگه میخوام تنها درست کنم عرفان مظلوم گفت خب باشه منکه دست نمیزنم فقط نگاه میکنم، قوله قول

بابا گفت نه دیگه نمیشه نگاه کنی..اگه میخوای ببینی باید کمک کنی

آروم گفت آخه برای شما خریدم؟برای من نیسکه!!!...از بس غد و سرتقه هااا

بابا هم فهمیده بود از غد بازیشه باز وگرنه دوست داره...گفت مگه همیشه من و داداش کمک نمیکنیم با هم لگوهای تو رو درست میکنیم؟!! خب الانم تو و داداش کمک کنید با هم درست کنیم دیگه باشه؟!!

اونقد خوشش اومد از حرف بابا با ذوق خندید گفت باشه..موذی فسقلی

ولی یهو جدی شد به من گفت بابا خودش میخوادا امیر!!!!

حالا من یه کلمه گفتم برا خودت میخری یا بابا!!!دیگه ول نمیکرد

گفتم مگه چی گفتم؟!! بابا سریع گفت  هیچی بیایید درست کنیم.

بلاخره شروع کردیم درست کردن ولی  واقعا سخت و وقتگیر بود.یه نقشه پیچیده ای هم داشت که..چهار تا لایه چوب بود که تو هر لایه قطعات برش خورده بود...باید به ترتیب نقشه قطعات و جدا میکردیم و سوار میکردیم رو هم .یه تیکه هم اشتباه رفتیم و باید ستون برج و باز میکردیم و یه قطعه اضافه میکردیم...عرفان اونقد استرس گرفته بود که انگار داشتیم ستون برج میلاد واقعی رو باز میکردیم هی میگفت الان میشکنه، الان خراب میشه  ولی عملیات با موفقیت انجام شد.

بعد از چند ساعتم بلاخره تمومش کردیم.واقعا چیز قشنگی شد.عین خوده برج میلاده 

(اعتراف میکنم کادوش از کادوی من خیلی بهتره...یاد بگیر امیر نصف توئه(نصف منم نیست))

وقتی تموم شد بابا یه کم فک کرد که کجا بذارتش بهتره بعدم رفت بالا ما هم دنبالش رفتیم.بابارفت تو اتاقش و گذاشت رو میزش و بعدم شروع کرد کلی تعریف کردن.گفت به به چقد میزم شیک و با کلاس شد..دست شما درد نکنه آقا عرفان..مگه نه امیر؟!! منم کلی تعریف کردم و عرفان دیگه رو ابرا بود از ذوق و خوشحالی..اصلا قرمز شده بود...ولی واقعانم میز بابا خیلی قشنگ شده 

همون شب بود بابا چند بار صداش کرد ولی جواب نداد رفتم بالا صداشم میزدم ولی هیچی... همه جا رم نگاه کردم نبود، آخر سر دیدم تو اتاق باباست و محو برج میلادست...دیگه هر وقت هیچ جا نیست میفهمیم پیش برج میلاده بابا چند بار بهش گفته امانت ببر تو اتاقت هر وقت ازش سیر شدی بیار بذار سر جاش ولی راضی نشده...

+تازگیام یه عادتی پیدا کرده!!! وقتی بیرونیم هر نیم ساعت یه ساعت یه بار میگه: بابا من خوبم؟!!!منظورش این نیسکه من بچه خوبیم یا نه ها..منظور سر و وضعشه موقع گفتنشم یا موهاشو صاف میکنه یا لباسشو  بعد اگه بابا بگه: آره خوبی..میگه: خوبه خوب؟!! تا اینکه بابا بگه:عالی بعد دیگه میره. تا بابا نگه عالی راضی نمیشه.بابا هم می دونه ها ولی بعضی وقتا یادش میره..همون اول نمیگه عالی منم قبول نداره یعنی دو سه بار که بابا نبود از من پرسیده ها ولی فقط دو دقیقه بعدم بابا بیاد دوباره از بابا هم میپرسه از بابا پرسیدم عمو کیارش بچه بود اینجوری بود؟!! بابا گفت بیچاره کیارش

عرفان مظلوم

عرفان این هفته بدجوری سرماخورده بود.اونقد مظلوم شده بود که آدم دلش می سوخت ولی...ولی خییییلی هم لوس شده بود..همش میخواست تو بغل بابا باشه،بابا هم بیچاره همش بغلش میکردا ولی یه لحظه م که میرفت کلی غرغر میکرد و بعدم میومد بغل من...

یا آب دماغش که میومد میگفت دستمال میخوام..ولی دستمال نمیخواست که ،این یعنی یه دستمال وردارین دماغمو پاک کنید..یعنی قشنگ برگشته بود به سه سالگیش...ولی از همه بدتر گریه هاش بود..یه کلمه حرف که می زدیم میزد زیر گریه ..تازه با مهربونی و قربون صدقه ها!!!دعواش میکردیم دیگه چیکار میکرد؟!!! 

مثلا اولین بار که اومده بود بغل من، بابا که اومد گفت پسر خوشگلم نرو بغل داداشی..داداشی مریض میشه امتحان داره، بیا بغل بابایی...هیچی دیگه بغض کرد، بعدم با گریه رفت بغل بابا و همونطورم غر میزد که:خب من سردمه شما رفتین منکه....بعدشم دیگه با گریه حرف میزد معلوم نبود چی میگه بابا هم هی قربون صدقش میرفت که بیشتر لوس شه

 یه بارم بابا بهش گفت شیر سرد میخوری گلوت درد میگیره بابایی بیا این شربت عسل و آبلیمو رو بخور، دوست داشتی که...وااای..اصلا قاطی کرد، نشست کف آشپزخونه پاکت شیر و محکم کوبید زمین یه قلپ شیر برگشت رو شلوارش دیگه زد زیر گریه بعدم باز شروع کرد غر زدن که:منکه همش اونو خوردم پس کی شیر بخورم...بعدم باز دیگه خودشم نمیفهمید چی میگه چه برسه به ما 

یا بابا رفته بود بیرون ،سرش رو پام بود و پویا میدید تا بابا بیاد که تلفن زنگ زد... گفتم عرفان یه لحظه پاشو...گفت نه نمی تونم...بالش مبل و آوردم گفتم یه دقیقه سرتو بذار رو این ببینم کیه ...بدو قطع شد...ولی تکون نخورد گفت ولش کن امیرنمیخواد!!...گفتم شاید بابا باشه..ولی پا نشد.آخرم قطع شد.دیگه بلندش کردم برم ببینم کی بود،خدایی هم آروم بلندش کردم ولی الکی باز شروع کرد گریه کردن.

تلفنم مادربزرگم بود زنگ زده بود حال عرفان و پرسه خیلی هم نگران شده بود جواب نداده بودیم ، بعدش میخواست زنگ بزنه به بابام... بابا هم  که  اومد هنوزاز در تو نیومده گفت بابا امیر بدجنس هولم داد!!!!!!!!!!!!

هیچی دیگه بگذریم..بخوام همه رو بگم تا فردا صبح باید بنویسم

چند روزم نتونست بره مدرسه.روز اول بابا با گریه بردش دکتر.میخواست بره مدرسه...بابا میگفت تا برسن دکتر کلی براش توضیح داده که چرا نبردتش مدرسه ها ولی تا رفتن پیش دکتر شروع کرده شکایت کردن گفته بابای بدجنس نذاشته من برم مدرسه بگید بذاره

دکترم باز دو ساعت همون حرفارو بهش زده. بعد آخرش که گفته وقتی خوبه خوب شدی باز میری مدرسه..عرفان گفته پس بهم آمپول بزنید که زودتر خوب بشم!!!!!!!!!! بابا میگه دکتره دهنش باز مونده بوده!!!...بعدم دیگه راحت دوتا آمپول داده.

سر هیچکدومم جیک نزده..بغض کرده ولی آخرش گریه نکرده!!موقعی که باید گریه کنه نمیکنه بعد الکی اشکش میریزه!!!!!!!

شبام میرفت پیش بابا میخوابید..یه شب رفتن بخوابن عرفان صدام کرد.رفتم دیدم داره گریه میکنه از دماغشم همونطور آب میومد و کل صورتش خیس بود.گفت داداش بابا اذیتم میکنه!!!!

بابا گفت امیر تو بگو فردا عرفان بره مدرسه معلم میذاره بره سر کلاس؟!!!

گفتم نه نمیذاره هنوز خوب نشدی که...نمیذاره.

عصبانی گفت امیر بدجنس الکی نگو...بابا گفته منو گول بزنی...هردوبدجنسین..بعدم کله شو کرد تو بالش همونطور گریه میکرد.

بابا گفت عرفان جان هم من گفتم هم آقای دکتر گفت وقتی تو مریضی بری مدرسه بقیه دوستاتم مریض میکنی بعد اونام نمی تونن برن مدرسه بایدبرن آمپول بزنن..تو دوست داری دوستات به خاطر تو آمپول بزنن؟!!

گفت خب بزنن منم زدم ترس نداره که..

بابا گفت إإ حالا کی بدجنسه؟!! ما یا تو؟!!

گفت نخیر بدجنس نسیتم تازه آمپول زدم مریضم نیستم.

مریض بودا ولی حاضر جوابیش سالمه سالم بود

بابا گفت هیس دیگه بخواب..امیر تو هم برو بخواب...منم دیگه رفتم ولی صدای حاضر جوابیش همونطور میومد.

 صبحشم داشتم حاضر میشد برم مدرسه که اومد تو اتاق.لباس پوشیده بود و کیفشم دستش بود!!!

گفتم واسه چی لباس پوشیدی؟برو بخواب.

گفت داداش با من بیا مدرسه...

گفتم عرفان مگه بابا نگفت امروزم نباید بری..هنوز مریضی معلم رات نمیده برو بخواب.

گفت نه خوابم نمیاد ..دیگه خوب شدم داداش!!

با  اون همه آمپول و دارو هم باز  آب دماغش عین شیر آب میومد

گفتم نه خوب نشدی برو بخواب..بعدم رفتم پایین داشتم کفش می پوشیدم ولی انگار نه انگار... اومد کفششو از جا کفشی ورداشت شروع کرد پوشیدن. گفتم عرفان کجا میای؟ گفت داداش توروخدا با من بیا دیگه من خودم برم بابا دعوام میکنه...بعدم در و باز کرد رفت بیرون

گفتم  منم ببرم بابا باز دعوا میکنه...اذیت نکن دیگه آفرین داداش برو تو ...گفت نه داداش باید برم خانمون میخواد درس مهم بده آفرین دیگه بیا بریم.

منم  اعصابم خورد شد کفشمو در آوردم که دیگه برم بابا رو بیدار کنم.گفت إإإ کجا میری امیر؟!!ولی من جواب ندادم فقط رفتم بالا ولی با دو اومد دنبالم دستمو گرفت نذاشت برم تو اتاق گفت نه نه توروخدا بابارو بیدار نکن...بعدم زد زیر گریه گفتم پس برو لباساتو در بیار ..بدو..ولی همونطور دستمو محکم گرفته بود گریه میکرد..گفتم دیرم شدا داداش امتحان دارم..ولی باز هیچی..دیگه بردمش تو اتاق سریع لباسشو در آوردم گفتم همینجا میخوابی یا میری پیش بابا؟!! گفت آخه اصلا خوابم نمیاد..

گفتم خب برو پویا ببین.

گفت نه بابا اجازه نمیده..الان باید درس بخونم وقت پویا نیسکه!!!!!!!!!!!! بعدم گریه ش بیشتر شد

گفتم چرا گریه میکنی؟چرا اجازه میده الان که درس نداری..اشکال نداره..بیا خودم روشن میکنم ببین.

ولی یهو داد زد گفت: نه ..از پویا بدم میاااد!!!!! دیگه مطمئن شدم حالش خیلی بده چون داشت هذیون میگفت پشت سر هم  دادکه زد بابا بیدار شد اومد تو اتاق گفت:چیه؟بابایی تو چرا پاشدی؟...منم سریع گفتم چی شده...بابا دست زد به صورت عرفان گفت خیلی تب داره و بازم باید برن دکتر بعدم گفت دیگه من برم که دیرم نشه...وقتیم خداحافظی کردم از اتاق اومدم بیرون صداش میومد که با گریه میگفت نه نرو امیر تو هم نرو.

+خدارو شکر دیگه الان خیلی بهتر شده ولی هنوز لوس شدنش به مقدار اولیه ش برنگشته

++میلاد امام علی (ع) و روز پدر رو به همه تبریک میگم.عیدتون مبارک.

+++کادوی روز پدرم قرار بود من وعرفان با هم بریم بخریم ولی من همش دنبال یه راهی بودم که تنها برم واقعانم مریض شد دیگه نمی تونست  بیاد منم رفتم  از طرف هردومون کادو خریدم .وقتی بردم بهش نشون دادم عصبانی شد گفت خیلی زشته من اینو نمیدم خودت بده.ولی من کادوهارو دادم گفتم یکیش از طرف عرفانه. عصبانی گفت نخیرمبعدم بغض کرد گفت  من مریض بودم نتونستم برم کادو بخرم هیچی نخریدم هیچکدوم از طرف من نیست بعدم زد زیر گریه میکرد.باباهم فهمیده بود آقای صاحب نظر چرا اینو میگه هی میگفت خیلی قشنگن ..خیلی بهم میان..ولی میگفت نخیر هیچم نمیاد دیگه بابا بغلش کرد گفت بابا رو یه بوس محکم بکنی بهترین کادوئه ولی بازم راضی نشد که گفت بعدا با امیر میرم یه کادوی قشنگ میخرم.

گل جام جهانی

این پست و به درخواست کسایی گذاشتم که گفتن چرا همش از شیطونیای عرفان میگی؟ چرا یه کم از شیطنتای خودت نمیگی؟...منم نشستم ساااااااااااعتها فکر کردم تا بلاخره این خاطره که از اول راهنماییمه یادم اومد 

یه روز زنگ ورزش ،داشتیم تو حیاط فوتبال بازی میکردیم که من یه گل زدم...همین!!!..تو بازی فوتباله وسط زنگ ورزش یه گل زدم... ولی  نمی دونم چرا اون لحظه دقیقا همون حسی رو داشتم  که  حمید استیلی بعد از گل زدن به امریکا داشته

خلاصه هر چی که بود من بعدش به عنوان خوشحالی بعد از گل ، اول دو دور دور حیاط دوییدم در حالیکه هی داد میزدم گل... گل ...توی دروازه!!!... بعد دوییدم به طرف ساختمون مدرسه و رفتم تو راهرو !!به جای اینکه بر گردم تو بازی!!!.. همونطورم داد میزدم گل گل!!!!!...و بعدش..بعدش شروع کردم تو راهرو دوییدن و  به در هر کلاسی که میرسیدم در کلاس و باز میکردم میگفتم گل..گل!!! بعد میرفتم کلاس بعدی...و تا آخر راهرو همین کارو کردم...نمی دونم چرا؟!!!

معلمام یکی یکی میومدن بیرون ببینن کی بود؟!!!..نه....چی بوداصلا؟!!!

ولی من باز خالی نشده بودم باز دوییدم تو حیاط و همونطور می دوییدم ...همه بچه هااز پنجره کلاسا حیاط و نگاه میکردن بهم میخندیدن...یعنی رسما کل مدرسه به هم ریخته بود بعد ناظم عصبانی اومد تو حیاط بردم دفتر...یعنی  داشت شاخ در میاورد از کارم!!!!!!!!!

گفت فلانی تو ام؟!!!!چته مدرسه رو گذاشتی رو سرت؟!!

من  دیگه به حالت عادی خودم برگشتم وبدجور هول کرده بودم سرمو انداختم پایین گفتم ببخشید آقا.

گفت یعنی چی رفتی سر کلاسا داد زدی ؟!!کل مدرسه رو به هم ریختی...

باز گفتم  ببخشید آقا.

گفت یعنی هربار تیمت گل بزنه میخوای مدرسه رو بذاری رو سرت؟

من گفتم  آقاآخه ما گل زدیم.

گفت زدی که زدی مگه تو جام جهانی گل زدی که کل مدرسه رو خبر کردی؟

همون موقع مدیر اومد تو دفتر و به ناظم گفت: جریان گل چیه؟این  کی بوده تو راهرو داد و بیداد کرده؟ !!!

ناظمم با اخم به من   اشاره کرد..منم دیگه تا مرز سکته رفتم.ولی مدیر با خنده گفت: این؟!!!! آره فلانی؟!تو که بچه خوبی بودی؟چت شد یهو؟!!!!!

منم کلا دیگه زبونم بند اومده بود.

ناظم با اخم گفت الان داشتم زنگ میزدم اولیاش بیان.من دیگه گریه م داشت در میومد.

مدیر گفت نگفتی فلانی؟!!!چه خبرته؟ چرا کل مدرسه رو بهم ریختی؟

منم فقط داشتم خودمو میکشتم که گریه م نگیره...دیگه حرف نمیتونستم بزنم.

ناظم عصبانی گفت هیچی شازده یه گل زده فک کرده چه خبره؟!!الان تکلیفشو روشن میکنم..بعدم تلفن و ورداشت.

 ولی  مدیر گفت  آقای فلانی حالا ایندفه رو شما گذشت کنید این پسر ما همیشه پسر  خوب و مودبی بوده  قول میده دیگه تکرار نکنه مگه نه آقا امیر؟!

منم سریع گفتم بله آقا ببخشید.

ناظمم تلفن گذاشت سر جاش گفت فقط چون جناب مدیر خواستن ولی 5 نمره از انضباطت کم میکنم.

ناظم اینو گفت من دیگه زبونم باز شد گفتم آقا غلط کردیم توروخدا آقا دیگه تکرار نمیشه.ولی دیگه کوتاه نیومد.گفت یه زنگ مدرسه رو هدر دادی انضباطتم کم نکنم؟!!!

بعدم گذاشت برم سر کلاسم(مدیر و ناظمم مدیر و ناظمای قدیم...یه هچین کاریم میکردی به اولیات نمیگفتن...حالا چی؟!!کاری نکرده نامه میدن برای بابات!!!! ) ولی دیگه تا موقع کارنامه دادن دق کردم.روز کارنامه ام که دیگه کابوس بود.... ولی آخرش ۲۰داده بود انضباطو

یادش بخیر تا یه هفته م  سوژه همه معلمابودم.هر روز هر معلمی که میومد یه چیزی میگفت بهم.

یکی میگفت : دیگه گل نزنیا.تو وایسا دفاع.

یکی میگفت:بچه ها دیگه کسی به فلانی پاس نده.مدرسه رو میریزه به هم.

یکی میگفت:فلانی دیگه گل نزدی؟ تازگیا خبری ازت نیست!!!

خلاصه که کلا تو مدرسه معروف شده بودم سر همین ماجرا!!!

با اینکه خیلی وقته ازاین ماجرا گذشته  ولی هر بار من و علی یاد این ماجرا میوفتیم دوساعت میخندیم. سر همینم بلاخره ماجرا لو رفت پیش بابام.اونم بعد از  دو سال

علی گاهی میومد خونه ما بعضی فوتبالارو با هم میدیم. اونروز بابا هم بود و سه تایی داشتیم میدیم که یه تیم گل زد و خوشحالی بعد گلشون خیلی عجیب غریب. واای..یهو علی شروع کرد خندیدن...اولش آروم میخندیدا ولی هی بیشتر و بیشتر شد.. منم فهمیدم علی واسه چی داره میخنده خودمم خندم گرفت بابام گفت چی شد؟به چی میخندین؟گزارشگر چیزی گفت؟!!

ولی من و علی داشتیم خفه میشدیم از خنده، نمی تونستیم جواب بدیم...بابامم دیگه خندش گرفته بودگفت خب بگید مام بخندیم...

علی وسط خنده هاش گفت  بگو دیگه امیر!!! منم گفتم: چیو؟!!!اصلا به چی میخندی؟!!!

 علی ام گفت:سر کلاسا داد زدی گل دیگه!!!!!! یعنی بابا یه لحظه قشنگ هنگ کرد!!! دیگه گفتیم ماجرا رو....بابا بدجور خندش گرفته بود ولی انگار داشت سعی میکرد جدی شه که قشنگ بفهمه قضیه چیه؟!!یه جور بلاتکلیفی، بین خنده و جدی  گفت امیر؟!!!!!! منم حس کردم که داره سو تفاهم میشه سریع گفتم الان نه ها بابا.. خیلی وقت پیش ...علی ام گفت آره پیرارسال بود.

هیچی دیگه بعدشم  نزدیک بودبعداز دو سال به خاطر اون ماجرا یه پس گردنی بخورم که به موقع فرار کردم و  دیگه ولو شدیم رو زمین از خنده

از اونروز دیگه این خاطره م بهش اضافه شده،هر وقت یادمون میاد به هردوش میخندیم آخه خدایی قیافه بابا دیدنی بود وقتی علی گفت،سر کلاسا داد زدی دیگه!!!

اینطوری نمیشه...

امیر اینطوری نمیشه ...از امروز(به غیر از آخر هفته ها) ، روزی یک دقیقه...دقت کن!!!!  فقط یک دقیقه قبل از خواب میای تو مدیریت وبلاگ بازم دقت کن!!!!فقط مدیریت وبلاگ تا اگه کامنتی بود تایید کنی.تمام.
+یعنی اینجوری قرارم با بابا خدشه دار میشه آیا؟!!!!!!
تکذیبیه:کلا پشیمون شدم...به قول عرفان خیلیم میشه

عرفان و ارفاق و تلوبیون!!!

عرفان که تو شیراز اون کارو کرد و منو سکته داد  بابا اونجا کاریش نکرد چون خب کارش وحشتناک بود، ولی ایندفه از رو شیطنت نبود واسه همین فقط حرف زد، ولی با اینکه آخر سر گفته بود که بریم خونه به حسابش رسیده میشه انگار باور نکرده بود...چون وقتی رسیدیم و بابا گفت که تا آخر هفته کلا از همه چی محرومه اصلا قبول نمیکرد... یکشنبه اونقد گریه کرد و لج کرد که دیوونه مون کرد.. 

همش میگفت: من که گفتم ببخشید که تازه کلی منو بغل کردین داداشم منو بغل کرد بوس کرد دیگه ببخشید دیگه

 باباهم میگفت: ولی بعدش گفتم که خونه به حسابت رسیده میشه،نگفتم؟

بعدش بابا هر چی میگفت برو پیکتو بیار حل کنیم نمیوورد میگفت از مداد رنگی که محرومم پس نمیشه حل کنم. 

دیگه وقتی بابا عصبانی شد گفت عرفان یه کاری نکن پشیمون شم یه جور دیگه تنبیهت کنم ..سریع رفت آورد 

ولی اگه بابا یه جور دیگه تنبیه میکرد فک کنم خیلی بهتر بود مختصر و مفید حالا مفیدشو نمی دونم ولی مختصر که حتما میشد آخه کل هفته همش صدای پس زمینه ،صدای غرغرای عرفان و جوابای بابا بودو من همش در حالت آماده باش بودم که اگه دعواشون شه برم جداشون کنم یعنی  یه وضی داشتمااا...

بعد چون بابا میخواست بره سرکار و منم درس داشتم دیگه اجازه داد عرفان قبل اومدنش یکساعت پویا ببینه...دیگه عرفان پویا میدید و منم درس میخوندم و وقت استراحتم میرفتم یه کم باهاش پیک حل میکردم تا بابا بیاد.

حالا پنجشنبه که بابا  خونه بود اجازه نداد اصلا پویا ببینه. عرفان میگفت منکه یکساعتمو ندیدم هنوز ولی بابا میگفت اون یکساعت وقتی بود که من نبودم،الان میشینیم فقط پیک حل میکنیم. خلاصه کل پنجشنبه عرفان فقط پیک حل کرد!!!!! البته به اضافه مخ  من و بابا

جمعه م برای ناهار خونه باباجونم بودیم و خلاصه میگم که باز کلی چغلی بابامو کرد و باز یه کاری کرد که خرابکاریش پیش باباجون اینا لو بره...یعنی مامان جونم هول کرده بودااا از شنیدنشم هول کرده بود

وقتی برگشتیم بازم بابا و عرفان نشستن پای پیک و منم رفتم سر درسم . نزدیکای ساعت 6 یهو صدای عرفان خیلی بلند شد که اعتراض میکرد و غر میزد ..میگفت نخیر دیگه باید ببینم دیگه رفتم ببینم چه خبره..

پیکشو تموم کرده بود و میخواست پویا ببینه یا پلی استیشن بازی کنه ولی بابا راضی نمیشد میگفت از فردا... عرفانم دیگه قاطی کرده بود منو دید گفت داداشی توروخدا من دیگه مشقامم همه رو نوشتم که..به بابا بگو بذاره دیگه منم دلم سوخت دیگه گفتم بابا حالا نمیشه یه کم بذارید؟ عرفان ذوق کرد هی میگفت: آره آره یه کم یه کم توروخدا. 

ولی بابا چند ثانیه با اخم نگامون کرد و نهایتا گفت : باشه با ارفاق برو یکی از بازی فکریاتو بیار بازی کنیم.

وااای یعنی عرفان بدجوری خورد تو ذوقش، حالش گرفته شداا.. بعد با مشت زد به پاش گفت :ارفاق کیه دیگه؟!!!!!!!!!!!!!! من و بابا یه لحظه نفهمیدیم چی میگه ولی بعدش...یعنی دیگه میخندیدیماااااا عرفانم که بدش میاد بهش بخندن ناراحتم بود که بابا اجازه نداده دیگه بدجور عصبانی شد گریه شم گرفت  بعد هلم داد گفت نخند امیر بدجنس بعدم قهر کرد داشت میرفت بالا...بابا سریع گرفتش گفت پسرم ارفاق کسی نیسکه بیا اینجا بیا بابایی بهت بگم...ولی هی میگفت نمیخوام وخودشو میکشید که بره   بابا دیگه محکم بغلش کرد بوسش کرد..جلوی خندشم گرفت..ولی مگه من خندم بند میومد...نمیدونم چرا عین عمو کیارش شده بودم بابا دیگه به من اشاره کرد که برم بالا که بتونه عرفانو آروم کنه آخه  از خنده من باز خندش میگرفت..منم سریع رفتم بالا ده دقیقه ام تو اتاق خندیدم...خیلی هم خنده دار نبودااا نمی دونم چرا خندم گرفته بود  اونقد!!!

بعدش رفتم پایین ببینم چی شد بلاخره، بابا گفت که گفته میخواد تنهایی نقاشی بکشه و رفته تو اتاقش...مثلا قهر بوده یه کم هنوز  

من و باباهم به پیشنهاد بابا یه دست شطرنج  بازی کردیم که نتیجشم...بگذریم 

بعد بابا رفت یه سر به عرفان بزنه ببینه داره چیکار میکنه...ولی هنوز نرفته برگشت و به من اشاره کرد که ساکت دنبالش برم!!! داشتیم میرفتیم بالا بابا آروم گفت: من میگم این یک ساعته صداش در نمیاد، پیداش نیست!!!بیا ببین!!

بابا آروم در اتاق عرفان و هل داد و دیدم ...وای یعنی خیلی جالب بود..رو تخت دراز کشیده بود، تبلتم گذاشته بود جلوش رو بالش داشت پویا میدید!!!!!!!!!!

یعنی داشتم شاخ درمیوردم که از کجا نرم افراز تلوبیونو که پخش آنلاین تلوزیونه  پیدا کرده بود یا می دونست چیه؟ آخه من خیلی وقت پیش همینجوری نصب کرده بودم ببینم چجوریه ولی هیچوقت استفاده نکرده بودم اصلا تا حالا ندیده بود.

کلک صداشم خیلی کم کرده بود که ما نشنویم 

بابا چند تا زد به در ..عرفان یهو پرید ،مارو دید هل کرد دستشم گذاشت رو تبلت..

بابا گفت عرفان خان داری چیکار میکنی؟

گفت نه هیچی.

بابا گفت بیار اونو بده من ببینم...همونطور فقط مظلوم نگاه میکرد  من اشاره کردم بلند شو دیگهدیگه آروم  اومد جلو تبلت و داد دوباره رفت عقب...

بابا گفت تو نگفتی من میرم نقاشی بکشم؟!!..این چیه ها؟!!!

آروم گفت من نمیدونم .

بابا گفت که نمیدونی؟   من به تو نگفتم امروزم حق نداری پویا ببینی؟!!! میخوای دیگه هیچوقت نذارم پویا ببینی؟!! ...بعد یه کم بلند گفت: آره؟!!

عرفانم دیگه داشت گریه ش میگرفت.. دیگه به زور حرف میزد گفت نه.. منکه از قصد نکردم...دستم خورد.

بابا گفت یعنی چی دستم خورد؟!!

گفت دستم خورد دیگه...میخواستم نقاشی رو بزنم ...بعد اشتباهی دستم خورد به اون قرمزه...

واقعانم راس میگفت آیکون نقاشی کنار آیکون تلوبیون بود، دستش خورده بعدم آرم شبکه هارو دیده و زده پویا و....کلی هم کیف کرده

بابا گفت   اشتباهی دستت به قرمزه خورد..اشتباهی هم صداشو کم کردی نشستی پاش؟!

 بعد تبلت و داد دستم گفت اینو ببر بذار تو اتاق اون خط کشم وردار بیار

عرفان دیگه گریه اش گرفت و بلاخره یادش افتاد که باید بگه ببخشید گفت نه نه ببخشید بابا دیگه نمیکنم..داداش نرو

بابا گفت چیو ببخشم؟!...مگه قرار نبود پویا نبینی که تنبیه شی..وقتی حرف گوش ندادی نشستی دیدی باید  یه جور دیگه  تنبیهت کنم دیگه..دیگم حرف نباشه..امیر بجنب.

منم دیگه مجبوری رفتم آوردم ، داشتم میدادم آروم گفتم بابا میشه...ولی بابا نذاشت بگم گفت برم بیرون درم ببندم دیگه منم مثل همیشه رفتم بیرون پشت در نشستم ببینم چی میشه.

بابا بهش گفت دستشو بیاره جلو ولی گفت نه بابا آخه منکه اصلا خوب ندیدم هیچیکه..صفحش اینقد بود فقط.. صداشم که یه کم میومد ..هی ام قطع میشد اصلا خوب نبود که...ببخشید دیگه منو بابایی  بعدم دیگه گریه میکرد...من خندم گرفته بود آخه خیلی باحال داشت بابا رو قانع میکرد فک کنم بابا هم خندش گرفته بود آخه چند ثانیه هیچی نگفت..

بعدم دیگه نزدش ولی گفت حواسشو جمع کنه که چوب خطش بدجوری پر شده و فردا هم حق نداره پویا ببینه.

+موقع شامم که بابا رفته بود اتاقش که باهاش حرف بزنه و بیارتش به بابا گفته بود که باید امیرم دعوا کنید که تلوزیون و دانلود کرده گذاشته رو تبلت