ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم
ما سه نفر

ما سه نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم

تهران- شیراز- مشهد

چون قرار بود کل عید رو مسافرت باشیم از چهارشنبه تا بعد از سال تحویل رو رفتیم خونه باباجون اینا و خیلی واقعا خوب بود و خوش گذشت...مخصوصا اینکه اینجوری کلی فرصت شد که عمو کیارش رو  ببینیم زن عمو رو هم چند بار دیدیم و خداروشکر عرفانم دیگه خیلی خجالتی نبود و دیگه از اتاق فرار نمی کرد و یه کم حرف می زد باهاشون ، در حدی که وقتی زن عمو اسم معلمش رو پرسید مثل بارای قبل یه جواب در گوشی و یک کلمه ای نداد!!پرسید: معلم کلاس اولمون یا الانمون؟!..یعنی عمو ذوق کردا... ولی بعدش یه ماجرایی شد که دیگه کلا روابط خیلی خوب شد

چون عرفان امسال نیت کرده بود که قبل از سال تحویل پیکش رو حل کنه واسه همین خونه باباجون خیلی موقع ها سرگرم پیک بود.

حالا جمعه که داشت تو هال پیکشو حل می کرد یهو عمو کوروش اینا اومدن...زهرا که همون اول یه کاغذ و چند تا مداد رنگی از عرفان گرفت و اومد پیش من که نقاشی بکشه.ولی طاها هی به عرفان  می گفت بیا بازی ،عرفانم اولاش خیلی جدی فقط می گفت : وایسا صفحه هام تموم شه بعد!!!!  ... چون از وقتی پیکشو از مدرسه گرفته بود همش سرش تو پیک بود و هیچ کار دیگه ای نمی کرد ، بابا صفحه های پیک رو براش بین روزا تقسیم کرده بود که بفهمه لازم نیست صبح تا شب پیک حل کنه که قبل از سال تحویل تمومش کنه.

 ولی خب طاها اصلا طاقت نداشت...اونقد گفت  بعدا بنویس و بیا بازی و ما می خوایم زود بریم و...که عرفان بلاخره کم آورد و گفت خب باشه ولی یه کم ها...بعدم رفتن تو اتاق که بازی کنن.

زهرا هم شروع کرد باز نقاشیه تصادفی کشیدن...اینجوریه که شکل های عجیب غریب و الکی رو کاغذ می کشه بعد میگه:امیر اگه گفتی این چیه؟

بعد من باید حدس بزنم چیه و الکی یه چیزی میگم.... بعد میگه آره..آفرین.

بعد از ده پونزده تا چیز که کشید و منم حدس زدم چی ان رفت پیش مامانش که نشون بده چیا کشیده...منم رفتم پیش بابا اینا.ولی نیم ساعت بعد یهو دیدم از تو هال صدای سر صدا میاد

رفتم دیدم عرفان عصبانی زهرا  رو به زور بغل کرده و یه چند قدم که آوردش اینور دوباره گذاشتش زمین ، زهرا هم یه ریز جیغ میزد و تا عرفان گذاشتش زمین خودشو انداخت زمین و شروع کرد گریه کردن و بلندتر جیغ زدن.

من سریع رفتم جلو گفتم چیه؟ بعدم رفتم پیش زهرا و می خواستم بغلش کنم که آروم شه ولی اصلا بلند نمیشد.. تازه دستشو می گرفتم بدتر جیغ میزد،عرفانم اصلا جواب نداد فقط سریع برگشت سر میز و عصبانی گفت ببین چیکار کرد!!!!

رفتم دیدم  زهرا یه صفحه از پیکشو کامل خط خطی کرده .طاها هم با تعجب فقط به عرفان نگاه می کرد،انگار یه کم هم ترسیده بود از عرفان چون آخه تا حالا ندیده بود عرفان با زهرا اینجوری کنه،اصلا شکه شده بود انگار...یکی از مداد رنگیای عرفان دستش بود آروم گذاشت رو میز گفت عرفان مدادتو گذاشتم اینجاها..

عرفانم عصبانیتش داشت کم کم تبدیل می شد به گریه.

گفتم عیب نداره داداش بچه ست دیگه از قصد نکرده که...ولی دیگه وقت نشد بیشتر بگم چون جیغای زهرا  همه رو کشوند تو هال.مامانش که اومد سریع بغلش کرد و گفت چی شده؟ 

زهرا هم با گریه داد زد عرفان بده، منو میزنه!!!!

یه ضرب المثل هست که میگه حرف راست و از بچه بشو...خیلی هم درست نیست فک کنما.آخه عرفان واقعا کاریش نداشت.

زهرا که اینجوری  گفت عرفان دیگه زد زیر گریه و همونطور عصبانی گفت منکه نزدمش که ...آخه ببینید پیکمو چیکار کردش!!!

زن عمو هم گفت شما ببخش زن عمو زهرا کوچولوئه دیگه،نمی فهمه که...

عمومم واقعا نمی دونم چراها!!!! ولی گفت:عیب نداره عمو اصلا خوب کردی زدیش کار اشتباه کرده بود!!!! 

وااای یعنی عرفان یهو قاطی کرداااا !! داد زد :عمو من گفتم نزدمش که من خودم می دونم زهرا کوچیکه نباید دعواش کنیم ولی آخه الان پیکم خراب شده کی رو باید دعوا کنم؟!!همونطورم اشکش  می ریخت...

بابا هم از داد عرفان عصبانی شد گفت هیس ...،یواش....بیا اینجا ببینیم چی شده...کی رو باید دعوا کنیم؟!!

عرفان  گفت:خب الان می خواید منو دعوا کنید دیگه ولی منکه نزدمش که بابا ..آخه مداد و نمیداد فقط بردمش اونور.

طاها هم واقعا آخر مرامِ..گفت آره آبجی دروغ میده...عرفان راس میگه.

بابا هم باز گفت بیا اینجا پیکتم بیار..دیگه رفت...بابا هم بهش گفت که زشتِ اینجوری بلند حرف میزنی با بزرگتر و تقصیر خودت بوده که وسایلت رو همینطوری ول کردی وسط اتاق رفتی...بعدم بوسش کرد و اشکاشو پاک کرد که دیگه گریه نکنه...

عرفانم با اینکه خیلی ناراحت بود هنوز،  ولی رفت پیش زن عمو، زهرا رو بوس کرد بهش کرد ببخشید، زهرا هم عرفان رو بغل کرد خندید

بعدم به عمو گفت ببخشید..

شبش عمو کیارش  که با خانمش اومدن خونه بابا جون  فهمیدن که عرفان خیلی پکره و پرسیدن چی شده؟ 

خودش که حرف نمیزد واسه همین من گفتم که زهرا پیکش و خط خطی کرده...زن عمو گفت برو بیار با هم درستش کنیم ولی بلند نشد..فقط زیر لبی و خیلی آروم گفت: دیگه نمیشه که..خیلی خراب شده..پاک نمیشه.

زن عمو گفت:حالا برو بیار..کاغذ و مداد رنگیاتم بیار شاید درست شد...بازم نمی خواست بره..دیگه بابا بهش اشاره کرد که گوش بده و بره بیاره...بلاخره بلند شد

وقتی که وسایل رو آورد داد به زن عمو یه چند ثانیه منتظر موند ولی بعد عمو حواسشو پرت کرد و رفتن سراغ بازی ولی من کنجکاو شده بودم که بفهمم چجوری میشه اون خط خطیا پاک شه ولی یه کم بعد دیدم که زن عمو داره اون صفحه رو کامل توی یه برگه A4 می کشه!!!! 

آخر کارم با یه کم چسب روی اون صفحه ی خط خطی شده ی پیک چسبوند....یعنی انگار که از اون صفحه کپی گرفته باشن...اونقد که قشنگ کشیده بود همه چیز رو...واقعا کف کرده بودم از هنر زن عمو!!! 

بازیشون که تموم شد عرفان اومد سر وقت پیکش و سریع اون صفحه رو باز کرد...زن عمو تو اتاق نبود...عرفان با تعجب نگاه کرد و ازم پرسید: زن عمو چجوری پاک کرد؟!! من با پاک کن پاک کردم نشد که!!!!....واای یعنی اصلا نفهمید که اون صفحه یه صفحه ی دیگه ست، اونقد که شبیه بود.

منم گفتم خودت برو بپرس...دیگه با دو رفت که ازش بپرسه!!!

سفر شیرازم خوب بود...به همون مدل پارسال.. ولی ایندفعه بدون هیچ اتفاقی

واما...کل روزای عید یه طرف و اون یک هفته ی مشهد یه طرف...حال و هوای خوب زیارت که قابل توصیف نیست ولی اونقد می گم که، همه چی اونقد خوب بود که دوست دارم هر ماه برم مشهد..شده اندازه یه حرم رفتن...ولی خب..حیف که نمیشه...

یه بخش جالب سفرم سوغاتی خریدن بود...یعنی عرفان نذاشت هیچ کس جا بمونه...به غیر کل فامیل ،برای همه بچه های کلاسشونم سو غاتی خرید...زنِ عمو کیارشم به طور خاص یادآوری کرد 

یه اتفاق عجیبم تو این سفر افتاد...می گن گاهی تاریخ تکرار میشه...واقعا درست و حیرت آوره این حرف...چون اون اتفاقی که تو آخرین سفر مشهدمون افتاده بود و خاطره شو نوشتم تو این سفرم دوباره اتفاق افتاد!!! فقط یه کم تو جزئیات فرق داشتن!!

یه شب که از حرم برگشتیم هتل بابا گفت که می خواد بره یکی از دوستاشو ببینه و تا دو ساعت دیگه بر میگرده و ما هتل بمونیم. عرفان یه کم خواهش کرد که باهاش بره ولی بابا گفت نه و عرفانم دیگه خیلی لجبازی نکرد و بابا رفت...منم رفتم یه نگاهی به کتابام بندازم اما از اونجایی که عرفان خیلی وقت پیش پیکشو حل کرده بود و بیکار بود نذاشت و مجبورم کرد که یه بازی با هم بکنیم و منم دیگه بی خیال درس شدم و نشستیم سر بازی....نیم ساعت بعد بابا زنگ زد که ببینه در چه حالیم و منم گفتم که مشغولیم و...خلاصه گذشت تا یک ساعت بعد...

عرفان گفت پس چرا بابا نمیاد؟ 

گفتم دیگه الانا میاد.

ولی اومد موبایلمو ورداشت و زنگ زد به بابا...یه چند ثانیه بعد قیافش خیلی ناراحت شد و گفت :میگه در دسترس نیست

گفتم حتما آنتن نمیده، یه بار دیگه بگیر...ولی بازم همونو گفت.

گفتم حتما یه جاییه که آنتن نمیده.حالا بیا بازیمونو بکنیم بعدا باز زنگ میزنیم...شایدم الانا بیاد دیگه.

گفت یعنی کجا؟   گفتم من نمی دونم که..حالا بیا تو....

دیگه به زور اومد سر بازی، ولی قیافش همونطور ناراحت بود...یه پنج دقیقه که بازی کردیم باز رفت موبایل و ورداشت زنگ زد ولی گوشی که آورد پایین یهو اشکش ریخت گفتم چیه چرا گریه می کنی؟ 

گفت داداش بازم نمیگیره 

گفتم..خب گفتم که آنتن نمیده ..گریه داره؟ 

گفت داداش اگه بابا نیاد چی؟!!!!!!!!

یعنی یه جوری گفت که تو دل آدم خالی میشد ولی گفتم یعنی چی؟چی میگی داداشی؟ خب یه کم صبر کن دیگه چرا اینجوری می کنی؟ بعدم بغلش کردم ولی گفت :خب پس چرا نمیاد؟گفت که زود میاد...الان کلی گذشته...

گفتم: نه نگفت زود میاد گفت دوساعت دیگه میاد..هنوز دو ساعت نشده که...

گفت کی دوساعت میشه؟ ساعت چند؟

منم اشتباه کردم ساعت دقیق دادم بهش..گفتم 9 و نیم...یعنی واقعا خنگما میتونستم نیم ساعت بکشم روش ولی اصلا فکرشم نمی کردم که...

یه چندبار باز زنگ زدیم و باز در دسترس نبود.  ولی دیگه آروم شده بود و فقط هی به ساعت نگاه می کرد ..اما ساعت از نه و نیم که گذشت باز شروع کرد.  یعنی گریه ای می کردا... صورتش خیس خالی بود...اصلا نمی فهمیدم چرا اینجوری میکنه!!!

هی می گفتم الان چرا گریه می کنی؟ چی شده مگه؟ ولی هی فقط می گفت پس چرا نیومد تو گفتی نه و نیم. حالا ساعت چند بود؟نه و 35

بعدم گیر داده بود که بریم دنبال بابا!!!!! می گفتم کجا بریم مگه می دونیم کجاست ؟!! ولی می گفت میریم به پلیس می گیم می فهمن کجاست!!!! 

خلاصه پنج دقیقه ی طاقت فرسای دیگه ام گذشت و ساعت 9 و 40 دقیقه بود که در اتاق و زدن و عرفان که باز کرد بابا پشت در بود.

واااای یعنی بیچاره بابا ... عرفان یه جوری پرید بغلش و بغضش دوباره ترکید که رنگش  پرید. فک کنم فک کرد مثلا یکی مرده

هی می گفت چی شده؟! منم سریع گفتم هیچی نشده بابا فقط موبایلتون در دسترس نبود نگران شدیم!!

 دیگه بابا یه نفس راحت کشید گفت ترسیدم بابایی چرا اینجوری کردی؟!!من که زنگ زده بودم.

ولی عرفان عصبانی همونطور با گریه داد زدخب چرا اینقد دیر اومدید؟!!..بعد موبایل منو ورداشت  گفت این موبایلم که همش خرابه..بعد با حرص می خواست پرت کنه...یعنی بابا داشت شاخ در میورد از کارای عرفان!!سریع جلوشو گرفت به زور گوشی رو  از دستش در آورد گفت إ چیکار می کنی؟یواش 

بابا گوشی رو که ازش گرفت عرفان عصبانی دستشو از دست بابا کشید بعدم رفت خودشو انداخت رو تخت شروع کرد باز گریه!!!!!!!!!

بابا یواش ازم پرسید که وقتی نبوده چی شده و منم تعریف کردم و گفتم که موبایل اصلا در دسترس نبوده و بابا هم گفت که چون یه بار زنگ زده بود دیگه حواسش به گوشی نبوده و متوجه نشده که آنتن نداشته و اصلا فکرشم نمیکرده اینجوری شه...

 همونطور یواش که داشتیم حرف میزدیم یهو عرفان سرشو بلند کرد و با گریه گفت اصلا می دونید عدالت یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!!بعدم دوباره کلشو کرد تو بالش...یعنی منو بابا هنگ کرده بودیما...ولی بدجورم خندمون گرفته بود اما اصلا نخندیدیم چون واویلا میشد...بابا همونطور که به زور می خواست نخنده رفت عرفان و بغل کرد گفت یعنی چی بابایی؟

گفت یعنی اینکه من که همونطوری نباید برم هیچ جا بی اجازه شمام نباید برید همینجوری!!!!

 بابا هم دیگه محکم بغلش کرد کلی بوسش کرد قربون صدقه اش رفت و گفت که همونجوری نرفته و آخرم کلی معذرت خواهی کرد ازش که ده دقیقه دیر کرده  و حواسش به گوشیش نبوده.

عرفانم بلاخره کوتاه اومد و بابا رو بخشید و گریه اش بند اومد   ولی قول گرفت که دیگه همه جا سه تایی بریم .

خلاصه نفهمیدم فازش چی بود کلا؟!!! ولی هر چی بود آخرش خیلی باحال بود

+شرمنده باز جو گیر شدم خیلی حرف زدم طولانی شد

++میلاد امام جواد(ع) رو هم تبریک می گم

مشهد مقدس

آخرین باری که اومده بودم مشهد رو خوب یادمه...زیارت کردنامون، قرارامون تو صحن ها، شهربازی و باغ وحش رو،سوغاتی خریدنامون و کلا ماجرا هایی که داشتیم...ولی عجیبیه که تو این سالها اصلا یاد اون سفر نیفتاده بودم،حتی وقتی قرار شد بیاییم مشهد!!!ولی وقتی دیروز از هواپیما پیاده شدیم یهو همش یادم اومد...اینکه مثلا همون اول تو فرودگاه یکی از چمدونامون گم شد و همون اول مجبور شدیم بریم کلی خرید کنیم، بیشترم برای عرفان، چون بیشتر وسایل عرفان تو اون چمدون بود.

یا روزی که مامان حالش بد شد و رفتیم بیمارستان.دکتر گفت مامان یه چند ساعتی باید بستری شه و سرم بزنه و تحت نظر باشه واسه همین بابا مجبور شد مارو ببره هتل.حرفای بابا دقیق یادم نیست ولی قشنگ یادمه که کل راه بیمارستان تا هتل رو باهام حرف زد و  بهم سفارش کرد که مراقب عرفان باشم و گفت که زود بر میگردن.عرفان فک کنم اون موقع یک سالش بود،شاید یه کم بزرگتر.

اوایل همه چی خوب بود.بابا هر ده دقیقه زنگ میزدکه حالمونو بپرسه و عرفانم میگفت من من و سریع میومد که تلفن و خودش جواب بده، واسش مثل بازی شده بود ولی یه نیم ساعت بعد شروع کرد بهونه مامان و گرفتن..هی بهش می گفتم زود میان و با اسباب بازیا یه کم با هم بازی کردیم ولی فقط یه کم حواسش پرت شد و زود باز یادش افتاد که مامان اینا نیستن.بابا که زنگ زد باهاش حرف زدو بعدش گوشی رو داد به مامان و تقریبا آروم شد ولی پنج دقیقه بعد از تلفن یهو شروع کرد به گریه کردن!!!اونم چه گریه ای!!! وقتی ام می خواستم آرومش کنم بدتر جیغ میزد.بعدم هی تلفن و برمیداشت و میخواست با مامان بابا حرف بزنه...منم چند بار شماره شونو گرفتم ولی نمیشد تماس گرفت.

یادمه برای اینکه آرومش کنم حتی حاضر شدم پیک شادیمو که خیلی دوست داشت و همش میخواست ورش داره ولی من ازش قایم میکردم که خرابش نکنه رو براش بیارم اما وقتی ازم گرفت فقط چند ثانیه ساکت شد و نگاش کرد ولی بعد پرتش کرد اون ور و باز گریه اش شروع شد منم عصبانی شدم و دعواش کردم اونم شروع کرد جیغ بنفش کشیدن...یعنی واقعا داشت گریه ام در میومد.وقتی بابا زنگ زد اونقد خوشحال شدم.عرفانم اومد گوشی رو گرفت و فقط با گریه ماما بابا می گفت ..ولی زود آروم شد و دیگه فقط گوش میداد..یه کم بعدم خندید....ولی این حالت خیلی طول کشید ...از عرفان پرسیدم مامانه یا باباست؟ ولی جواب نداد منم فک کردم که نکنه عرفان الکی گوشی دستشه واسه همین  گوشی رو از عرفان گرفتم که ببینم کسی پشت خط هست یا نه ولی شروع کرد جیغ زدن و هی می گفت نه نه من من...وقتی گفتم الو دیدم مامان داشته باهاش حرف میزده و گفت که گوشی رو بهش بدم که باهاش حرف بزنن تا بهونه نگیره و اذیتم نکنه،منم باز گوشی رو دادم بهش. خلاصه مامان اینا تا برسن هتل و تا بیان توی اتاقم با عرفان حرف زدن! اونقد که وقتی اومدن تو بابا تو گوشی به عرفان سلام کرد:)) ولی عرفان دیگه گوشی رو انداخته بود که بره بغلشون.

+از قطعه ای از بهشت به همه دوستان مجازی سلام می کنم.نائب الزیارتون بودم اگه خدا قبول کنه.خدارو شکرحال همه مونم خوبه... هرجوری که بیای اینجا، با هر کسی یا بدون هر کسی یا با هر حالی ،فرقی نمی کنه،چون اینجا بهشتِ، توی بهشتم آدم جز خوب بودن جور دیگه ای نمی تونه باشه...خوب که نه.،عالی:))ان شاالله حال همگی هم خوب باشه .سال نو رو هم تبریک می گم.عید همگی مبارک.


فلش

خیلی وقت  پیش مدرسه ی عرفان بهشون گفته بود که برای کلاس کامپیوتر که دارن ورد توش یاد میگیرن باید یه فلش کم حجم برای جابه جا کردن تمرین و تکلیفای ورد داشته باشن.بابا هم یه فلش 2 گیگ برای عرفان خرید ،البته همیشه دست بابا ست و عرفان فقط میبره مدرسه.کار کردن باهاشم خودم بهش یاد دادم.

ولی..یه روز که بابا خونه نبود و عرفانم داشت پویا میدید چشمم افتاد به تلوزیون و حس کردم کارتونی که عرفان داره می بینه یه جوریه!! یعنی هم به نظر خیلی خشن اومد هم اینکه اصلا آشنا نبود...چون بلاخره کارتونایی که تو پویا می بینه کم و بیش دیگه برام آشنان.

رفتم جلو گفتم این کارتونه چیه عرفان؟ پویا جدید گذاشته؟

یه لحظه انگار ترسید ولی بعد گفت آره آره جدید گذاشته

گفتم اسمش چیه؟!

یه کم فکر کرد گفت اسمش؟! یادم نیست.

منم خم شدم  کنترل و از بغلش وردارم که بزنمep gببینم اسم کارتونه چیه، ولی سریع کنترل و ورداشت گفت نه میخوام ببینم.

گفتم می خواستم بزنم ببینم اسم کارتونه چیه...خب خودت بزن.

گفت چی رو بزنم؟!

هنوز نمی دونه وقتی خودشو میزنه به گیجی بدتر تابلو میشه که یه کاری کرده چون واقعا من تا قبلش فکر می کردم پویائه ولی وقتی اونجوری جواب داد تقریبا مطمئن شدم که تلوزیون نیست.

گفتم دکمه ی Info رو بزن ببینیم اسم کارتونه چیه

یه چند ثانیه با اخم به تلوزیون نگاه کرد بعد یهو گفت إإإ حواسم پرت شد اصلا نفهمیدم کارتونه چی شد که..اصلا دیگه نمی خوام  بینم.

بعدم زد تلویزیون رو خاموش کرد قهر کرد رفت بالا.هر چی ام صداش کردم که قهر نکن و بیا ببین! گوش نداد.

منم از فرصت استفاده کردم و رفتم پشت تلوزیون و نگاه کردم دیدم بله...فلشش وصله به تلوزیون!!!! منم فلششو ورداشتم.فقط می خواستم ببینم چیکار میکنه؟ 

رفتم بالا تو اتاقش بازم گفتم : خب حالا چرا قهر می کنی داداش.. برو ببین دیگه.

هیچی نگفت... منم رفتم اتاقم ولی دوقیقه نشد دیدم رفت پایین.منم یه کم بعد رفتم پایین و یواشکی نگاش می کردم.

تلوزیون و روشن کرد و بعد خواست بره روی فلش، ولی منوی فلش نمیومد.یه چند باری زد ولی فلش و پیدا نمیکرد...یه بارم تلوزیون و خاموش روشن کرد ولی بازم نیومد.بعد رفت پشت تلوزیون و دیگه فهمید فلشش نیست و داشت میومد بالا منم سریع رفتم بالا.

 فک میکردم مثلا به روی خودش نیاره یا اینکه بخواد یه نقشه ای بکشه که لو نره ولی یه راس اومد پیشم شاکی گفت: داداش فلشمو بده!!!!

گفتم فلشت؟!! فلشت کجا بود مگه؟

گفت داداش بده دیگه...چرا ورداشتی؟

منم خندم گرفته بود بازم گفتم خب بگو کجا بود؟

گفت  چیه مگه کارتونِ بدی نبود که داداش بده دیگه!!!

منم دیدم دیگه خودش اعتراف کرد گفتم پس چرا داشتی یواشکی میدیدی؟

گفت نه یواشکی نمیدیدم ؟!

گفتم یواشکی نمیدیدی؟! پس چرا الکی گفتی پویائه؟!

گفت نه من نگفتم که تو گفتی پویائه!!!!!

یعنی بعضی وقتا چنان حرفو می پیچونه که آدم به خودش شک میکنه.

گفتم خب اگه یواشکی نمیدیدی بذار بقیشو وقتی بابا اومد بعد نگاه کن.

گفت اون موقع دیگه وقت تلوزیون دیدنم تموم میشه.

گفتم داداشی می دونی بابا بفهمه یواشکی کارتون میبینی ناراحت میشه ازت؟از کجا آوردی اصلا؟

 ناراحت شد یه کم فک کرد بعد گفت: مانی داده  ولی آخه کارتونش بد نیست ...مناسب سنمم هست..مانی گفت هست..گفت باباش میذاره ببینه.

با خودم فک کردم این از الان این کارارو یاد گرفته و فلش میده دوستش براش کارتون بریزه بعدها میخواد چیکار کنه؟!!!

گفتم باشه ولی بذار بابا بیاداول بهش بگو اگه اجازه داد  بعد ببین خب؟

آروم گفت باشه و داشت می رفت ولی یهو برگشت گفت نه اصلا نمی خوام ببینم ولش کن.پاک میکنم.بده پاک کنم.بعدم فلش و گرفت و واقعا رفت پاکش کرد.چون مطمئن بود بابا نمیذاره .

حالا بابا که اومد و نشسته بودیم  بابا گفت: پسرم، مانی فلشتو امروز آورد؟!!!!!!!!!

عرفانم گفت آره الان میارم....بعدم پاشد آورد داد به بابا.منم شاخام داشت میزد بیرون از تعجب ولی اونجا چیزی نگفتم.

بعدش به عرفان گفتم :به بابا گفته بودی که فلشو دادی به مانی برات کارتون بریزه؟!!!!!

گفت نه من ندادم کارتون بریزه که...من تو کلاس جا گذاشته بودم،بعد مانی ورداشته بود که گم نشه.. خودش ریخته بود.

 وای یعنی اونقد عذاب وجدان گرفتم راجع بهش فکر بد کردم و تو فکرم تهمت زدم بهش.

آخرشم سر شام طاقت نیورد و ماجرای کارتون و برای بابا گفت. البته با پاره ای تغییرات...که مانی که فلشم و داد گفت برام یه کارتون ریخته و منم پرسیدم مناسب سنمون هست یا نه.. اونم گفت آره بعدم شما نبودید که اجازه بگیرم واسه همین خودم زدم ببینم واقعا مناسب سنم هست یا نه و بعد دیدم که یه کم خشنه ولی نه خیلی ها، یه کم فقط  ،بعد دیگه ندیدم و  پاکش کردم.

بابا هم یه کم اعصابش خورد شد از شنیدنش ولی عصبانی نشد بعدم بهش گفت که به مانی بگه دیگه هیچوقت بی اجازه چیزی رو فلشش نریزه و بگه که فلش مدرسه فقط برای درس و تکالیف مدرسه است و نباید هیچ چیز دیگه ای توش ریخته بشه و آخرم گفت که از این به بعد اگه من خونه نبودم وخواستی برای کاری اجازه بگیری ، یا زنگ بزن یا از داداش اجازه بگیر یا صبر کن برگردم خونه.

عرفانم گفت ببخشید و قول داد.ولی بعدش بابا باز عصبی بود چون فکرش درگیر این بود که نمی دونست عرفان چی دیده و اصلا چه کارتونی بوده

منم خیالش و راحت کردم و گفتم که چند صحنه از کارتونه رو دیدم و  واقعا همونطوری بود که عرفان گفت فقط خشونتش یه کم بیشتر از یه کم بود.صحنه اش هم این بود کهچند تا آدم آهنی و آدمای مسلح داشتن به هم تیراندازی می کردم ،دوبله فارسی و موسسه ای هم بود ولی آخرش نفهمیدم اسم کارتونه چی بود.

+ولی فک کنم این مانی رفیقِ نابابیه واسه خودشا ولی نه..خدایا توبه...شاید بازم دارم تهمت می زنم

++پیشاپیش  میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر رو  به همه به خصوص به همه مادرا تبریک میگم.

+++سال نو رو هم پیشاپیش تبریک میگم.ان شاالله که سال خوبی داشته باشید.

++++امسالم مثل پارسال هفته اول شیرازیم.ولی هفته دوم رو اگه آقا بطلبه قراره بریم مشهد. 

+++++راستی عرفان تقریبا یک چهارم پیک نوروزیشو حل کرده...میگه قبل از سال تحویل میخوام تمومش کنم!!!! فک کنم پارسال و خیلی خوب یادش مونده

فعلا خداحافظ همگی چون احتمالا ایام عید نتونم خیلی بیام.

من و عرفان و مامان

به خاطر قولی که داده بودم کل هفته پیش رو با عرفان رفتیم پیش مامان ...همه چی خوب بود فقط اگه می شد یه کاری کرد که عرفان کلا اینقد حرف نزنه می تونست عالی باشه همه چی...

وقتی رفتیم اونجا همین که مامان و دید و سلام کردیم بعدش با ذوق گفت: امیرم با خودم آوردما مامان!!!...یه جوری گفت که مامان فک کرد من به زور رفتم اونجا...خیلی ضایع بود...یعنی یه جوری ام چرت و‌پرت میگه که دیگه نمیشه هیچ کاریشم کرد..ولی حالا این خوبش بود.

همون روز اول که مامان از مدرسه اش پرسید شروع کرد مثل همیشه با جزئیات از درس و اردو ها و مسابقات و نمایشگاهای مدرسه تعریف کردن و من منتظر بودم که برسه به بخش ابتکارات و دسته گلاش ولی در کمال تعجب یهو تعریف کردنش تموم شد!!! بدون اینکه یک کلمه از شیرین کاریاش برای مامان گفته باشه!! آخه همیشه شیطنتاشم برای باباجون اینا یا عمو اینا تعریف می کنه ...ولی برای مامان ،هیچی....حالا اگه هیچی بود که خوب بود.،،وقتی حرفش تموم شدو مامان گفت آفرین پسرم...تو هم پسر نمونه منی ..مثل داداش امیر.

 یهو گفت: آره داداشم خیلی نمونه ست همش شاگرد اول میشه ولی چند بارم ناظمشون بابا رو خواسته بود مدرسه..یه بارش الکی بودا..ولی یه بارش بابا خیلی عصبانی بود...

یعنی واقعا حقش بود بزنم لهش کنم همونجا ولی دیگه جلوی خودمو گرفتم، هرچی ام فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم که هدفش چی بود مثلا؟!!!مامانم اصلا حرفش و نشنیده گرفت و یه حرف دیگه زد منم دیگه بی خیال شدم...

ولی این دفعه که پیش مامان بودیم کلا عرفان رو حالت" ضایع کردن امیر" بود.

یکی از روزا که از مدرسه اومدم دیدم با مامان تو آشپزخونه دارن آزمایشای علمی آب و روغن انجام میدن ، با پنج شیشتا رنگ خوراکی!!!!!

یعنی یه کیفی داشت میکردا...بعد از ماجرای نذری ،بقیه آزمایشای کتاب مونده بود ،چون دیگه هر وقت  از بابا  میخواست براش رنگ بخره بابا راضی نمی شد..یعنی اصلا حرفشو که میزد بابا بازم عصبانی می شد از یادآوری اون روز...واسه همین دیگه از موقعیت استفاده کرده بود و از مامان خواسته بود براش بخره ولی بابا واقعا حق داشت و خوب کرده بود براش نخریده بود ...یه روز عصر که میخواست کیک و شیر بخوره از مامان پرسید که برای شمام بیارم؟!! مامانم گفت آره..بعد از من پرسید منم گفتم نه نمی خوام دستت درد نکنه.

دیگه چیزی نگفت و رفت ولی چند دقیقه بعد با یه سینی اومد که توش دوتا لیوان شیر و یه لیوان شربت بود.

مامان پرسید این چیه؟

گفت برای داداش آوردم.شربته..

مامانم کلی قربون صدقش رفت و گفت داداش مهربون.

منم کلی تشکر کردم ازش ،بعدم لیوان و ورداشتم سرکشیدم ولی...وااای یعنی اونقد توش رنگ ریخته بود که مزش فاجعه شده بود..یعنی صد رحمت به مزه شیر...واقعا حالم داشت بد میشد.فقط بلند گفتم عرفاان!!!!

غرفانم فرار کرد رفت پیش مامان گفت ببخشید فقط میخواستم تو هم بخوری.

گفتم مگه نگفتم نمی خورم...تو باز رنگ ریختی تو خوراکی؟!!

گفت خب رنگ خوراکیه دیگه..چیزی نمیشه که..

یعنی اونقد عصبانی بودم که دلم میخواست بگیرم بزنمش ولی نمی شد که..،مامانم تازه متوجه قضیه شده بود واسه همین براش گفت که رنگ خوراکی برای چیه و نباید اینجوری خوردش ...منم قاطی بودم گفتم نمی فهمه که هرچی میگیم....هیچی دیگه بدجوری قاطی کرد از حرفم ولی بغضشم گرفت عصبانی گفت خیلی ام میفهمم فقط میخواستم تو هم بخوری..خب اصلا چرا شیر دوست نداری؟!!

من نمی دونم این قضیه شیر دوست نداشتن من چه ضرری بهش میزنه که ول نمی کنه؟!!!!

دیگه مامان بغلش کرد که غصه نخوره ولی بعدش اومد باز کلی معذرت خواهی کرد و ده ساعت التماس کرد که به بابا نگم چیکار کرده و قول داد دیگه هیچوقت نکنه..منم دیگه دلم سوخت قبول کردم ولی گفتم زیر قولش بزنه میگم.

وقتی ام برگشتیم خونه یه روز رفت کتابشو آورد پیش بابا بعدم رنگارو آروم از پشتش درآورد گذاشت رو میز سریع گفت مامان خریده...بابا هم فقط یه کم با اخم نگاش کرد...عرفانم گفت خب ببخشید دیگه بابا..قول دادم دیگه نکنم دیگه..باشه؟!!

باباهم دیگه چیزی نگفت و قبول کرد ولی نمی دونست یه بار زیرقولش زده قبلا...

یه روزم:( ... مثل همیشه می نویسم که یادم نره:(

عرفان همیشه با بابا درساشو کار می کنه. واسه همین هفته ای که پیش مامان بودیم درساشو میاورد و با مامان می خوند...ولی چجوری؟ دقیقا انگار مامان بچست و اون داره بهش درس یاد میده...مامان هر چی که می گفت ، می گفت نه باید اینجوری باشه..مثلا می گفت کاربرگ علوم و بیار انجام بدیم می گفت نه اول باید ریاضی رو انجام بدیم...یا مثلا می گفت بیا شکلاشو رنگ کنیم می گفت نه اول باید فلان کارو بکنیم...حالا انگار فرقی می کرد اول کدوم کار و بکنن!!!! یه چند بارم بین حرفاش شنیدم که گفت : نه شما نمی دونیدکه!!!!.مامانم می گفت خب بگو مامان بدونم.

اگه همون چند بار که شنیدم اینو گفت بهش می گفتن که حرفش خیلی بده و نباید اینجوری به مامان بگه شاید دیگه به خودش اجازه نمیداد اون حرف و بزنه و اونجوری کنه...منم :(

یه روز که داشتن درس می خوندن باز عرفان شروع کرد همون مسخره بازیا رو در آوردن ولی نمی دونم چی شد که یهو عرفان عصبانی دفترشو پرت کرد رو زمین و تقریبا بلند گفت آخه شما هیچی نمی دونید که...

یعنی من  واقعا هنگ کرده بودم از کارش و حرفش...اصلا باورم نمی شد...مامان که طبق معمول اصلا ناراحت نشد و فقط خواست آرومش کنه ولی من ...یهو داغ کردم...عصبانی تقریبا داد زدم بی ادبِ پررو...به مامان بگو ببخشید.

مامان گفت نه امیر جان چیزی نشده...

ولی عرفان... فک نمی کرد من اصلا چیزی بگم...با بغض گفت آخه چرا؟!!!!

فقط گفتم: نمی دونی؟!!!!

ولی یهو زد زیر گریه...اونم چه گریه ای!!!قشنگ انگار کتک خورده باشه...یعنی اونقد بدم میاد عین بچه کوچولوها اون شکلی می زنه زیر گریه...منم دیگه قاطی بودم فقط رفتم تو اتاق ولی یه کم بعدش پشیمون شدم از کارم چون بابا قبلا گفته بود حق ندارم به عرفان چیزی بگم وقتی اونجاییم:(( کلا می دونم تو این مواقع نباید دخالت کنم  ولی باز...:((

نیم ساعت نشد عرفان اومد پیشم گفت ببخشید داداش.

گفتم باید به مامان بگی.

گفت گفتم... به مامانم گفتم...چند بار گفتم...ببخشید خب؟!

منم بغلش کردم بوسش کردم بعدم بهش گفتم که خوب نیست به مامان اون حرف و می زنه...

اونم قول داد دیگه نگه...واقعانم نگفت دیگه...منم...بعدش از مامان معذرت خواهی کردم که دخالت کردم و داد زدم:(