دیروز چهلم عمو کوروش بود...بابابزرگ همش تو این روزا گفت امتحان خداست..که صبور باشیم...اما فقط خودش شاگرد اول بود و هست تو صبوری ..بعدشم مامان بزرگ ...ولی بقیه...هر کدوم یه جور رد شدن فک کنم...البته نه ..رد که نه...ولی کم که حتما آوردن:(((((
مثل عموکیارشم..که انگار تازه فهمیده بود عمو کوروش مرده ..اونقد سر خاک گریه کرد و ناله کرد که راهی بیمارستان شد،فک نکرد چی به سر طاها و زهرا میاد،چی به سر بابابزرگ و مامان بزرگ میاد...چی به سر زن عمو کوروش میاد...
یا زن عموم که آخر هفته ها نمی ذاشت طاها و زهرا رو ببریم بیرون ،چون می گفت تفریحگاه ما دیگه فقط بهشت زهراست...فقط بهشت زهرا...
یا حتی بابام ...بابام که حواسش همیشه به همه بود ،به همه ی همه... یه وسط هفته که طاها رو آورده بودیم خونمون که با عرفان باشه و روحیه اش عوض شه، وقتی یه دعوای ساده بینشون شد و طاها زد زیر گریه ، دیگه اون لحظه حواسش به عرفان نبود و سرش داد زد...خیلی بدجور...بدون اینکه بپرسه اصلا چی شده...فقط خداروشکر کردم که نزدش..هزاربار شکر کردم.... نه به خاطر عرفان ،فقط به خاطر خودِ بابا...
وقتی دعواشون شد و عرفان با داد بابا رفت اتاقش،طاها با گریه همش می گفت میخوام برم پیش مامانم.بابا هم همونموقع بردش.منم رفتم پیش عرفان.
بدجوری گریه می کرد ،خیلی شدید...ولی گریه اش با همیشه فرق داشت...یه غم خاصی توش بود..یه جوری بود که دلمو آتیش می زد ...اما حرفاش ...ده برابر بیشتر از گریه اش دلمو سوزوند...
بغلش کردم که آروم شه...گفتم داداشی بابا این روزا حالش خوب نیست.غصه نخور باشه ؟
گفت داداش بابا دیگه منو دوست نداره...
گفتم مگه میشه؟ فقط این روزا به خاطر عمو خیلی ناراحته...
گفت آخه همیشه می پرسید که چی شده؟اما دیگه نمی پرسه،فقط منو دعوا می کنه ولی من کاری نکردم داداش.. طاها هولم داد که خوردم به ساختمونو خراب شد..من کاری نکردم...تازه اون دفعه ام خودش مداد شمعیشو شکوند ولی بابا منو دعوا کرد...
از ماجرای اوندفعه ای که می گفت اصلا خبر نداشتم ولی حدس زدم که یه چیزی مثل ماجرای امروز بوده و ...خیلی غصه خوردم.
گفتم می دونی عرفان چون طاها دیگه باباش نیست و به خاطر همین خیلی گریه کرده و غصه خورده ،بابا ناراحت میشه که ناراحتی وگریه طاها رو ببینه برای همین یهو عصبانی شد.از دست تو که عصبانی نشده...
اینو گفتم که قانعش کنم ..که از بابا دلخور نباشه ولی با گریه گفت: خب منم مامانم پیشم نیست منم خیلی گریه کردم ،غصه خوردم بابا از گریه من ناراحت نمیشه؟
نمی دونم چی شد که اینو گفت؟که اصلا همچین مقایسه ای کرد؟ ولی دیگه نتونستم چیزی بگم چون دیگه خودمم گریه ام گرفت و فقط باهاش زار زدم...
ولی بعد فک کردم تقصیر خوده عرفانم بوده...اونقد تو اونروزا بزرگتری کرد برای طاها و زهرا ، اونقد هواشونو داشت و اونقد یه شبه بزرگ شده بود که بابا یادش رفته بود عرفان فقط ۸سالشه...که اونم هنوز خیلی بچه ست......که هنوزم دنبال بهونه می گرده که واسه نبود مامان اشک بریزه..
اما بعدی که میگم خیلی دیر بود دیگه....خیلی دیر...
چون منِ احمق اونقد دلخور بودم از بابا که وقتی بابا اومد و رفتم پیشش که یادش بندازم ..خیلی بد یادش انداختم ،..خیلی بد .،،با اینکه دیدم با همون جمله اول بدجوری حالش گرفته شد و اشک تو چشماش جمع شد...ولی بازم ادامه دادم ....همونجور فقط گفتم ....تا آخرین جمله عرفان و براش گفتم ..اونقد گفتم که حالش بد شد ..اونقد گریه کرد که حالش بد شد...یعنی یه لحظه ام فک نکردم چه غلطی دارم می کنم...فک نکردم بعدش که به خاطر حال بابا عرفان بزنه زیر گریه و ازم بپرسه: بابا که دیگه آروم شده بود دیگه اینقد گریه نمی کرد !پس چرا دوباره اینجوری شد داداش ؟... چی باید جواب بدم ؟بگم منِ نفهم بابا رو اینجوری کردم!!
هنوز تموم نشده البته...بقیه رم می نویسم که یادم نره...یادم نره چیکارا کردم...که سر این ماجراها دوباره دلم پر شد..،دوباره اون حس لعنتیِ مزخرف برگشت...که دوباره قرارام با خودم با خدا، یادم رفت...که بد حرف زدم با مامان... بعدشم دیگه اصلا نزدم....
با اینکه دیدم عرفان چقد غصه خورد که داداشش دوباره داره مثل امیرِ احمق نفهم قبل میشه...دیدم که وقتی میومد ازم بخواد حرف بزنم ،دیگه اصرار نمی کرد..التماس نمی کرد..فقط آروم یه بار ازم می خواست..با احتیاط...بعدم می رفت....اونقد که به خاطر اصراراش سرش داد زدم...
بعضیا تو این ماجرا شاید یه کم، کم آوردن ... ولی من یکی...راس راسی رد شدم.،،بدجورم رد شدم...
عمو می دونم ازم راضی نیستی..،می دونم زحمتات ، حرفات همه رو یادم رفت...ولی تو رو خدا ببخشید عمو ...خودت دوباره کمکم کن.
روز میلاد حضرت ابوالفضل العباس(ع) بود که عمو کوروش رفت...شاید خوب نباشه اینجوری بگم ولی خیلی بد رفت...خیلی بد...خیلی یهویی:((
دکترا گفتن بر اثر ایست قلبی بوده ولی بابابزرگ اسمشو گذاشت تقدیر، گفت هر کسی تقدیری داره، تقدیر کوروشم این بود که الان بره.
بابابزرگ گریه اش تمومی نداشت،چون خب فک کنم فقط خدا و کسی که داغ فرزند دیده می دونه که چقد سخته داغ بچه ولی دائم هم به مامانبزرگ و همه یادآوری می کرد که: امانتی بود دست ما،خودش داد،خودشم گرفت، راضی هستیم به رضایتش.
بابزرگ واقعا آدم بزرگیه..اگه حرفای بابابزرگ نبود فک نکنم مادربزرگم این داغ و طاقت میورد.
از زن عمو هم چیزی نمی گم...چی بگم واقعا ؟ درد و غم زن عمو واقعا تو کلمات جا نمیشه که بخوام بنویسمش پس می گذرم از گفتنش:(
پدر و مادر زن عمو هم با رفتن عمو داغ فرزند دیدن...شاید عجیب باشه ولی واقعا چیزی بود که دیدم...تو مراسمای عموی، دوستا و آشناهای دور تری که اعضای خانواده مارو خیلی نمی شناختن راحت پدر مادر زن عمو رو با بابابزرگ مامان بزرگ اشتباه می گرفتن.،اونقد که داغ دار بودن اونام...
پدر زن عمو می گفت:یعنی تو این ده سالی که دامادمون بودی هیچ ناراضایتی و دلخوری از دخترمون یا خودمون نداشتی که سرسوزنی ازت بی احترامی یا حتی گلایه ای ندیدیم و نشنیدیم؟!!!یعنی واقعا میشه همچین چیزی؟!!...اینا رو می گفت،گریه میکرد و بعدم حالش بد می شد.شاید بعضیا فک میکردن چون عمو رفته اینا رو می گفت ولی ما می دونستیم که واقعا راس میگه،چون عمو کوروش واقعا خیلی خوب و مهربون بود... خیلی مهربون و خیلی ساکت و آروم.
این وسط فقط خدا می دونه که بابا چی کشید:( چون من نفهمیدم.،،یعنی فهمیدم ولی خیلی دیر..،بابا حواسش به همه بود.به بابابزرگ ومامان بزرگ،به زن عمو و بچه هاش به عمو کیارش، به من و عرفان... ولی هیچکس حواسش به بابام نبود،منم حواسم نبود...که چقد آرومه،چقدصبوره...عرفانم خوب بود چون بابا حالش خوب بود...بابا هم همش به عرفان می گفت حواسش به بچه ها باشه..مراقبشون باشه...عرفانم واقعا مثل یه برادر بزرگ حواسش بهشون بود.،ولی بابا به من چیزی نگفت،کمکی نخواست چون من گیج بودم..چون بابا مجبور بود حواسش به منم باشه به جای اینکه من حواسم باشه به بابا:(( ولی بعد از یه هفته که برگشتیم خونه تازه فهمیدم چقد داغونه.،،که چقد بغض داره بابا..ولی تو خونه ام دلش نمیومد گریه کنه ...به خاطر عرفان،چون اونم پا به پاش گریه می کرد...ولی سه تایی اونقد از عمو یاد کردیم و گریه کردیم که سبک شیم،یعنی بیشتر بابا سبک شه.
۲۱ روزه که عمو رفته ولی هنوز باورم نمیشه که نیست،که دیگه نمی بینیمش،ولی می دونیم که خواست خدا بوده و به قول بابابزرگ راضی میشیم به رضایتش.
الانم درسته که هنوز داغ داریم...هنوز بعضی شبا صدای گریه بابا رو می شوم و دلم خییلی میگیره...که بابابزرگ و مامان بزرگ تا اخر عمرشون داغ فرزند و تو قلبشون حس می کنن...که حالا حالاها مونده تا زن عمو حالش سرجاش بیاد ولی...ولی،خداروشکر که حال همگی خوبه..چون خدا وقتی داغی رو میده حتما صبر و طاقتشم باهاش میده.
اما بازم برامون دعا کنید که هممون تو این آزمون خدا قبول بشیم..مخصوصا برای زن عموم.
+فردا امتحانات نهاییم شروع میشه برای همین تا ۲۵خرداد نمی تونم پست جدیدی بذارم ولی بعدش ان شاالله اگه زنده بودم حتما بازم مینویسم.
++امتحانات عرفانم تموم شده...بابا میخواد طاها و عرفان وتو کلاسای تابستونی ثبت نام کنه که طاها تنها نباشه..،احتمالا امسالم قراره تو مدرسه عرفان ثبت نام کنه و بره کلاس اول.
+++حلالم کنید.التماس دعا.
از خدا برامون صبر بخواید...صبر زیاد...
فردا هفتم عمو کوروشِ...
حالمون خوب نیست.برامون دعا کنید.بیشتر از همه برای زن عمو و دوتا بچه هاش.
التماس دعا...
+سلام
این روزا همه چی خیلی سخت گذشته و می گذره، ولی خدا بزرگه و می دونم با کمکش این روزام بلاخره می گذره.
خیلی ممنونم از پیام های تسلیت و دلگرم کننده تون.خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
ببخشید که نشد تک تک پیام ها رو جواب بدم:(
این پست هم از سری پست های درخواستیِ..اما این بار یه کم بهم رحم شده و درخواست درباره شیطنت خودم نبود،درخواستِ یکی از شیطنت های مشترک من و عرفان شده بود
خلاصه که من هر چی هم بخوام از این پست های آب کننده
طفره برم که بقیه یادشون بره نمیشه انگار.
...ولی نه ...اتفاقا خوبه که ایناروبگم، چون اونقد اینارو سانسور کردم و فقط از شیطونیای عرفان بیچاره گفتم که خیلیا درباره من فکر می کنن که دیگه خیلی خوب و حرف گوش کن و...اینا هستم
...درحالی که
....حالا بگذریم.
این ماجرا مال اون اوایلیِ که عرفان اومده بود پیشمون. تابستون بود و اون روزم مثل روزای قبل من و عرفان خونه بودیم و بابا هم سرکار بود.
ماجرا از اونجا شروع شد که من داشتم تو اتاقم کتاب می خوندم و عرفانم داشت همونجا رنگ آمیزی می کرد. البته این صحنه ای که گفتم ،به دست آوردنش به همین راحتی که الان نوشتم نبود
.بعد از چند ساعت پلی استیشن و توپ بازی تو حیاط و چند دستم منچ و مار پله به دست اومده بود
...یعنی باید چند ساعت باهاش بازی میکردم تا شاید راضی شه یه چند دقیقه بره برای خودش یه کاری بکنه،مثلا نقاشی یا رنگ آمیزی.
ولی اونم چجوری؟
وقتی رفتم تو اتاق و شروع کردم به کتاب خوندن یهو در و باز کرد و با وسایلش اومد تو..منم اعصابم خورد شد گفتم:عرفاان قرار شد بری برای خودت رنگ آمیزی کنی
. ولی اومد وسط اتاق نشست گفت:خودم می دونم.. میخوام اینجا خودم رنگ کنم دیگه.
منم دیگه هیچینگفتم.. ولی ظرف یه ربع یه صفحه از رنگ آمیزی رو رنگ کرد و وسایلشم جمع کرد و اومد جلو گفت: امیر بریم بیرون.
گفتم:عرفان این همه بازی کردیم بسه دیگه خسته شدیم.قراار شد رنگ آمیزی کنی،تو که اصلا رنگ نکردی،یه صفحه دیگه رنگ کن.
گفت نه بسه دیگه رنگ کردم.بریم دیگه توروخدا پاشو...بعد هی التماس می کرد و دستمو می کشید می گفت خواهش می کنم.
منم دیگه دلم سوخت،راستش از این"خواهش می کنم"گفتنشم خیلی خوشم میومد
آخه از وقتی کوچیکترم بود می گفت...خیلی باحال بود واقعا.
دیگه پاشدم گفتم باشه ولی نیم ساعتا فقط.. گرمه عرفان.
گفت آخ جوون بعدم با دو رفت طرف اتاقش...من فک کردم داره میره توپ بیاره..گفتم:کجا میری؟توپ تو حیاطه ها...گفت می دونم می خوام لباس بپوشم!!!!
من یه لحظه نفهمیدم! گفتم لباس چی؟
ولی جواب نداد.. دیگه دنبالش رفتم دیدم داره شلوار بیرونشو از جالباسی ورمیداره!!!!
گفتم اینو برا چی میخوای بپوشی؟
گفت:خب داریم میریم بیرون دیگه...تو هم برو بپوش!!
من تازه اونجا فهمیدم که منظورش از بیرون ،حیاط نیست!!واقعا بیرونِ..بیرونِ خونه.
گفتم عرفان مگه نمی خوای بریم حیاط بازی؟!!
گفت نه بریم پارک دیگه!!
گفتم پااارک؟! نه اصلا نمیشه...فقط حیاط.
اینو که گفتما باز شروع کردخواهش کردن ولی وقتی قبول نکردم بغض کرد و نزدیک بود بزنه زیر گریه
منم اون موقع ها واقعا از گریه عرفان می ترسیدم
یعنی حاضر بودم هرکاری بکنم که گریه رو شروع نکنه چون دیگه بعدش هرکاری می کردی به این راحتیا تموم نمی کرد که
واسه همین گفتم به بابا زنگ می زنم اجازه میگیرم،که گریه نکنه
...ولی بابا اجازه نداد.یعنی نگفت نرید
.. ولی گفت صبر کنیم برگرده که عصر با هم بریم ولی من گفتم حالا نمیشه بریم آخه الان گریه کنه دیگه ساکت نمیشه
.بابا هم گفت گوشی رو بدم بهش که باهاش حرف بزنه.
عرفانم اون موقع ها خیلی با بابا حرف نمیزد..واسه همین گوشی رو که گرفت فقط گوش داد و اولش گفت سلام ،بعد گفت باشه ، آخرا هم فقط آروم و زیر لبی گفت چشم.
منم دیگه خیالم راحت شد
ولی پنج دقیقه نگذشته بود که با قیافه ناراحت و با التماس گفت امیر بیا بریم دیگه.
..
گفتم عرفان نشنیدی مگه بابا گفت بیاد میریم.
ولی هی می گفت نه بیا خودمون بریم و بابا که نیست و ....!!! آخرم زد زیر گریه
اونم چه گریه ای....هر کاری ام کردم ساکت نشد واسه همین دوباره بابا رو گرفتم و دیگه ایندفعه من به بابا التماس می کردم که اجازه بده بریم و هی می گفتم مراقبمو چیزی نمیشه و زود میایمو ...خلاصه اونقد خواهش کردم که بابا با اینکه قشنگ معلوم بود راضی نیست و می ترسه که چیزی بشه،دلش به حالم سوخت و قبول کرد... ولی کلی سفارش کرد که چشم ازش برندارم و هر چقدر می تونم زود برشگردونم خونه و موبایلمو جا نذارم که بتونه زنگ بزنه و....آخرم گفت که باید یه فکری به حال این لجبازی و گریه های عرفان بکنه

دیگه راه افتادیم و توی پارکم کلی بازی کرد و نیم ساعت بعد گفتم عرفان بریم دیگه؟
ولی گفت نه زوده الان اومدیم که...بازم یه کم موندیم که یهو دوستم علی با پسر داییش رو دیدم ...پسر داییش سه چهار سالی بزرگتره ازمون و خونشون شهرستانِ . اومده بودن بدمینتون بازی کنن.
یه کم که بازی کردن پسر داییش رفت بستنی بخره و علی گفت بیا بازی...خلاصه یه دست بدمینتونم بازی کردم که خیلی کیف داد.
پسر دایی علی که اومد و داشتیم بستنی می خوردیم پرسید این پارک میز پینگ پنگ نداره؟
علی هم بهش گفت که اینجا نداره ولی اون یکی پارک که یه کم دورتر از خونه هامونه داره.
وقتی خواستن برن علی گفت شمام بیاین ...من گفتم نه حالا بعدا ..ولی عرفان
هی می گفت ما هم بریم، منم می خوام پین پون بازی کنم
اسمشم بلد نبودا
گفتم اصلا می دونی چه بازیه؟!! گفت خب می خوام یاد بگیرم ..بریم دیگه.
منم می خواستم به بابا زنگ بزنم و بهش بگم ولی راستش...نزدم
یعنی ساعت و نگاه کردم دیدم خیلی وقت نیست اومدیم بیرون..بعدم دیدم بابا فعلا یه بارم زنگ نزده پس چرا من باز زنگ بزنم.خب پارک پارکِ دیگه چه فرقی می کنه.
هیچی دیگه خلاصه شیطون گولم زد و با علی و پسر داییش رفتیم اون یکی پارک...که انصافانم خیلی خوش گذشت و خیلی خندیدم
.
دو به دو پینگ پنگ و بدمینتون بازی می کردیم ولی چون عرفان هیچکدومو بلد نبود بازی کردنش آخر خنده بود.قدش که به میز پینگ پنگ نمیرسید فقط توپ و می گرفت با راکت رو هوا پرت می کرد می خورد به علی ، علی هم الکی داد و بیداد می کرد و ما هم می خندیدیم، یا بدمینتون بازی کردنش...توپ و که اصلا نمی تونست بزنه...راکت و الکی فقط رو هوا تکون میداد..توپم که می افتاد رو زمین،همون روی زمین با راکت میزد بهش یه کم پرتش می کرد جلو...یعنی راکت علی رو داغون کرداااا
خلاصه اونقد سرگرم شده بودیم که کلا ساعت از دستم در رفت ،از یه طرفم همش ته ذهنم منتظر تلفن بابا بودم و هی فک می کردم بابا که هنوز زنگ نزده
.با اینکه زنگ نزدن بابا برام غیرعادی بود نمی دونم چرا یه درصدم شک نکردم که یه جای کار م ایراد داره.
وقتی ساعت و نگاه کردم که دیگه دو و نیم بود
گفتم عرفان خیلی دیر شده بیا بریم... بعدم گفتم گوشیم و یه نگاه بندازم ولی....وااای دستمو که کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست!!!!

یعنی قشنگ چند ثانیه خشکم زد... یهو یادم افتاد که اصلا از خونه ورنداشتم
با اینکه بابا سفارش کرده بود
یعنی تو دلم کلی به خودم بد و بیراه گفتم که چرابا اینکه برام غیرعادی بود بابا این همه وقت حتی یه بارم زنگ نزده ،فک نکردم یه نگاه به گوشیم بندازم که لااقل زودتر بفهمم جا گذاشتمش
یعنی دیگه قلبم تند تند میزد سریع دست عرفان و گرفتم و با علی و پسر داییش خداحافظی کردم و گفتم عرفان بجنب فقط
ولی راه نمیومد که...هی می گفت إإإإ یواش...دستمو کندی
وقتی رسیدیم خونه و دیدم بابا هنوز نیومده یه لحظه خوشحال شدم ولی وقتی گوشیمو نگاه کردم فهمیدم که دیگه حسابم رسیده ست چون 17 تا تماس بی پاسخ رو گوشیم بود!!!! همشم از بابا
همونطور که داشتم فکر می کردم که جواب بابارو چی بدم گوشیم زنگ خورد.بابا بود.یعنی جرات نمی کردم جواب بدم ولی می دونستمم که دیگه خیلی نگران شده..دیگه جواب دادم ..تا گفتم الو
اول از همه نگران حالمونو پرسید منم گفتم خوبیم بابا ببخشید.
بابا هم خداروشکر کرد و بعدم گفت الان کجایید؟
گفتم خونه و بعد بازم شروع کردم معذرت خواهی ولی دیگه قطع کرده بود.
پنج دقیقه ام نشد که بابا رسید خونه و دیگه معلومه که چقد عصبانی بود.
همون اولم یه سیلی خوردم که واقعا حقم بود..،یعنی شاید اون موقع با اینکه می دونستم مقصرم از بابا انتظار داشتم که حداقل بذاره یه کم حرف بزنم و توضیح بدم ولی با بلاهایی که تو این مدت عرفان سرم آورده دیگه کاملا به بابا حق میدم،چون دیگه قشنگ درک می کنم که بی خبری چقد سخته و وحشتناکه.
بابا عصبانی داد زد: کجا رفته بودین ها؟می دونی وجب به وجب اون پارک و گشتم؟می دونی آخرین بار که بهت زنگ زدم تو راه کلانتری بودم؟!!
منم فقط می گفتم ببخشید.
عرفانم جیکش در نمیومد
،خیلی ترسیده بود و با فاصله وایساده بود.
بعد از اینکه بابا کلی سرم داد زد و آخرش عصبانی بهم گفت از جلو چشمش دور شم تا بعد و منم راه افتادم برم بالا، عرفانم با دو اومد سمت پله ها که بیاد بالا ولی بابا جلوشو گرفت گفت کجا؟ مگه با تو بودم؟بیا اینجا ببینم.
بعدم دستشو گرفت که ببرتش اون ور تو هال ولی عرفان با بغض گفت نه نه من که کاری نکردم که میخوای بگی پلیس منو ببره زندان!!

...(اون موقعا عرفان هنوز یه کم بی ادب بود
)
وای یعنی خیلی باحال گفت
البته اون موقع اوضاع اونقد بد بود که اصلا خندم نگرفت ولی الان هر وقت یادم میوفته خندم میگیره
البته اون روز بابا اصلا به عرفان کاری نداشت و فقط یه کم دعواش کرد و بعدم حرف زدن ولی خب من..دیگه یه کم به حسابم رسیده شد
چون وقتی کامل ماجرا رو گفتم دیگه تابلو شد که اصلا قصد نداشتم به بابا خبر بدم که داریم جای دیگه میریم
وگرنه می فهمیدم گوشی مو جا گذاشتم.
خلاصه که این بود شیطنت مشترک ما
واقعانم چقد خلاصه بود!!
بعد از آخرین اردویی که عرفان نرفت اردوی بعدیشون یه جایی بود که حسابی برای عرفان جبران شد
بازدید از کارخونه شیر
یعنی وقتی با ذوق و هیجان بهم گفت.. اولین چیزی که یادم اومد این بود که سر اردوی قبلی به بابا گفته بود که بذاره این اردو رو بره و به جاش اردوی بعدی رو نمیره!!
یعنی واقعا خداروشکر کردم که بابا هیچوقت حرفشو عوض نمی کنه
داشتم از کنار آشپزخونه رد می شدم که دیدم سر یخچالِ و یه کم بعد صداش اومد که یه چیزی می گفت ولی واضح نبود صداش
بابا بهم گفت صداش از کجا میاد؟ می شنوی چی میگه؟
گفتم از تو یخچال...کلا تو یخچالِ
بعد هی بلند بابا رو صدا می کرد می گفت نههه؟!!! نداریییم؟!!
بابا گفت اول از تو یخچال بیا بیرون بعد حرف بزن....بیا اینجا ببینم چی میگی؟
دیگه با دو اومد...باز گفت نه؟نداریم بابا؟
بابا گفت آخرش نگفتی چی می خوای که؟...گفت کاهو..کاهو نداریم؟...بابا گفت نه.. کاهو می خوای؟!!
گفت کلمم باشه خوبه..بعدیه کم فک کرد گفت یا مثلا هویج!!!!
بابا گفت عرفان سالاد می خوای؟!!
گفت نههه برای اردو می خوام!!!!
بابا گفت برای اردو سالاد می خوای؟!!!
گفت نه...برای خودم که نه..برای گاوا می خوام....می خوام بدم به گاوا!!!!!!!!!!



بابا گفت گاوا؟!! کدوم گاوا؟!! مگه داری میری باغ وحش؟!!
گفت خب گاوای کارخونه دیگه...همونا که شیرارو ازشون میگیرن!

بابا خندش گرفته بود یه کم ..گفت نه پسرم گاوا که تو کارخونه نیستن تو دامداری ان...از اونجا شیرارو میارن تو کارخونه...حالا فردا خودت میری قشنگ همه رو یاد میگیری..بعد بیا به ما هم بگو دقیق چطوریه باشه؟
از حرف بابا خیلی تعجب کرد و کاملا معلوم بود نتونسته باور کنه
چون گفت باشه حالا میرم ببینم چطوریه!!!

خلاصه گذشت و فرداییش که رسیدم و با سکوت غیرعادی خونه مواجه شدم فهمیدم باز یه چیزی شده
البته دیگه عادیه برام...چون کلا کم پیش میاد روز اردوی عرفان برم خونه و خونه عادی باشه

وقتی ناهارمو خوردم و رفتم تو هال عرفان یهو اومد و گفت سلام داداش
منم جوابشو دادم ولی بابا با اخم گفت کی به شما اجازه داد بیای پایین ؟ها؟
ناراحت گفت خب داداش اومده می خوام سلام کنم.
بابا گفت سلام کردی دیگه...حالا بجنب بالا.آخرین بارتم بود بی اجازه پاتو گذاشتی پایینا.
گفت ببخشید دیگه بابا اشتباه کردم...دیگه اول خواهش می کنم..دیگه فهمیدم.
بابا گفت مگه هنوز کارمون تموم شده باهم؟!!!، پس دیگه نشنوم صداتو عرفان، سریع بالا.
عرفان دیگه داشت گریه اش می گرفت با بغض گفت چه کاری؟!!
ولی بابا دیگه جوابشو نداد...عرفان یه کم وایساد بعد دوباره گفت بابا ببخشید.. دیگه بی اجازه دست...
ولی بابا یهو خیلی عصبانی شد
بلند گفت مگه نگفتم ساکت شو برو بالا..واسه چی هنوز اینجایی؟!!
دیگه گریه اش در اومد رفت بالا
وقتی عرفان رفت دیگه بابا برام گفت چی شده...
گفت وقتی رفته دنبالش، عرفان تو دفتر مدرسه بوده چون آخرای اردو ازش دوربین عکاسی گرفتن!!!!
بعدم به بابا تذکر دادن که چرا اجازه داده دوربین بیاره مدرسه!!! در حالی که بابا اصلا خبر نداشته
بعد وقتی به بابا تذکر دادن، به جای بابا جواب داده
گفته آخه شما تو اردو فقط از خودمون عکس میگیرید خب از خودمون که صد تا عکس داریم ، می خواستم از بقیه جاهای اردو هم عکس بگیرم
بابا از این خیلی عصبانی بود که تا خونه و توی خونه هم فقط دلیل کارشو توجیه کرده بدون اینکه اصلا به روی خودش بیاره که بی اجازه رفته از توی کمد اتاق بابا دوربین و برداشته
فقط آخر سر که دیگه دیده بود اوضاع خیلی بده و بابا عصبانیتش بعد از حرف زدنم کم نشده تصمیم گرفت به روی خودش بیاره که... دیگه بابا نذاشت
البته عرفان این عادت بدشو که بی اجازه وسایل بقیه رو برمیداشت ،دیگه تقریبا ترک کرده ها ..ولی هنوزم گاهی...
+ولی شب که دیگه همه چی تموم شد
از اردو کلی تعریف کرد ...بلاخره مطمئن شده بود که گاوا تو کارخونه ها نیستن
بعدم گفت که می خواد از مدرسه خواهش کنه و پیشنهاد بده که ببرنشون اردوی دامداری.