از فردای اون روز عرفان دیگه موقع ناهارا بدون هیچ بحثی میومد و ناهارشو میخورد ولی بعده تقریبا چهار پنج روز دوباره اون بازی رو در آورد.
بهش گفتم: عرفان باز که شروع کردی!!! تو قول دادی یادت نیست؟میخوای دوباره حالت بد شه؟
گفت: نه حالم بد نمیشه،اون موقع ضعیف بودم حالا قوی شدم داداش.نمیخورم.
گفتم:پس نمیخوری دیگه؟!!
گفت:نه!!
رفتم تلفن و برداشتم و گفتم:باشه..الان به بابا زنگ میزنم میگم که بچه بی ادب بدی شدی.بزنم؟
اصلا محل نذاشت.واسه خودش از هال رفت بیرون.منم شماره بابا رو گرفتم.وقتی بهش گفتم گفت گوشیرو بدم دست عرفان.رفتم دیدم روی مبل پذیرایی نشسته و یه اخمی انداخته تو صورتش،مثلا خیلی جدیه.
گفتم:بیا با بابا حرف بزن.
گفت:نمیخوام.
داشتم شاخ در میاوردم از اون همه پرویی.
گفتم:چیرو نمیخوای؟میگم بابا کارت داره.
گفت:إإإإإ...چرا همش اذیتم میکنید؟ولم کنید.بعدشم دویید بالا.
من همونطور که گوشی دستم بود دنبالش رفتم بالا و رفتم تو اتاقش.بابا برای عرفان پیغام داد و خداحافظی کردیم.
گفتم:عرفان بابا گفت بهت بگم اگه همین الان غذاتو نخوری،بیاد خونه حسابتو میرسه.
اینو که گفتم لحاف رو کشید رو سرش و عصبانی گفت: میخوام روزه بگیرم.چیکارم دارید؟چرا اذیتم میکنید؟
با خودم گفتم یه کم با زبون خوش حرف بزنم شاید تاثیر کرد.نشستم پای تخت گفتم:داداش گلم...یادت نیست چند روز پیش چقدر حالت بد شد.دوست داری دوباره اونجوری بشی؟
گفت: نمیشم.
گفتم:چرا میشی بعد باید ببریمت دکتر و دکترم ده تا آمپول بهت میزنه(عجب زبون خوشی واقعاا
)
گفت:امیر دروغگو.دکتر هیچوقت ده تا آمپول نمیزنه.
گفتم:یکی رو که حتما میزنه.
گفت :من که مریض نیستم.دکترم نمیام.تازه اصلا بزنه من که از آمپول نمی ترسم.
یعنی آدم با چنگال آب بخوره اینقدر ضایع نشه
گفتم:عرفان بابا خیلی عصبانی بوداا..بیاد ببینه به حرفش گوش نکردی تنبیهت میکنه.تازه باهاش حرف نزدی بیشترم عصبانی شد.
دیگه همون لحظه حاضرجوابی نکرد. انگار یه کم ترسید.یه کم فکر کرد و گفت:یعنی منو میندازه تو کمد؟
گفتم:شاید...تازه ممکنه کتکتم بزنه هااا.
حرکتم ناجوانمردانه بود ولی چاره ای نداشتم.
دیگه زد زیر گریه:آخه چرا؟ مگه من چیکار کردم؟خوب تو هم روزه ای پس چرا تورو نمیزنه؟
لحاف رو از کلش کشیدم کنار،خیس عرق شده بود.گفتم:آخه داداشی تو هنوز کوچیکی منم همسن تو بودم روزه نمی گرفتم.تازه میدونی خدا هم از دست تو ناراحته.چون گفته بچه ها نباید روزه بگیرن.اگرم دوست دارن فقط باید کله گنجشکی بگیرن.حالا دیگه گریه نکن باشه...بیا بریم غذا بخور.غذا بخوری دیگه بابا کاریت نداره.بریم؟
خلاصه بعد از سوزوندن کلی کالری تونستم یه کم کالری به عرفان برسونم
غروب که بابا اومد با عرفان سرسنگین بود،عرفانم خوب فهمیده بود و درو بر بابا نمی پلکید.موقع افطارم پایین نیومد.بابا گفت صداش کن بیاد.
صداش کردمو اومد پایین یه قیافه مظلومی به خودش گرفته بود که نگو.(بدجوری استعداد بازیگری داره)
یه کم که خوردیم بابا یه اخمی کشید تو صورتشو گفت:خوب امیر خان،پس امروز آقا عرفان ما دوباره بچه بد و حرف گوش نکنی شده بود آره؟
قبل از اینکه من جواب بدم عرفان گفت:نه نه ناهارمو خوردم مگه نه امیر؟
گفتم:آره بابا همون موقع ناهارشو خورد.
بابا گفت:چرا امروز تلفنی حرف نزدی؟ها؟
عرفان با یه لحن خیلی جالبی،انگار که بابا از هیچی خبر نداره شروع کرد به توضیح دادن: نه نه...من...می دونید دستم خیلی درد میکرد،نمیتونستم گوشی رو بگیرم.
منو میگی زدم زیر خنده
واقعا نمی دونستم این بهانه هارو یهو از کجا در میاورد.
بابا بهم چشم غره رفت که جلوی خندمو بگیرم که فکر نکنه خیلی کار قشنگی میکنه،ولی سخت بود برای همین دستمو گرفتم جلوی دهنم.
بابا همونطور با اخم گفت:آقا عرفان میدونی دروغگو دشمن خداست؟!تو دستت درد میکرد با من حرف نزدی؟!!!
عرفان سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
بابا سر عرفان و اورد بالا و گفت:به خاطر اینکه داداش امیر و اذیت کردی و دروغ گفتی تنبیهت کنم؟
عرفان بغض کرد و پشت سرش اشکش مثل آبشار اومد.نمیدونم چجوری اینقدر قشنگ به موقع گریه میکنه.
گفت:نه نه توروخدااا...ببخشید بابا دیگه دروغ نمیگم دیگه داداشو اذیت نمیکنم.
دلم براش سوخته بود،معلوم بود بابا قصد نداره تنبیهش کنه و فقط داره زهرچشم میگیره ولی عرفان باور کرده بود و خیلی ترسیده بود.
بابا اشکاشو پاک کرد و بدون اخم گفت:تو که اینقدر پسر خوبی هستی..دوست داری روزه بگیری،اینقدر با ایمانی ،نباید هیچوقت دروغ بگی باشه پسرم؟
عرفان با بغض گفت:چشم بابا.
بابا گفت:دیگه ام داداشو اذیت نمیکنی باشه؟
عرفان باز چشم گفت و شد همون عرفان همیشگی.شیطون و خوشحال.
با شروع ماه مبارک بساطی دارم که نگو.
اولین سحر بود و منو بابا داشتیم سحری میخوردیم که فسقلی یهو با اون قیافه ی خواب آلودش سروکلش پیدا شد.
نمی دونم چجوری بیدار شده بود،منو بابا خیلی مواظب بودیم که سرو صدا نکنیم،حتی رادیو رم روشن نکرده بودیم که پانشه.
با اخم گفت:چرا منو بیدار نکردید؟
گفتم:تو چرا پاشدی؟ برو بخواب داداشی..برو.
ولی اومد جلو و گفت:منم غذا میخوام.
بابا گفت:بیا پسرم، بیا تو هم غذا بخور.
بعد پاشد براش یه بشقاب اورد و اونم بغلم رو صندلی نشست.گفت: منم میخوام روزه بگیرم.باید سحر بخورم.
بابا گفت: بله بایدم بگیری،البته کله گنجشکی فسقل بابا.
خلاصه سه تایی سحری و خوردیم . خوابیدیم.
بابا بهم سفارش کرد که هواسم بهش باشه که گشنه نمونه.صبح که پاشدیم گفتم:داداشی صبحونه میخوری؟
چند ثانیه با اخم نگام کرد و بعد گفت:امیر...یادت رفته من روزه ام...میخوای گناه کنم؟
وای وقتی جدی میشه خیلی باحال میشه.گفتم:معذرت میخوام داداش..هواسم نبود.
دوباره گذشت و وقت ناهار شد.ناهرشو داغ کردم و صداش کردم.
گفتم :خوب دیگه وقت ناهاره..بیا بخور.
ولی باز یه اخمی کرد و شروع کرد از پله ها بالا رفتم.رفتم جلوشو گرفتم گفتم:کجا؟بیا نهارتو بخور دیگه؟
گفت:داداش من که گفتم روزه ام نمیخوام.
گفتم:تو روزه کله گنجشکی گرفتی یعنی باید ناهار بخوری بعد دیگه چیزی نخوری.
گفت:از کله گنجشکی بدم میاد.
هرکاری رو که نمیخواد بکنه الکی میگه بدم میاد.
گفتم:بدم میاد یعنی چی؟ زود بیا.
بعد دستشو گرفتم کشیدم طرف آشپزخونه که جیغ کشید.
گفتم:عرفان بازم داری بچه بدی میشیا!!به بابا زنگ میزنما؟
گفت:خوب بزن.
با تهدید گفتم:زنگ میزنما عرفان.
شونشو بالا انداخت و دویید بالا.زنگ زدم محل کار بابا ولی گفتن رفته بیرون.گوشیشو گرفتم ولی هی میگفت دردسترس نیست.اعصابم خورد شده بود.
یه موز از یخچال ورداشتم و رفتم تو اتاقش.
گفتم:داداشی حداقل بیا اینو بخور.
گفت:ولم کن.
گفتم:یه موز اشکالی نداره.روزت درسته.
گفت :پس تو هم بخور.اگه اشکالی نداره تو هم بخور.
واااای.یعنی دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار.با خودم گفتم ولش کنم.هرچی بیشتر اصرار کنم بیشتر لج میکنه.خودش خیلی گشنش شه کوتاه میاد.
رفتم تو اتاقم و سرگرم کتاب و کامپیوتر شدم.یهو ساعتو نگاه کردم دیدم دو ساعت گذشته و خبریم از عرفان نیست.
سریع رفتم تو اتاقش دیدم روتخت خوابیده.
گفتم:عرفان..داداشی...خوابی.
چشمشو به زور باز کرد گفت:داداش...
احساس کردم حالش یه جوریه،گفتم:پاشو ببینم...خوبی عرفان؟ به زور نشوندمش ولی نمی تونست بشینه گفت:داداش حالم بده میخوام بخوابم.
خیلی ترسیدم.نمی دونستم چیکار کنم..اول خواستم زنگ بزنم به اورژانس ولی فک کردم حتما فشارش افتاده رفتم سریع از پایین یه کم شیرکاکایو گرم آوردم گفتم بخور ببینم.
خلاصه خورد و چند دقیقه بعد که برام به اندازه هزار سال گذشت بهتر شد.قلبم هزارتا میزد.آخه بچه هم اینقدر غد و سرتق میشه؟!!
واقعا عصبانی بودم.وقتی حالش قشنگ سر جاش اومد گفتم:صبر کن بابا بیاد.بهش میگم چیکار کردی.
گفت:نه نه تورو خدا نگو.من که خوردم.
گفتم:خوردی؟!!!! بعد از اینکه منو دق دادی...
زد کانال گریه و گفت:امیر بدجنس..من که کاری نکردم.دوست داری بابا منو الکی دعوا کنه؟!
خوشم میاد تو هیچ شرایطی کم نمیاره.
بغلش کردم گفتم:خیله خوب حالا گریه نکن.نترس نمیگم ولی به شرطی که قول بدی دیگه اذیتم نکنی و از فردا غذاتو بخوری.قول میدی؟
گفت:باشه قول میدم.
شب واقعا به بابا نگفتم ولی اشتباه کردم.اگه می گفتم و بابا یه تشر بهش میزد این بلا دوباره سرم نمیومد.
رفتم پایین پیش بابا.پشت سکوی آشپزخونه نشسته بود.پاشو عصبی تکون میداد.
اومدم حرف بزنم گفت:بذار تنبیه شه.
گفتم:آخه بابا..
دوباره گفت:نشنیدی؟گفتم بذار ادب شه.خیلی خودمو نگه داشتم که نزدم لهش کنم بچه پررو رو...مادرتم با این بچه بزرگ کردنش.خودم آدمش میکنم.
خیییلی عصبی بود...خیلی.
عاقلانه بود بحث و همونجا تموم کنم و محل رو ترک کنم.ولی دلم برای عرفان بدجوری میسوخت.آخه واقعا از تاریکی میترسید.
با ترس گفتم:قول داد که بچه خوبی باشه...میشه ایندفعه رو ...به خاطرمن...
بابا یهو بلند گفت: مگه نگفتم حق نداری بری تو اتاق...ها؟تو رم دوباره باید ادب کنم؟
منو میگی داشتم سکته می کردم از ترس.من که عضو جدید نبودم پس خطر کمربند بدجور تهدیدم می کرد.
گفتم:ببخشید بابا دلم براش سوخت خواستم زیاد نترسه..غلط کردم.
گفت:دلت برای خودت بسوزه...پاشو از جلو چشمم دور شو تا بلند نشدم حسابتو بذارم کف دستت .
من سریع بلند شدم رفتم طرف پله ولی صدای عصبانی بابا همینطور میومد:حالا همه تو این خونه برا من بچه پررو شدن.
رفتم تو اتاقم اما همه فکرم پیش عرفان بود.دیگه صداش نمیومد،نمیدونم داشت آروم گریه میکرد یا از ترس ساکت شده بود.یک ساعت بعد بابا رفت تو اتاق عرفان،صداشو شنیدم.بعد منو صدا زد:امیر ،بیا اینجا ببینم.
فوری رفتم تو اتاق.بابا کلید انداخت و در کمد و باز کرد.عرفان آروم آروم گریه میکرد.آخی......کل یکساعت و گریه کرده بود.چشماش قرمز شده بود.خواست بیاید بیرون که بابا نذاشت.
گفت:اول جواب بده بعد...چرا یکساعت انداختمت این تو؟
عرفان گریه میکرد گفت:میخوام بیام بیرون.
بابا باز جلوشو گرفت گفت:بازم که به حرف گوش نمیدی!معلومه هنوز ادب نشدی تا فردا صبح اینجا میمونی تا خوب ادب شی.بعد اومد درو دوباره ببنده.
عرفان گفت:نه نه ببخشید تورو خدا ببخشید ببخشید.
بابا گفت:پس جواب بده...چرا تنبیه شدی؟
گفت:چون پسر بدی بودم.
بابا گفت:چطوری پسر بدی بودی؟
گفت:حرف گوش نکردم.
بابا گفت:دیگه چه کار زشتی کردی؟
عرفان گفت:داداشی رو زدم.
بابا گفت:حالا باید چیکار کنی؟
عرفان گفت:ببخشید.
بابا گفت:همین؟؟
حالا که باید درست و حسابی معذرت خواهی میکرد همین یه ببخشید تو دهنش می چرخید.
عرفان گفت:ببخشید بابا.
بابا گفت:دیگه؟
عرفان گفت:ببخشید داداشی.
بابا باز گفت :دیگه؟
عرفان از نو به گریه افتاد گفت:دیگه چی بگم؟
واقعا منم نمیدونستم بابا دیگه چی میخواد بشنوه.بیچاره عرفان.
بابا گفت:بگو اگه یه بار دیگه حرف گوش ندم بابا باید منو بزنه تا ادب شم.
آخ آخ معلوم بود بابا دیگه بیشتر از یه ماه نمیتونه جلوی خودشو بگیره و داره عرفان و آمده میکنه.
عرفان اینو که شنید گریه اش بیشتر شد و گفت:نه تو رو خدا من گناه دارم.
وای اینو که گفت من رسما خندیدم بابا هم نمیتونست جلوی خندشو بگیره ،معلوم بود به زور خودشو نگه داشته ولی زود خندشو جمع کرد و گفت:یعنی چی گناه داری؟بچه های بی ادبه حرف گوش نکن تو این خونه باید تنبیه شن.فهمیدی؟اصلا هم گناه نداری؟می گی یا برمیگردی تو کمد؟
عرفان با گریه گفت:باشه...منو بزن...ولی من که دیگه کار بد نمیکنم.
معلوم بود جمله بابا یادش رفته ولی مفهومو رسوند.
بابا گفت:باز که اینجوری حرف زدی؟صد بار نگفتم با بزرگتر داری حرف میزنی باید مودب باشی؟
عرفان واقعا اون لحظه از بابا ترسیده بود سریع گفت:ببخشید ببخشید حواسم نبود بابا.
آخه یه مدتی بود که بابا هی یادآوری میکرد که موقع حرف زدن با بزرگتر باید افعالو جمع ببنده.
بلاخره بابا گذاشت عرفان بیاد بیرون.
ولی من نگران بودم.نگران وقتی که عرفان دوباره غد بازی دربیاره که مطمئنن خیلی دور نبود و اونوقت دیگه بابا قرار بود خودش باشه...بابای همیشگی من.
تو تقریبا یه ماهی که عرفان اومده بود پیشمون مادرم یه چند باری از اونور زنگ زد تا با عرفان حرف بزنه.بهش گفته بود که خودم زود به زود بهت زنگ میزنم و لازم نیست تو زنگ بزنی(حالا چرا اینو گفته بود نفهمیدم).
عصری من و بابا نشسته بودیم جلوی تلوزیون.بابا داشت اخبار میدید که یهو عرفان اومد و یه راست رفت سراغ تلفن و برشداشت و اومد نشست بغل دستم ،یه کاغذم دستش بود.
بابا گفت:به کی زنگ میزنی؟
گفت: به مامانم.
بابا گفت: می دونی که نباید زنگ بزنی. مامان خودش زنگ میزنه.
ولی عرفان انگار نه انگار، همونطور داشت شماره میگرفت.
بابا با اخم گفت:آقا عرفان نشنیدی چی گفتم؟
همونطور که داشت شماره میگرفت گفت: ولی من همین الان میخوام با مامان حرف بزنم.
بابا گفت: به بچه حرف گوش کن یه حرف و یه بار میزنن.زود گوشیو بذار سر جاش.
اما عرفان دکمه تماس و زد و گوشی گذاشت دم گوشش.
بابا خیلی عصبانی شد به من گفت: گوشیو ازش بگیر تا من بدونم و آقا عرفان.
من دست بردم گوشی و بگیرم ولی نمیداد بلاخره به زور از دستش کشیدمو قطع کردم.روم شیرجه زد و گفت: بده..گوشیو بده میخوام زنگ بزنم.
من دستم و دراز کردمو از اونور گوشی و دادم دست بابا. عرفان یهو قاطی کرد و یدونه زد تو صورتمو گفت: امیر بدجنس.
دیگه مطمئن بودم بابا نمی تونه جلوی خودشو بگیره.همینم شد.با عصابنیت اومد جلو.
من گفتم: بابا ولش کنید حواسش نبود ولی بابا یکی زد تو صورتش.البته آروم زد ولی همون بس بود تا عرفان زمین و زمانو به هم بدوزه و شروع کنه به گریه زاری.
بابا گفت: چه غلطی کردی بچه بی ادب؟ بلند شو ببینم.
دستشو گرفت که ببرتش تو اتاق ولی عرفان مقاومت می کرد و همش میگفت ولم کن..نمیخوام بیام.
بابا دیگه حوصله اش سر رفت و عرفان و زد زیر بغلش و رفت به طرف پله ها عرفانم همش تقلا میکرد.
منم دنبالشون رفتم هی میگفتم بابا ایندفعه رو ببخشیدش ولی اصلا بابا صدامو نمیشنید.
در اتاق عرفان باز کرد و عرفان و گذاشت رو تخت.
داد زد:تا بهت اجازه ندادم حق نداری پاتو از اتاق بذاری بیرون فهمیدی؟!
عرفان فقط گریه می کرد.
بابا واقعا جوش آورده بود فکر می کردم دیگه عرفان براب اولین بارکتکرو خورده ولی بابا مقاومت کرد و نزدش.
بابا اونقدر عصبانی بود که منتظر نشد تا عرفان بگه "بله بابا".یعنی حس کردم میخواد زودتر از اتاق بره بیرون تا پشیمون نشده و نزده لهش کنه.
بابا بازومو گرفت و از اتاق کشیدم بیرون و درو بست.
گفت: ببینم رفتی تو اتاق خودت میدونی امیر.سریع گفتم چشم بابا چون بدجور ترسیده بودم آخه بابا تو این مواقع واقعا ترسناک میشه.
بابا هنوز از در اتاق دور نشده بود که عرفان شروع کرد به جیغ کشیدن.ظاهرا دلش کتک میخواست.
بابا باعصبانیت دوبرابر برگشت سمت اتاق من جلوشو گرفتم گفتم:بابا تورو خدا..خودم ساکتش می کنم.ولی بابا هلم داد کنار گفت: خودم خفش می کنم...آدمش میکنم بچه پررو رو.
واقعا نگران بودم که چی میشه...بابا رفت تو اتاق و عرفان و بغل کرد و در یکی از کمد دیواریارو باز کرد و عرفان و انداخت توش و در و قفل کرد.عرفان به در مشت می کوبیدو داد میزد:نه نه تاریکه میترسم...نه باز کن..درو باز کن.
بابا کلید و برداشت وگفت: حالا هر قدر خواستی جیغ بزن.بعدشم با عصبانیت رفت پایین.
وقتی بابا رفت آروم رفتم تو اتاق و چند تا تقه به در کمد زدم گفتم:عرفان عرفان هیس گوش کن به داداش.
عرفان ساکت شد ولی هنوز هق هق میکرد.گفت:داداش منو بیار بیرون.میترسم توروخدا.
گفتم آخه این چه کاراییه که می کنی؟ چرا به حرف بابا گوش ندادی ها؟ چرا الان جیغ کشیدی که بابا بندازتت اینجا؟
گفت:بخشید..دیگه جیغ نمیزنم درو باز کن..درو باز کن.
بعد باز شروع کرد داد و بیداد.
گفتم:هیس هیس باز که شروع کردی ساکت.
دوباره ساکت شد.
گفتم:قول میدی بچه خوبی باشی؟قول میدی دیگه بی ادبی نکنی و به حرف منو بابا گوش کنی؟
گفت: قول میدم قوله قول.
گفتم:قول میدی دیگه جیغ نزنی...بابا از جیغ بدش میاد اگه دوباره جیغ بزنی خیلی تنبیهت میکنه ها.قول میدی؟
گفت:قول میدم داداش قول.
گفتم:پس صبر کن برم به بابا بگم که قول دادی دیگه پسر خوبی بشی. میشی دیگه؟
گفت :آره آره میشم.
ادامه دارد...
بعد از اینکه امتحاناتم تموم شد یه شب سه تایی رفتیم پارک ارم.
به هر سه تاییمون خیلی خوش گذشت، عرفان که رو ابرا بود از خوشحالی و کیف و حال.
بعد از کلی بازی یه گوشه داشتیم بستنی می خوردیم.من و بابا رو یه لبه نشسته بودیم و عرفانم روبرومون وایستاده بود.
من گفتم: عرفان خوش میگذره؟
با ذوق جواب داد:آره...خییلی.من شهربازی خیلی دوست دارم ولی مامان منو هیچوقت نمیبره شهربازی همش به فکر خودشه.
باور کردن حرفش یه کم سخت بود چون تا جایی که یادم میومد و مامان رو میشناختم همیشه اهل بیرون و گردش و تفریح بود.
بابا گفت: یه پسر خوب هیچوقت پشت سر مادرش حرف نمیزنه و بد نمیگه بابا.
عرفان با خنده گفت:ببخشید بابایی دیگه اینکارو نمیکنم.
بعد دویید به سمت محوطه ماشین برقیا.
من با تعجب به بابا نگاه کردم.
واقعا این خود عرفان بود که اینو گفت؟!!!!!!!!!!!!!!!
عرفانی که یه ببخشید خالی هم باید با انبر دست از دهنش میکشیدیم بیرون، بدون اینکه حتی بابا ازش بخواد کامل و بی نقص معذرت خواهی کرد؟!!!!
پرسیدم:چی شد یهو؟!!!!!
بابا بلند شد و گفت: پاشو بریم تا گم نشده....چیزی نشد،یعنی اینکه خیلی غد تشریف داره، هر وقت عشقشه و حالش خوبه معذرت میخواد.
آره.بابا راس میگفت.کارش دقیقا همین معنی رو میداد. تو دلم گفتم خدا به داد برسه با این داداش و با این بابا.
یه کم دیگه بازی کردیم و بعدشم برگشتیم. ولی شب خیلی خوبی بود، واقعا خوش گذشت.