X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

تو پست قبل نوشته بودم که عرفان لو داده که یه فلش جدید برای خودش خریده و یواشکی داده به دوستش که براش فیلم کاردستی بریزه و قرار شد وقتی برگشتیم قضیه رو به بابا بگه.

ولی وقتی برگشتیم من دیگه قضیه رو فراموش کردم و یه هفته بعد، وقتی عرفان داشت فلشی که بابا براش خریده بود و بعد از مدرسه میداد به بابا یهو یاد ماجرا افتادم و یواش ازش پرسیدم: راستی چی شد؟ چرا هنوز به بابا نگفتی؟ قرار بود برگشتیم بگی که؟!!!

ولی خیلی خونسرد و جدی گفت: چرا گفتم!!!!

هیچی دیگه بدجور ضایع شدم و با خنده گفتم: إ گفتی؟ کی ؟ خب چی شد؟ بابا چی گفت؟

ولی همونطور با اخم گفت: همون موقع که برگشتیم گفتم. هیچی ام نگفت...کاری نکردم که!!

با اینکه هیچجوره تو کتم نمی رفت که بابا هیچی نگفته باشه و ماجرا اونقد بی سر و صدا تموم شده باشه که من هیچی نفهمم..ولی باورمم نمی شد بهم دروغ گفته باشه..اونم اونقد خونسرد و قاطع..واسه همین چاره ای نبود جز اینکه باور کنم و دیگه حرفشو نزنم.

ولی یه چند روز بعد بابا صدام کرد برم پایین و دیدم دم تلوزیون وایساده و یه فلشم دستشه. پرسید: فلش توئه؟ ندیده بودمش تا حالا!!!

وقتی گفتم مال من نیست خیلی تعجب کرد و گفت: یعنی چی؟ پس مال کیه؟ پشت تلوزیون بود!!

بعدم وصلش کرد که ببینه توش چیه. وقتی یکی از ویدئوها رو که آموزش کاردستی بود پخش شد دیگه فهمیدم فلش جدیده ی عرفانه و بابا هم ازش بی خبر!!!!!

بابا هم که فیلما رو دید گفت: باز واسه من زیرآبی رفت این فسقلی....بعدم عرفان و صدا کرد بیاد..البته عصبانی نبود...برعکس من که وقتی یاد دروغی که اونقد خونسرد و راحت بهم گفته بود افتادم بدجور حرصم گرفته بود ازش!!!

وقتی اومد و بابا ازش پرسید که فلش کیه دستشه..

با من من چند بار گفت: این..فلشه... بعدم با اضطراب هی به من نگاه می کرد...انگار بازم می خواست دروغ بگه ولی دیگه جلوی من روش نمی شد...هرچند بعداً به این نتیجه رسیدم که فکرم اشتباه بود، چون با تجربه ای که از دروغ گفتم به بابا داشت امکان نداشت به بابا هم دروغ بگه و دیگه میخواست راستشو بگه ولی اون لحظه اونقد از حرکتش قاطی بودم که همچین فکری کردم و یهو گفتم: چته؟ تو که گفتی فلشو به بابا گفتی..چرا بابا نمی دونن پس؟

واای یعنی الانم یاد اون سطح از نامردی که به خرج دادم می افتم دلم میخواد...

وقتی اینو گفتم بابا هم دیگه اخماش رفت تو هم گفت: حرف بزن ببینم... دروغ گفتی به داداش؟ آره؟ درباره این چی گفتی به من تو؟

بابا اسم دروغ و که آورد دیگه بغضش گرفت و به زور گفت: نه ...دروغ نگفتم بابا..

بعدم دوئید سمت پله ها...بابا هم از این کارش دیگه از کوره در رفت بلند گفت: بیا اینجا ببینم...کی بهت اجازه داد بری وقتی دارم باهات حرف می زنم...

یعنی چنان وسط دوئیدن ترمز کرد که نزدیک بود پرت شه زمین، نرده پله هارو به موقع گرفت که تونست خودشو نگه داره و گفت: یه دقیقه بابا تو رو خدا...یه چیزی بیارم..

این وضع و که دیدم بدجور عذاب وجدان گرفتم و خواستم یه جوری درستش کنم ولی بابا نذاشت حرف بزنم..گفت اول بذار خودش بیاد بگه..

عرفانم 5 ثانیه نشد با دفترچه ای که لیست خریداشو توش مینویسه با دو اوومد پایین و داد دست بابا..

بابا عصبانی گفت: خب ..این چیه؟.

عرفان آروم گفت: بخونید

بابا دفتر و عصبانی انداخت رو میز گفت: الان وقته اینه؟ من بهت میگم بگو این فلش چیه بعد میری برای من لیست خرید...

بابا همینجا جمله اش قطع شد..انگار یهو فهمید منظور عرفان از اینکه دفترچه خریداشو آورده چیه و دوباره ورداشت و صفحه آخر رو خوند ولی باز چیزی دستگیرش نشد و عصبانی داشت می گفت: عرفان مثل بچه آدم بگو...

که عرفان سریع دفتر و گرفت گفت: نه نه اینجا نه...بعدم کلی ورق زد رفت عقب گفت: اینجا..

بابا که صفحه رو خوند گفت: پس فلش خودته

وای یعنی آخر پیچوندن و موذیگری بود کارش....فقط رفته بود خرید فلش رو به لیست خرید همون روزش تو دفتر اضافه کرده بود...به خاطر همینم به من گفته بود به بابا گفته..اینجوری گفته بود..

بابا گفت: اصلا کی اینو اینجا نوشتی که من ندیدم؟ ها؟ به داداش چرا گفتی من می دونم؟ دروغ عرفان؟

عرفان از هیچی به اندازه این اتهام وحشت نداره واسه همین دیگه اشکش راه افتاد و با التماس گفت: نه بابا..توروخدا...دروغ نگفتم...اونجانوشتم که بدونید..

بعدم هق هق گریه می کرد.

باورم نمیشد همچین بلایی سرش آوردم ،قلبم تیر کشید از فکر اینکه بابا یه هفته بخاطر دروغش بخواد باهاش حرف نزنه اونم فقط سر اینکه من یه لحظه قاطی کردم...واقعا طاقت  زار زدنشو نداشتم...

بابا گفت: مگه من علم غیب دارم که بدونم تو ده صفحه عقبتر رفتی یه چیزی نوشتی که برم بخونم..ها؟ یعنی هربار باید از اول دفتر بخونم که از خریدای یواشکیت سردربیارم..آره؟.. این با پنهونکاری و دروغ گفتم فرقی نداره ها....قرارمون این بود عرفان؟

عرفانم با اشک و گریه زاری هی می گفت: نه بابا..تو روخدا..تو رو خدا بخشید..دیگه تکرار نمیشه...خواهش می کنم...تو روخدا..

قشنگ معلوم بود اون همه خواهش التماس و "نه باباهاش" به خاطر اینه که بابا هر چی که بعدش میخواد بگه، این نباشه که" دروغ گفتی،پس دیگه حرفی نداریم" و بعدشم بدترین مجازات که همون حرف نزدن بابا باشه شامل حالش شه..

واسه همین وقتی بابا بعد از چند ثانیه که با اخم نگاش کرد و انگار داشت تصمیم می گرفت گفت: خیله خب فعلا برو بالا تا بیام مفصل برام توضیح بدی که بفهمم باید باهات چیکار کنم.. انگار که دنیا رو بهش داده باشن ، اشکاشو سریع پاک کرد گفت :چشم بابا..حتی اجازه گرفت که دفترشو برداره، انگار که خیالش راحت شده باشه از همه چی....

وقتی عرفان رفت بالا بابا ازم پرسید قضیه چیه و منم هرچی بود گفتم بعدم رفت و بیشتر از یکساعت تو اتاق بودن ولی وقتی اومدن بیرون هنوز داشتن حرف میزدن...حرف که نه..بحث...معلوم نبود اون همه وقت چی می گفتن پس؟!!!

عرفان گفت: این شد دوتا که؟ خب چرا دوتا؟..این عدالته؟

بابا گفت من اصلا جریمه کردم که سر یکی یا دوتا بودنش چونه می زنی؟...عدالت این بود که حسابی تنبیه می شدی ولی نشدی...

عرفان گفت: إإإ خب هم فلشو گرفتید هم پول تو جیبیمو کم کردید ...پس اینا چیه؟

بابا گفت: فلشو گرفتم چون یکی داری و دو تا لازم نداری..پول تو جیبی هم کم کردم چون معلوم شد زیاده و اونقد تو هفته لازم نداری...اگه چیزایی که آدم لازم نداره رو ازش بگیرن اسمش تنبیه نیست...یکساعت تو اتاق داشتیم چی می گفتیم پس الان ؟ نگفتم چون اولین بارت بود اغماض کردم  وگرنه تکرار شه چی میشه؟ همه رو یادت رفت؟

بعد از این حرف بابا سکوت برقرار شد و من فکر کردم دیگه بی خیال میشه ولی گفت: چرا ..خب پول تو جیبیمو لازم دارم می خوام پس انداز کنم...بعدم گفت..اغماض با کدوم ز بود؟

آخه هر کلمه خاصی که می شنوه حتما املاش رو می پرسه..

بابا گفت با ضاد..می دونی با کدوم غ؟

عرفان گفت با غین؟....بابا هم گفت آفرین...

یعنی من فقط من داشتم می خندیدما...آخه خیلی باحال وسط بحث املا کار می کردن..قشنگم برمی گشتن سر بحثشون دوباره..

عرفان گفت: بابا..خب کمتر کم کنید ..برای پس انداز میگم..

بابا گفت: با این کارت معلوم شد بلد نیستی از پس انداز درست استفاده کنی پس فعلا نمی خواد پس اندازی داشته باشی.

عرفان گفت: منکه قول دادم...دیگه از این کارا نمی کنم...بابا خواهش می کنم..

یعنی این بچه واقعا رحم و بخشش سرش نمیشه..واقعا خیلی رو داشت که تموم نمی کرد.

بابا گفت: عرفان کم کم دارم پشیمون میشم از گذشتی که کردم...پس تا کامل پشیمون نشدم و عدالت رو کامل اجرا نکردم برو داداش و صدا کن بیاد شام دیگه یه کلمه ام درباره فلش و پول تو جیبی حرف نشنوم..فهمیدی؟

ولی ...ولی سر شام یهو گفت: خب پول فلشمو بهم بدید!!!!!!!!!!

یعنی واقعا کف کرده بودیم دیگه!!! بابا گفت چیکار کنم؟ پول چی؟

گفت: فلشم دیگه...ازم گرفتید پولشو بدید که مال شما باشه!!!

معلوم نبود از کی اونقد پولکی شده بود که ما نفهمیدیم!!

 بابا که خندش گرفته بود گفت: دیگه چی؟ می خوای یه کم بالاترم بخرم ازت که یه کاسبی هم کرده باشی ها؟!!!!

من که دیگه زدم زیر خنده  عرفانم طبق معمول قاطی کردد گفت: إإإإ نخند..خب پول پس اندازم بود دیگه...فلشو گرفتید پول پس اندازمو پس بدید لااقل 

بابا گفت: فلشتو نگرفتم..فلشت توقف شده..چیز توقیفی هم پولشو پس نمیدن.

گفت: خب توقیف یعنی چی؟ با قافه؟

بابا گفت: یعنی چیزی رو که حق استفاده ازشو نداری پیش من می مونه با قافم می نویسنش... ولی دائمی نیست توقیفت..نگران نباش...مال خودته همیشه...

عرفان گفت خب به چه دردم می خوره مال من باشه؟ دست شماست که!

باباهم گفت: خب هر وقت حق استفاده شو پیدا کردی بهت پس نمیدم دیگه...

واای یعنی بابا اینو که گفت من یه لحظه غمم گرفت چون فکر کردن یعنی بابا نمی دونه وقتی داره با عرفان حرف میزنه نباید از عبارت "هروقت" استفاده کنه؟!!! چون دیگه عرفان تا سال و ماه و هفته و روز و ساعت اون وقت رو در نیاره ول کن نیست..ولی بعد دیدم انگار بابا هم بدش نمیاد بعضی اوقات با عرفان ساعت ها بحث کنه..اصلا از تفریحات سالم هردوشون به حساب میاد..البته اگه حواسشون باشه و آخر تفریح و خراب نکنن..

ولی بابا ایندفعه در جواب سوال عرفان که پرسید: یعنی کی؟

به شکل ضربتی گفت: وقتی رفتی دبیرستان

عرفانم...خیلی فیلمی..برای اینکه نشون بده مثلا خیلی شوکه شده چنگالو از دستش ول کرد گفت: چیییییی؟ اون موقع که دیگه به درد نمی خوره باید بندازیدش سطل آشغال..

بابا گفت :چرا؟ مگه غذاست خراب شه بندازیمش دور؟

عرفان گفت: نخیر...ولی تا اون موقع دیگه رو هیچ کامپیوتر و لب تاپ و تلوزیونی وصل نمیشه...نسلش منقرض میشه..مثل فلاپی ..چیزای جدید جاش میاد!!!!!!

یعنی غیراینکه کفم بریده بود از مثالی که یهو زد ..تا حالا هم به اون قدرت و سرعت درباره چیزی قانع نشده بودم خدا وکیلی...یعنی بد وضعیتی بودا......قشنگ معلوم بود بابا هم تو همون مایه های وضعیت من بود چون سعی می کرد نخنده و جدی  باشه و لی آخرم با لبخند فقط گفت: شما فعلا بگو منقرض و با کدوم ز می نویسن؟!!

عرفانم پیروزمندانه گفت: با ضاد و قافه...پس اندازمم نباید منقرض شه....نه امیر؟

منم گفتم: خب چرا پولتو دادی یه چیز منقرض شده خریدی؟

گفت:إإإإ الان که منقرض نشده...دبیرستان برم میشه...

گفتم: نه دیگه...وقتی بی اجازه یه چیزی میخری اینشکلی دچار انقراض زودرس میشه..تقصیر خودته دیگه

بابا هم خندش گرفته بود ولی عرفان کلافه گفت: إإإ تو اصلا هیچی نگو..

خودش نظر میخواست بعد طاقت شنیدن نداشت!!

بعدم با التماس گفت: بابا نمی دید؟!!

بابا خونسرد گفت: چرا پسرم...وقتی رفتی دبیرستان یکی از اون چیزای جدیدی که جای فلش اومده برات میخرم...خوبه؟..مسئله انقراضم حل شد دیگه...حالا دیگه غذاتو بخور...دیگه ام حرف نباشه سر شام..

عرفانم یه نچ غلیظ گفت که بابا با اشاره بهش گفت که ساکت باشه و فقط غذا بخوره..

و مثل همیشه بابا تو بحث تن تن با عرفان پیروز میدان شد..که اگه غیر از این میشد..چی میشد آیا؟!!

+هفته پیش ثبت نام کنکور بود...ثبت نام کردم....تا ببینیم بقیه اشو خدا چی میخواد.

++خداروشکر از این همه بارندگی..مخصوصا از نوع برفش...امروز خیلی خوش گذشت...فردام که تعطیل شد باز.

+++چرا یه ماجرایی وقتی شروع میشه دیگه تمومی نداره؟ انگار فقط تو فیلما ماجراها آخر دارن....دنیای واقعی اینجوری نیست....هر قدرم که بخوای یه چیزی رو تموم کنی یه کسی هست که نخواد و نذاره...ای کاش برای  بعضی چیزا مثل یه فیلمنامه میشد پایان نوشت ...خلاص.

[ یکشنبه 8 بهمن 1396 ] [ 11:59 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 211196

Online User

ابزار وبمستر