X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

ساعت طرفای ۱۱بود که راه افتادیم سمت خونه باباجون اینا.وقتی رسیدیم همه دم در آماده بودن و یه کمم شاکی که چرا اینقد دیر کردیم.

خلاصه همگی سوار شدیم ولی به این شکل که من و طاها و عرفان تو ماشین عمو کیارش بودیم.

باباجون و مامان جون و زن عمو و زهرا هم تو ماشین بابا. عرفان چند باری به زهرا گفت که تو چرا نمیای پیش ما؟ ولی زهرا گفت که میخواد پیش باباجون باشه...زهرا خیلی باباجون و دوست داره و خیلی هم وابسته ست بهش...

یه کم که گذشت طاها شروع کرد از مدرسه گفتن و اخبار اون روز رو که عرفان نبود براش کامل و دقیق تعریف کردن...

تا مراسم صبحگاه و زنگ اول و زنگ تفریح اول و زنگ دوم چیز خاصی نبود ولی وقتی رسید به زنگ تفریح دوم شروع کرد یه چیزی گفتن که باهاش میشد تا آخر سال از عرفان باج گرفت

طاها داشت می گفت..کاوه فلشتو نیوردا امروز، گفت جا...که یهو داد زد آخ چیه؟!

عرفانم گفت: نه هیچی طاها... سعید کتابمو نیاورد؟ مال کتابخونه بودا...

یعنی من اینشکلی شده بودم ولی عمو داشت از خنده می ترکید البته بی صدا،بعدم گفت:عرفان کتابت دست کاوه بود؟ 

عرفان گفت نه دست سعید بود...

عمو پرسید فلشتم دست سعید بود؟ ...

البته همش داشت خندش می گرفت ولی سعی می کرد جدی باشه...

چون عرفان دیگه جواب نداد من از تو آینه نگاه کردم دیدم با اشاره داره طاها رو دعوا می کنه که چرا سوتی داده جلوی ما ...

عمو دوباره گفت..ها چی شد بلاخره الان فلشت دست سعیده یا کتابت؟ 

عرفان کلافه  گفت...کتابم دیگه عمو

عمو گفت آها پس فلشت دست کاوه ست آره؟

عرفان گفت..فلشم که دست بابامه..

عمو گفت إ پس چیت دست کاوه ست...طاها کاوه چی رو نیورده؟ 

طاها هم یه کم مکث کرد یهو گفت..کتاب و نیورده

وای یعنی دیگه منم که داشتم حرص می خوردم از عرفان که معلوم نبود باز چه زیرآبی رفته یهو با عمو خندم گرفت

 بین راه یه جا که نگه داشته بودیم عمو یواشکی بهم گفت که درباره فلش اگرم میخوای به کامران بگی تو این دو سه روزه سفر نگو و بذار برگشتین خونه بگو ولی من اصلا نمیخواستم به بابا بگم  میخواستم وقتی برگشتیم اول ازش بپرسم قضیه اش چیه ...ولی صبح تا چشم باز کردم پرید زیر پتو پیشم خوابید گفت: داداش بلاخره پاشدی؟!

انگار داشت کشیک میداد بیدار شم!

بعد گفت: داداش من کاری نکردما...به بابا نگو باشه.

گفتم: چی رو نگم...

گفت فلشو ..باشه؟...توش برام فیلم ها و عکس های کاردستی میخواد بریزه...همش آموزشی داداش.

من اصلا نمی فهمیدم چی میگه که...یعنی تو ماشینم خودش لو داد که کاری کرده وگرنه منکه ازفلش مدرسه اش  اصلا خبر ندارم ، بابا خبر داره..اگه اونجوری نمیکرد فکر میکردم خب فلششو از بابا گرفته داده به کاوه...مثل اوندفعه که دست یکی دیگه از دوستاش بود...

گفتم بی اجازه دادی به دوستت؟ مگه بعد از مدرسه نمیاری بدی به بابا؟ بابا نپرسید فلشت کو؟

گفت: نه اون فلشم نیسکه یکی جدیده!!

من لبمو گاز گرفتم گفتم: عرفاان..از کجا آوردی؟

گفت خودم خریدم...همه دوستام دارن همش به هم کارتون و بازی و از این چیزا میدن ولی منکه از این کارا نمی کنم فقط چیزای آموزشی به هم میدیم.

گفتم اگه فقط آموزشیه چرا به بابا نگفتی..اجازه نگرفتی؟

گفت خب بابا گفت فقط باید تو فلش تکلیفای مدرسه بریزم، اجازه نمیده

گفتم داداشی تو که می دونی بابا چقدر ناراحت میشه از کارای یواشکی؟ کار بدی کردی بی اجازه فلش خریدی ..ولی عیب نداره بازم بگو خریدی بعدم اجازه بگیر..تو که هنوز نگفتی... نمی دونی اجازه میده یا نه  که.. باشه داداش؟

یه کم فکر کرد بعد گفت: باشه میگم ولی الان نه .. وقتی رفتیم خونه میگم باشه داداش؟ تو میخوای بگی؟

گفتم نه داداش من اصلا نمیگم،..خودت میخوای بگی دیگه؟!!!..هروقت خواستی بگو...

دیگه خیالش راحت شد ولی بلند شد که بره یهو یاد یه چیزی افتادم گفتم: یه دقه بیا..تو فیلمایی که از دوستت گرفتی کجا دیدی که ما ندیدیم؟

چون خب چه با لب تاپ بخواد ببینه چه تلوزیون قطعا ما میبینیم و می فهمیم...

گفت:تا حالا ازش هیچی نگرفتم که ...تازه یکشنبه دادم بهش...

آخه یه جور گفت فقط فیلمای آموزشی به هم میدیم که فک کردم یکی دوماه هست که تبادل دیتا دارن با هم!!

چهارشنبه اولین جایی که همگی رفتیم کنار ساحل شد...یعنی شیطنتی که این سه تا کردن قابل توصیف نیست اونقد که شن رو سر و کله هم ریختن ..یعنی شده بودن آدم شنی ..کلی هم قلعه درست کردیم  که دیگه تعدادش یادم نمونده...

کلی هم شن تو سطلاشون بار زدن که بیارن تو حیاط برای ادامه شیطونی...به اسم قلعه سازی شن آوردن تو حیاط ولی فرداییش که رفتیم بیرون دیدیم کل حیاطو گِل ورداشته...آب گرفته بودن رو شن ها و به غیر از حیاط کل هیکلشون گِلی شده بود...

یعنی روزی دوبار حموم لازم میشدن اینا... 

اون روز صبح وقتی از حموم اومدن رفتن سراغ عمو که هنوز خواب بود ولی هر کاری کردن بیدار نشد،بابا هم هی میگفت مزاحمش نشید بذارید استراحت کنه...چون خب بیچاره دو روز اومده بود تعطیلات میخواست یه کم بیشتر بخوابه ولی اینا نمیذاشتن که..آخرم یه بلایی سرش آوردن که..یه بلا که نه..دو بلا

داشتیم صبحونه می خوردیم که یهو طاها و عرفان با دو از اتاقی که عمو توش خوابیده بود اومدن بیرون و عمو هم پشت سرشون  با یه قیافه آشفته ای اومدبیرون.بازوشم گرفته بودو عصبانی گفت:چیکار کردین شما دوتا؟!چی بود اییین؟!!آخ.

هی هم بازوشو میمالید...طاها گفت هیچی هیچی خوب میشه الان،داروی بیدار شدن بود

عرفانم گفت آره الان خوب میشه تحمل کنید تا بیام...بعدم دویید تو حیاط!!!!

عمو اومد نشست رو‌مبل ،بابا هم رفت ببینه چی شده و وقتی دست عمو رو دید گفت: اینکه جای گزنه ست..طاها! چیکار کردین؟

عمو گفت داره آتیش میگیره...انگار ده تا سوزن یهو فرو کردن تو دستم...

طاها گفت:الان خوب میشه..عرفان بلده...

همون لحظه عرفان با دو اومد تو یه برگم دستش بود و داد زد: نترس عمو الان خوب میشه..بعدم برگَ رو گذاشت رو بازوی عمو ولی واااای...عمو یهو دادش رفت هوا .

عرفانم  از داد عمو گرخید و داشت فرار میکرد که  بابا مچ دستشو گرفت  یهو داد زد عرفاااان..چیکار می کنی؟ 

عرفان گفت: هیچی هیچی پیلام آوردم خوب بشه!!

بابا بلند گفت: این پیلامه؟!!!!...اصلا گزنه از کجا اومد که حالا رفتی پیلام بیاری؟ ها؟ 

عرفانم دیگه فقط می گفت ببخشید ببخشید ....اونقدرم خودشو کشید که از دست بابا آزاد شد و دوییدن تو اتاق هردو..

ولی من فقط داشتم از خنده می ترکیدمآخه قیافه عمو خیلی خنده دار بود...یعنی اون لحظه رو که عرفان جای پیلام دوباره اشتباهی گزنه گذاشت رو دست عمو رو یادم میاد لاز خندم میگیرهخییلی باحال بود واقعا...

خلاصه بابا رفت خودش برای عمو برگ پیلام آورد ..هرچند که عمو نمی خواست بذاره رو دستش و هی می گفت چیزی نیست و دیگه خوب شدهولی معلوم بود الکی میگه که بابا عرفان و بیشتر دعوا نکنه ولی خب بابا عرفان و طاها رو که تو اتاق قایم شده بودن صدا زد که بیان توضیح بدن کارشون رو...

عرفانم یک کلام فقط گفت: عمو خودش گفت نمی تونم پاشم، خب میخواستیم کمک کنیم بیدار شه!!!!شوخی کردیم...

بابا  تصمیم گرفته بود برای تنبیه اجازه نده طاها و عرفان اون روز از خونه بیرون برن ولی با مخالفت اکثریت مواجه شد و با تصمیم بابا جون ،با یه معذرت خواهی اساسی از عمو کیارش مورد عفو قرار گرفتنولی  فرداییش  ثابت شد که تصمیم بابا درست بوده.

فرداییش عصر عمو بهم گفت که گوشیشو بگیرم و وقتی گرفتم شروع کرد دنبالش گشتن...طاها و عرفانم هی به عمو می گفتن: عمو بریم دیگه..چون قرار بود بریم بیرون ..

عمو هم می گفت صبر کنید گوشیمو پیدا کنم بعد...شمام بگردید...

ولی صدای زنگ موبایل نمیومد..خلاصه دیگه همه بسیج شده بودن گوشی عمو رو پیدا کنن ولی پیدا نشد که نشد..طا ها و عرفانم هی می گفتن حالا بریم وقتی برگشتیم می گردیم  ولی عمو گوشی مامان جون و گرفت که زنگ بزنه به خانمشو و....هیچی دیگه مگه تموم میشد حرفشون..البته مثل بقیه مواقع ..طاها و عرفانم پکر یه گوشه نشستن و داشتن پچ پچ می کردن که بابا رفت پیششون و آروم گفت:پاشید برید گوشی عمو رو بیارید!!!

طاها  گفت: کجاست؟ 

ولی عرفان دست طاها ر و کشید بلند کرد گفت:باشه الان بازم می گردیم

بعد از پنج دقیقه ام طاها بلند داد زد...آهاا اینجاست...بیا عمو

وقتی گوشی رو دادن بابا یواش به طاها و عرفان اشاره کرد که برن پیشش و بعد آروم گفت: حساب این کارتون می مونه برای بعد...

گوشی رو سایلنت و بعدم قایم کرده بودن که عمو اونقد با خانمش حرف نزنه 

+عرفان از زلزله امشب خیلی ترسید...راستشو بگم خب ما هم ترسیدیم یه کم.. ولی عرفان داشت سکته می کرد...خدا خودش رحم کنه فقط...

++پست ۴صبحی نداشتم که اونم به لطف زلزله حاصل شد

[ پنج‌شنبه 30 آذر 1396 ] [ 04:30 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 211198

Online User

ابزار وبمستر