X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

 میگن افکار آدم باعث خیلی از اتفاقایی میشه که برای آدم میفته...نمی دونم این قضیه چقد درسته ولی اگر واقعیت داشته باشه فک کنم همه بلاها و ماجرا های مزخرفی که همین یه هفته اول سرم اومده باعثش خودمم، تقصیر کسی نیست.

چهارشنبه صبح خواب موندم.عالم و آدم ممکنه براشون پیش بیاد که خواب بمونن ،بعدش چیکار می کنن؟هیچی مثل آدم پامیشن میرن مدرسه یا دانشگاه و سرکارشون ولی منه احمق مثل آدم نرفتم مدرسه که...

سا عت ۹ پاشدم و تا برسم مدرسه شد ۹ و بیست دقیقه. قاعدتاً باید مثل همه آدمایی که تاخیر می کنن وقتی رسیدم یه راست میرفتم تو دفتر و می گفتم چرا دیر اومدم و ناظمم نامه بده که معلم رام بده سر کلاس، ولی اینکارو نکردم،چون نود درصد مطمئن بودم که زنگ میزنه بابا رو می کشونه مدرسه.

یعنی هیچ آدم عاقلی همچین فکری نمی کنه ها،ولی میگن مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه ،ماجرای من بود اون روز صبح!!!

البته ترس که تو ضرب المثل بود، فقط اینکه نمی خواستم ایندفعه ام سر هیچ و پوچ این قضیه تکرار شه..نمیخواستم هیچ جوره آتو بدم دستش،واسه همین وقتی رسیدم یه کم وایسادم که نگهبان از جلو در پاشه و وقتی ام رفتم تو کلی عملیات انجام دادم و کشیک دادم که ناظم تو دفتر و کلا اون دور ور نباشه و سریع رفتم بالا و بعدم بدون برگه دفتر رفتم کلاس چون فیزیک داشتیم و معلم فیزیکمون خیلی آدم باحال و خوبی  بود و مطمئن بودم گیر نمیده ،اونم بیست دقیقه آخر زنگ  رو ...

وقتی در زدم و رفتم تومعلم پای تخته بود،داشت چند تا تمرین می نوشت.گفت به جناب فلانی،رسیدن بخیر...

سلام کردم و گفتم ببخشید آقا خواب موندم...

دیگه چیزی نگفت منم فک کردم حله همه چی...رفتم نشستم سر جام.نوشتنش که تموم شد بهم گفت بیا اینجا... منم فک کردم میخواد بگه برم تمرین حل کنم. پاشدم راه افتادم ولی گفت با کیفت بیا...

یعنی اینقد از خودم مطمئن بودم که بازم نفهمیدم چی میخواد بگه فقط تعجب کرده بودم و کیفمم ورداشتم رفتم جلو.گفت حالا برو بیرون...

همونجوری مونده بودم...اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری کنه...به در اشاره کردم گفتم یعنی..برم بیرون؟!

گفت بله تشریف ببرید..

واقعا نمی دونم‌چرا اینو گفتم اصلاً...برو بیرون یعنی چی پس؟!

جالبه که اصلانم نپرسید برگه داری از دفتر یا نه،دیگه فهمیدم برگه ام داشتم بازم مینداختم بیرون سر همین از خودم خیلی راضی بودم که بیخود نرفتم پیش ناظم چون تاثیری هم نداشت ولی زهی...

دیگه ده دقیقه آخر زنگ‌و رفتم کتابخونه ،زنگ تفریح علی که اومد گفت دیوونه خب چرا برگه نگرفتی از دفتر؟

منم گفتم نمی دونی روانیه زنگ میزنه بابامو می کشونه مدرسه؟! مگه اصلا برگه خواست؟

ولی علی می گفت به خاطر همچین چیزی که دیگه زنگ نمیزد و اگه برگه داشتی نمینداختت بیرون!!! منم گفتم دیگه گذشت ولش کن.

خلاصه اون روز گذشت  تا شنبه که بابا یهو گفت :راستی امروز ناظمتون زنگ زده بود.

گفتم چرا چی می گفت؟!

بابا گفت: هیچی احتمالا بازم خواب نما شده بود!!می گفت بیایید غیبت غیر موجه چهارشنبه پسرتون و موجه کنید.تو چهارشنبه مدرسه بودی دیگه؟!

با اینکه بابا هم دیگه به این ادبیاتش عادت کرده و حرفشو باور نکرده بود ولی من بازم قاطی کردم..عصبی گفتم خب شما چی گفتید؟!

بابا گفت گفتم امروز که نمی تونم اگه لازم بود فردا میام...حالا لازمه به نظرت؟!!!

گفتم بابا این درست بشو نیست من چهار شنبه خواب موندم فقط یه زنگ غیبت داشتم.

بابا هم گفت که اگه بهش گفته بودم همون موقع پشت تلفن جوابشو میداده،

خدایی همون روز می خواستم ماجراروبگم به بابا ولی تو خونه سر یه دعوای اساسی که با عرفان داشتم و آخر هفته ام به خاطرش خراب شده بودکلا همه چی از ذهنم پریده بود.

دیگه کل قضیه رو برای بابا گفتم آخرم گفتم که نمی خواد فردا بیایید من خودم درستش می کنم.

بابا هم گفت حتی اگه صددرصدم مطمئن بودم که ناظم زنگ میزنه بهش  و میگه بیا.. بازم باید میرفتم دفتر چون اون موقع واقعا کاری نکرده بودم ولی الان دیگه یه آتو دادم دسترش که پیچوندمش...بعدم گفت  اگه قراره با همین قیافه درستش کنم خودش بیاد بهتره!!

بابا راس می گفت چون واقعاً میخواستم صبحش اگه ناظم جلومو بگیره و بگه بابات کو قشنگ دعوا کنم باهاش ولی خب حق داشتم..دیگه آدمم یه صبری داره.. 

هیچی نگفتم دیگه،واسه همین بابا گفت اگه می تونی حلش کنی که هیچی ولی اگه قرار باشه فردا سر بحث و یکی به دو و کل کل و احیاناً دعوا با بزرگتر خبرم کنن بیام اونجا، کلامون بدجور میره تو هم امیر...

منم دیگه قیافمو درست کردم و گفتم که خیالشون راحت باشه و همچین چیزی نمیشه.

یکشنبه آخر زنگ تفریح اول ناظم جلومو گرفت که چرا بابات هنوز نیومده.منم گفتم ببخشید برا چی باید بیان؟

گفت به خودشون توضیح دادم.امروز نیان پس فردا نمی تونی بری سر کلاس.

یعنی نزدیک بود از کوره در برم...ولی دیگه هرجور بود جلوی خودم و گرفتم و گذاشتم زنگ بعد که یه کم به اعصابم مسلط شدم رفتم دفتر و کامل توضیح دادم که اون روز چرا دیر اومدم و با اینکه خیییلی سختم بود آخر سر عذرخواهی کردم که همون روز نرفتم بگم خواب موندم.

دیگه واقعا انتظار داشتم بی خیال شه و دیگه تمومش کنه ولی ازاونجایی که پیش دانشگاهی رو با پیش دبستانی کلا اشتباه گرفته گفت: به هرحال برای موجه شدن غیبت حضور ولی الزامیه.

منم دیگه هیچی نگفتم ،فقط اومدم بیرون.

تو خونه ام ماجرا رو گفتم و آخرش بازم به بابا گفتم که سه شنبه نیان مدرسه حتی اگه باز زنگ زدن...دیروز چیزی نگفت‌،فقط گوش داد به حرفم ولی امشب گفت فردا صبح زنگ میزنه مدرسه...سر همین بحثمون شد...یعنی منه احمق بحث کردم و...هیچی دیگه.

[ دوشنبه 6 آذر 1396 ] [ 23:08 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 215552

Online User

ابزار وبمستر