X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

شروع این ماه خداروشکر بدون هیچ اتفاقی گذشت ولی با پیاده روی هایی که هفته قبل عرفان رو مخ بابا کرد و همچنان هم ادامه داره من هر لحظه منتظر یه اتفاقم.

ماجرا هم اکثراً با یه سوال از من شروع میشه و ایندفعه هم عرفان با سوال: داداش تو کلاس سوم بودی بابا میومد دنبالت مدرسه؟!..،پروژه جدیدشو استارت زد.

گفتم آره میومدن دنبالم

گفت مطمئنی کلاس دوم نبودی یا اولی؟!سومم بابا میومد؟

گفتم بله مطمئنم... تا کلاس چهارم میومدن دنبالم.

یه کم فک کرد و سر تکون داد ولی شب نشسته بودیم که یهو لفظ قلم گفت: بابا فک کنم دیگه لازم نباشه بیایید دنبال منو طاها.

من نزدیک بود خندم بگیره چون با سوال بعداز ظهرش منتظر بودم شروع کنه ولی بابا فقط پرسید: چطور؟

گفت:خب دیگه کلاس سومم خودم تنها می تونم بیام،،،حواسم به طاها هم هست..،اول طاها رو میبرم خونشون بعد میام خونه...فقط کلید ندارم.

یعنی تنها مشکل پیشرو رو هم که نداشتن کلید بود آخرش مطرح کرد که بابا یه وقت تو زحمت نیوفته واسه پیدا کردنش!!

بابا گفت: نه پسرم نمیشه تنهایی برگردید.،ان شاالله چند سال دیگه که بزرگتر شدید.

گفت: چرا چند سال دیگه.. من الانم می تونم.

بابا گفت: قرار نیست آدم هرکاری و که میتونه انجام بده،..هر وقت موقعش بود بابا خودم برات کلید میسازم بیای خونه.

گفت:خب چرا الان نه؟من می تونم.بلدم خودم از خیابون رد شم..کلاس اول بودم یاد گرفتم یعنی تازه اون موقع هم می تونستم تنها بیام خونه.. دیگه الانکه خیلی بزرگترم..فردا تنهایی بیاییم که ببینید می تونم؟ تو رو خدا.. داداش کلیدتو میدی بهم؟

بابا گفت: پسرم شما که بزرگ شدی دیگه باید بدونی وقتی بابا یه حرفی رو می زنم باید بگی چشم...شما هنوز به سنی رسیدی تنهایی بخوای بیای خونه،چون به غیر از خیابون صد تا خطر دیگه ام هست که صدبار قبلا بهت گفتم سر تنهایی بیرون رفتنات..یادت هست؟!!!

وقتی بابا حرف بی اجازه بیرون رفتناشو پیش کشید انگار یه کم خجالت کشید و دیگه هیچی نگفت ،فقط ناراحت جلوشو نگاه می کرد،بعدم آروم گفت:خب باشه...

ولی فرداش ماجرارو از یه جهت دیگه دنبال کرد.

گفت:بابا چندسال دیگه اجازه میدید تنها بیام خونه؟

اینو که پرسید بابا فقط یه جوری نگاش کرد...عرفانم گفت:خب نگفتید چند سال دیگه؟ یعنی کلاس چندم مثلاً ؟مثل داد اش وقتی کلاس چهارم شدم؟

من گفتم:إ کی گفتم چهارم؟ گفتم تا چهارم...یعنی از کلاس پنجم دیگه خودم میومدم خونه.

بیخود داشت انگ تحریف تاریخ بهم میزد جلوی بابا.

گفت :خب یعنی کلاس پنجم شدم؟آره بابا؟

بابا گفت دیشبم بهت گفتم هر وقت وقتش شد خودم بهت میگم ، کلیدم برات میسازم .

گفت: کی وقتش میشه؟کلاس پنجم؟

بابا گفت: شاید! هر وقت به این نتیجه برسم که هیچ مشکلی پیش نمیاد که تنهایی برگردی.

وااای یعنی این عرفان بعضی وقتا یهو خیلی خنگ میشه...شایدم خودشو میزنه به خنگی ولی اگه اینطوری باشه خیلی طبیعی خنگ میشه.

آخه یهو با ذوق گفت:یعنی ممکنه مثلا یه ماه دیگه به این نتیجه برسید؟!!

بابا خندش گرفت یه کم گفت:نخیر.،یعنی شما کلاس پنجمم که بشی اونموقع هم باید ببینم میشه تنها بیای خونه یا نه تا قبل کلاس پنجمم اصلا لازم نیست بهش فک کنیم یا دربارش حرفی بزنیم یا قراری بذاریم.،باشه بابا؟!

خلاصه اون شبم گذشت و لطف کرد ۲۴ساعت به مخ بابا استراحت داد ولی پس فرداییش که رسیدم خونه وسط بحثشون بود باز..در واقع آخرش بود..

عرفان با صدای بلند داشت می گفت: پس کی یاد بگیرم؟چطوری یاد بگیرم اینطوری؟

بابا هم عصبانی گفت:ساکت ببینم...بی ادب...نگفتم دیگه حرفشو نمی زنیم؟!  حالا که خواهش کردی و اجازه دادم صداتو می بری بالا؟! یک کلمه دیگه نشنوم صداتو ها عرفان! بجنب بالا ببینم.

ناراحت گفت: خب ببخشید بابا..آخه اینجوری هیچوقت یاد نمیگیرم.

من سلام کردم و بلاخره منو دیدن..بابا جوابمو داد ولی عرفان گفت: داداش یه لحظه ببین چی میگم!!

بابا گفت:تو حرف نمی زنی دیگه وقتی هنوز یاد نگرفتی اول باید جواب سلام داداشتو بدی..نباید صداتو برا بزرگتر ببری بالا...بچه بی ادب تو این خونه اصلا حق نداره حرف بزنه..سریع بالا ببینم.

عرفانم زیرلب سلام کرد و بعدم آروم رفت بالا.

پرسیدم باز چی شده..بابا هم برام گفت که اون روز صبح که جلوی مدرسه داشتن از ماشین پیاده میشن عرفان فقط گفته:ظهر جلوی مدرسه منتظر نباشید.،برید جلوی اون گل فروشی وایسید تا ما بیاییم بعدم با طاها سریع رفتن...اینم بگم که اگه بخوای از مدرسه برسی به گل فروشی باید از یه خیابون رد شی که خدایی من تنهایی جرات نمی کنم رد شم یعنی اینقد خفنه..بعدانتظار داشت بابا به حرفش گوش کنه بره اونجا منتظرشون ،دوتا جایزه ام خریده باشه براشون که تونستن سالم از خیابون رد شن برسن به ماشین.

بابا می گفت این روزا قشنگ یه ربع قبل زنگ میره جلوی مدرسه منتظرشون که مبادا به سرش بزنه یه کاری کنه..به جای حرف گوش دادنم صداشو میبره بالا..

خلاصه تا شب بازم حرف زدن و  بلاخره آشتی کردن ولی بابا گفت حدس میزده که قضیه تنها خونه اومدنش همونجوری الکی تو کله اش نیومده و بلاخره بعد از چند روز موفق شده بودازش اعتراف بگیره که به خاطر حرف یکی از بچه های مدرسه  می خواسته که بابا دیگه نره دنبالش..

نمی دونم بابا دیگه چیا بهش گفته و تا چه حد قانعش کرده ولی فک کنم هنوز یه کم کار داره  چون امروز باز داشت تعریف میکرد که حامد،یکی از همکلاسیاش تنهایی میره خونه چون مامان باباش هردو شاغلن و وقت نمی کنن برن دنبالش.

فک کنم بابا فعلاً باید همون یه ربع زودتر جلوی مدرسه باشه

+از همه معذرت میخوام.می دونم قرار بود آخر هفته ها پست بذارم ولی برنامه هام جور نمیشه.انگار آخر هفته بیشتر درگیرم.یکی از مخاطبا خواسته بود زمان پست گذاشتنم رو دقیق مشخص کنم...ولی وااقعا نشده...یعنی آخر هفته کلی هم که گفته بودم نتونستم بهش عمل کنم.پس فقط می تونم بگم هر وقت بتونم و وقت شه میام و می نویسم. شرمنده.

[ دوشنبه 8 آبان 1396 ] [ 22:39 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 174823

Online User

ابزار وبمستر


ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین