X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

امسال اول مهر عجیبی داشتیم....از عجیبیش همینقدر بگم که بابا ساعت نه و خورده ای صبح مجبور شده بود تصمیم بگیره که اول بیاد مدرسه من یا بره مدرسه طاها و عرفان و آخرم چون امیدوار بود که مورد من مثل دفعه های پیش سوتفاهم باشه، به این نتیجه رسیده بودکه اول بره سراغ طاها و عرفان و  سر همین امید، منِ بدبخت کل اول مهر و تو راهروی مدرسه به سر بردم 

یعنی هنوزم که هنوزه من در عجب حس ششم عرفانم!!!!صبح اول مهر که دیگه سه تایی مون آماده شده بودیم که بزنیم بیرون یهو گفت: من خیلی نگران طاها ام ای کاش من و طاها هم کلاس بودیم

گفتیم چرا؟ 

گفت : اگه تو کلاس با یکی دعواش بشه!! من نیستم کمکش کنم که...ای کاش تو حیاط دعواش شه!!!!!!!!!!

یعنی یه طوری حرف می زد که انگار قشنگ یه قرار قبلی برای دعوا گذاشتن و الان فقط نگرانه که تو حیاط رخ بده یا کلاس

بابا گفت: یعنی چی عرفان؟!! دعوا چیه؟ مگه آدم تو مدرسه دعوا می کنه؟ اول مهری این فکرا چیه؟ تو که خودت  این چیزارو می دونی،مطمئنم طاها هم می دونه ولی اگرم یه وقت چیزی شد تو باید بری بزرگترا رو خبر کنی و جلوی دعوا رو بگیری نه بری کمک!!

عرفانم گفت: نهههه می دونم ... منم منظورم همین بود دیگه یعنی یه جایی باشه که بتونم برم جلوی دعوا رو بگیرم 

بابا گفت لازم نیست شما نگران باشی، تو کلاس معلم هست..کسی هم قرار نیست با کسی دعوا کنه.

بابا اینو گفت ،چون یک ده هزارم درصدم احتمال نمیداد اون روز دعوایی بشه ولی شده بود!!!اونم چه دعوایی!!!

اما قبلش یه کم بگم از بدبختی خودم...نمی دونم بگم از بدبختیم بود؟بدشانسیم بود؟..یا به قول ناظم از بی دقتی و  بی فکری و ی بی انضباطیم ؟ ... ولی حالا خلاصه هر چی که بود به خدا اول مهر بود...می شد یه جوری این روز اولی رو بی خیال شه،ولی نشد دیگه نشد

تو صف وایساده بودم که یهو دیدم اومد طرف صفا و با اشاره، بعضیا رو از صف می کشه بیرون، بعدم به من اشاره کرد!!!،منکه اصلا باورم نشد با من بوده !برگشتم به پشت سریم نگاه کردم ولی چند قدم اومد جلو عصبی اسممو صدا کرد گفت: فلانی!! آره با خودت بودم!!بیرون

منم دیگه اومدم بیرون و رفتم پیش اون چند نفر .چند ثانیه بعدم حدس زدم گیرش چیه ولی مطمئن بودم اشتباه می کنم چون سالهای پیش  و حتی کلاسای تابستونم با شلوار لی می رفتم و چیزی نمی گفت ولی تنها نقطه اشتراک بیرون صفیا و من همین بود..همه مون شلوار لی پوشیده بودیم.

وقتی بقیه بچه ها رفتن سر کلاس گفت این چه سر و وضعیه؟؟ همه دفتر!!!

تو‌دفتر من پرسیدم که چی شده؟!!

گفت آقا تازه میگه چی شده؟ مدرسه جای شلوار لی پوشیدنه؟ هنوز تو حال و هوای تابستونیا..اول مهر شده آقا اول مهر!!!

من واقعا نمی فهمیدم که یهو از کی قانون شده بود که تو مدرسه نباید شلوار لی بپوشم ،بقیه هم همینطور!!! ولی برنامه هفتگی رو که چند وقت پیش داده بودن آورد نشون داد ...زیرش با فونت 5 نوشته بود" پوشیدن لباس فرم مدرسه از ابتدای مهر الزامیست همچنین در سال تحصیلی جدید پوشیدن شلوار لی و جین در محیط مدرسه ممنوع می باشد"

خلاصه هرچی گفتیم غلط کردیم که چشممونو باز نکردیم و بذار بریم سر کلاس نذاشت چرا؟

چون میخوایم عکس بگیریم و نظم عکس ها به هم میخوره و هر لحظه ممکنه بازرس برای بازدید بیاد و این بی انضباتی در شان مدرسه ما نیست و....بعدم شروع کرد تک تک زنگ زدن به اولیا...اونم چجوری؟!!یعنی واقعا نظر شخصیم اینه که روانپزشک لازمه این آدم...زنگ میزد میگفت:فلانی ام از مدرسه پسرتون زنگ می زنم..سریعاً تشریف بیارید مدرسه...بله بله..بی انضباتی..بی نظمی...تشریف بیارید عرض می کنم!! ...بعدم آخر سر می گفت: فقط یه شلوار مناسب هم همراهتون بیارید که بتونه بره سر کلاس!!!!!بعدم قطع میکرد!!!

یعنی اصلا توضیح نمیداد چی شده!!!  

یعنی من فقط داشتم به این فکر می کردم که چه خیال خامی داشتم که فکر می کردم بعد از ماجرای مزخرف فلش ،دیگه درس عبرت گرفته و عوض شده،چون واقعانم دیگه تا آخر سال تحصیلی خیلی خوب بود ولی انگار از اول مهر ریست کارخانه شده بود

هیچی دیگه تلفناش که تموم شد گفت برید تو راهرو تا اولیاتون بیان ولی بابا نیومد...پدر مادر بقیه نهایت تا ساعت 10اومدن ولی بابا طرفای ساعت 11 اومد....یعنی منکه دیگه نا امید شده بودم....وقتی بابا رو دیدم خداروشکرکردم ولی بابا اونقد عصبانی بود که بدجور خورد تو ذوقم.

من ودید عصبانی  گفت: چی شده الان؟!!اول مهر شد باز شروع شد؟!!

یعنی من واقعا شوکه شدم یه لحظه!!! انتظار داشتم حالا یه کم ازم عصبی باشه ولی دیگه نه اونقد...اونم بعد از چندتا ماجرای آخری که ناظم بیخود بابا رو کشونده بود مدرسه !!!

من سلام کردم و خواستم بگم چی شده ولی همون لحظه ناظم اومد و بابا هم رفت تو دفتر...

بابا وقتی پرسید چی شده ناظم گفت: چیزی که نشده ،شلوار که آوردید برای آقازاده؟!!  شلوارشو عوض کنه می تونه بره سر کلاس!!!

بابا هم انگار بیشتر عصبانی شد وقتی گفت چیزی نشده!! عصبی گفت: متوجه نمیشم!!!پشت تلفنم متوجه نشدم البته!!

ناظمم شروع کرد توضیح دادن و بابا هم گفت که  اگه پشت تلفن اینا رو می گفتید سر راه می رفتم خونه ولی با حرفاتون فقط نگران بودم که زودتر برسم مدرسه بفهمم چه خبر شده اینجابعدم داشت می گفت که حالا خداروشکر چیزی نشده و مطمئنم یه روز و اونم روز اول رو میشه اغماض کرد و...

ولی ناظم گفت: آقای فلانی از شما بعیده...انضباط مدرسه از روز اول اگه رعایت نشه میشه عادت...فقط هم امیرجان نبودن، خودشم دید هفت  هشتا دانش آموز دیگه هم بودن...البته درسته که  امیرجان همیشه منظم بودن و هستن ولی ...

واااای آخرای حرف ناظم بابا دیگه چشماشو بسته بود وقشنگ معلوم بودکه نزدیکه از کوره در بره از عصبانیت ...واقعانم  یهو وسط حرف ناظم بلند شد گفت: باشه ممنون...امیر کیفت کجاست؟ راه بیفت بریم...بعدم به ناظم گفت با اجازه و از دفتر رفت بیرون.

منم دیگه سریع دنبالش رفتم ....چون عصبی بود نمی خواستم چیزی بگما ولی داشتیم از در مدرسه بیرون می رفتیم گفتم: من خودم میرم خونه شما دیگه برید...

ولی یهو عصبانی گفت: امیر از این لحظه به بعد صداتو نشنوم دیگه فقط بشین تو ماشین

منم دیگه هیچی نگفتم ولی وقتی رفتم سوار ماشین شم دیگه قشنگ دلیل اون همه عصبانیت و دیر اومدن بابا رو فهمیدم...طاها و عرفان تو ماشین بودن و عرفانم داشت گریه می کرد.

وقتی این صحنه رو دیدم دیگه تو دلم گفتم خدا به داد برسه امروز و نمی شدم حرف زد که بپرسم چی شده ولی وقتی رسیدیم و پیاده شدیم من تازه به عمق فاجعه پی بردم  سر و وضع طاها و عرفان دیدنی بود واقعا  یعنی لباساشو ن جر خورده بود..مال عرفان هم شلوارش هم یقه اش..مال طاها هم چندتا دکمه اولش رو نداشت ...سر تا پاشونم خاکی بود.قشنگ معلوم بود دعواشون طبق آرزوی عرفان کف حیاط بوده چون کف کلاس اونقد خاکی نمیشه آدم.. اونم اول مهر که همه جا رو طی کشیدن

وقتی رفتیم تو ،عرفان سریع رفت بالا و بابا هم طاها رو برد تو آشپزخونه که سر و وضعش و مرتب کنه منم می خواستم شلوارمو عوض کنم برم مدرسه ولی صبر کردم که ببینم بابا چی میگه بهم.... 

بابا که داشت شلوارطاها رو پاک می کرد طاها یه ریز حرف می زد می گفت:عمو عرفان اونا رو نزدا،من خودم زدم...فقط یکیشونو زد ولی من همه شونو می تونستم بزنم ...ولی بعدش اون پنجمیه رو فک کنم نمیتونستم بزنم...عرفانم فرار کرد دیگه...بعدش  به ناظم گفتیم عمو!!

یعنی من کف کرده بودما ،معلوم نبود با چند نفر درگیر شده بودن که پنجمی هم توشون بوده!!!!

بابا هم دیگه کلافه شده بود ولی آروم فقط گفت: خیله خب دیگه حالا شما یه کم ساکت باش فعلا....طاها هم دیگه ساکت شد ولی از آشپزخونه داشتن میومدن بیرون طاها باز گفت: عمو عرفان و دعوا نکنید باشه؟!ما دیگه دعوا نمی کنیم.

طاها واقعاً خیلی بچه با معرفتی بود و هست همیشه..خیلی..مثله باباش.

 بابا هیچی نگفت فقط گفت کیفتو وردار بریم بعدم  بهم گفت نمی خواد دیگه برم امروز رو ، باشم تا برگرده...منم دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم سراغ عرفان.

+تازگیا پستام خیلی طولانی میشه...ان شاالله بقیه شم می نویسم به زودی...

[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 21:00 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر