X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

یکشنبه صبح قرار بود من و عرفان بریم خونه مامان و باباجونم بیاد دنبال بابا که برن گچ پاشو باز کنن ولی عرفان حاضر نشد بریم، گفت حتماً میخواد ببینه گچ پای بابا رو چجوری باز میکنن ..

آخه دیشبش کلی سوال کرده بود که بفهمه چجوری گچ و‌باز می کنن؟

اولش گفت: این گچ که خیلی سفته...چطوری باز می کنن؟ با چکش می شکننش؟

بابا گفت:نه گچ و می برن...با یه وسیله ای میبرنش.

گفت با چی؟ چی می تونه گچ و ببره؟

معلوم بود بابا نمی خواد اسم اره  رو بیاره که عرفان باز بیخود استرس نگیره واسه همین گفت: با یه وسیله دیگه... یه وسیله که برای این کاره....ولی این جواب باعث شد اتفاقا ماجرا براش خیلی مبهم بشه و فرداییش هیچجوره کوتاه نیاد و گفت که حتماً باید ببینه چجوریه!

خلاصه فرداییش هرچی گفتم مامان منتظره و قراربود ما قبل از مامان خونه باشیم گوش نداد،یعنی موذی آمار دقیق از مامان گرفته بود واسه همین گفت: امیر مامان زودتر از ساعت ۱۰نمیرسه خونه ..میدونی از فرودگاه تا اینجا چقد راهه...تازه ترافیکم هست!!!!

هیچی دیگه ...خلاصه همگی به شدت قانع شدیم و رفتیم بیمارستان

بابا که داشت می رفت تو اتاق عرفانم میخواست بره ولی بابا بهش گفت: نمیشه بیای تو که آقا حواسش پرت میشه ،پیش داداش و باباجون بمون.

ولی گفت:نه نه حواسم هست...اصلا حرف نمی زنم قول میدم.

بعدم جلو تر از بابا رفت تو اتاق!!!!!

من و باباجون پشت در بودیم و صدا میشنیدیم فقط.بعد از سلام کردن دیگه صدایی نیومد ولی وقتی صدای اره بلند شد عرفان با هیجان گفت: این چیه؟ این همون وسیله هست که گچو میبره؟!

آقاهه هم گفت :آره اره ست دیگه بیا ببین..

ولی یه چند ثانیه بعد عرفان یهو گفت:نه نه یه دقیقه وایسید!!

بابا هم گفت: إعرفان این چه کاری بیا اینور ... باباجون که صداها رو شنید پاشد رفت تو ببینه چه خبره منم دیگه رفتم پشت سرش...

وقتی رفتیم تو عرفان خودشو انداخته بود رو پای بابا!!! گفت: باباجون ببینید این خطرناکه!! 

باباجون رفت جلو دست عرفان و گرفت گفت:بیا بریم بیرون بذار آقا کارشونو بکنن...بیا...

ولی عرفان دستشو کشید گفت:نه آخه ببینید..

آقاهه گفت: نه راس میگه بذار بهش نشون بدم خطر نداره...اینکه بچه ست خیلی از آدم بزرگام می ترسن ،من بهشون نشون میدم تیغه خطر نداره...بعد اره روشن رو کف دستش عقب جلو و کرد و واقعاًنم هیچی نشد!!!خیلی باحال بود واقعاً... بعد توضیح داد که تیغه درواقع نمیچرخه، لغزشیه و فقط اجسام سخت رو میبره و به پوست دست آسیب نمیرسونه...خلاصه وسیله عجیب و باحالی بود.

عرفان این صحنه رو که دید بلاخره از روی پای بابا بلند شد ولی هنوز خیالش راحت نبود انگار..گفت: شما خیلی گچ بری کردید نه ؟

وای آقاهه یهو اره رو خاموش کرد از خنده...

ما هم همه خندمون گرفته بود بابا گفت: پسرم به این کار که نمی گن گچ بری.

قیافه اش شبیه علامت سوال شده بود ولی چون آقاهه کارشو شروع کرد دیگه حرف نزد و فقط دقیق نگاه می کرد.

وقتی ;کار تموم شد و خواستیم بیاییم بیرون  بابا عصاش و برداشت که بلند شه عرفان گفت: إإ عصا دیگه برای چی؟ مگه خوب نشده؟!!!

باباجون گفت چرا پسرم خوب شده ولی چند روز طول می کشه بابا بتونه مثه قبل راه بره...

گفت یعنی چقد؟!

بابا همون موقع  گفت امیر شما دیگه برید دیرتون میشه ما تا بریم پیش دکتر طول میکشه.

ما هم دیگه با بابا خداحافظی کردیم و با باباجون رفتیم دم ماشین که وسایلمون رو برداریم ولی عرفان قیافه اش خیلی ناراحت بود.. قشنگ معلوم بود یه حرفی داره ولی نمیگه...

وقتی با بابا جونم خداحافظی کردیم و دستش و گرفتم که بریم  از جاش تکون نخورد گفت:داداش نمیشه فردا بریم؟

گفتم :چرا ؟چی شده؟

گفت:داداش صبر نکنیم که ببینیم بابا چی میشه؟

گفتم: چی چی میشه؟ بابا که دیگه خوبه!!

گفت:نه خوب نبود...الانم رفته پیش دکتر بازم.

دیگه فهمیدم دردش چیه؟... گفتم داداش بابا پاش خوبه خوب شده ولی چون زیاد تو گچ بوده چند روز نمی تونه معمولی راه بره همین... رفته پیش دکتر که دکتر قشنگ توضیح بده چند روز طول میکشه و چه کارایی باید بکنه که سریعتر خوب شه..شاید بازم دارو هم بده مثلاً ولی خوبه خوب شده،اگه نشده بود که گچو باز نمی کردن ،حالا  بیا بریم دیر میشه!! رسیدیم زنگ میزنیم.

دیگه همونجور آویزون بود قیافش ولی بلاخره راه افتاد.

خداروشکر قبل از مامان ساعت ده و نیم رسیدیم خونه تا یه کم جم و جور کنیم  و مامانم رسید...عرفانم دیگه بعد از یه کم حال و احوال شروع کرد از نزدیکترین خاطره ،یعنی باز کردن گچ پای بابا تعریف کردن و همونطور رفت عقب!! تا رسید به خود تصادف و ..همونطور عقب تر...ولی وقتی مامان از حال زن عمو و بچه ها و مامان جون اینا پرسید دیگه ساکت شد و یه کلمه ام حرف نزد،یعنی مسئولیتشو کلاً سپرد به من.منم دیگه یه کم گفتم هرچند خیلی سخت بود.

شب‌ که برای شام رفته بودیم بیرون وسط شام عرفان یهو انگار که یه چیزی رو یادش اومده باشه گفت:ههههه 

مامان پرسید:چی شده مامانی؟!

گفت: نه هیچی!!   بعدم شروع کرد تند تند خوردن و زود غذاشو تموم کرد و اومد پیشم ،گوشیمو میخواست.

گفتم برای چی میخوای؟!

یه کم صداشو آورد پایین گفت:داداش،بابا!!!

یهو دیدم راس میگه... مثلاً قرار بود رسیدیم خونه به بابا زنگ بزنیم که عرفان خیالش راحت شه  ولی  وقتی مامانو و دیدیم هر دومون برای چند ساعت قشنگ بابا رو‌ یادمون رفته بود.. دیگه گوشی رو دادم بهش و رفت زنگ زد.

وقتی برگشتیم خونه مامان سوغاتی عرفان و بهش داد...یه پازل سه بعدی کره زمین بود ولی مغناطیسی...یعنی تیکه هاش مثل آهن ربا جذب هم میشدن.. خیلی جالب و قشنگه واقعا .. عرفان واقعا هیجان زده شده بود ولی یه کم که تیکه هاش و بالا پایین کردیم یهو گفت: إ پس داداش چی؟ برای داداش چیزی نیوردین؟!!!!!!!

من گفتم:إإإ عرفان ؟!!!!!

مامان گفت:نه راس میگه امیر جان..مامان شرمندت شدم ولی کادوت باشه طلبت برای یکی دوهفته آینده...یه چیزی در نظر داشتم که...بذار نگم که سوپرایز شی...

من گفتم: نه بابا مگه هربار باید کادو بیارید حتماً!!..

عرفانم گفت: چی چی؟ بگید دیگه؟! چیه؟

مامان گفت: نخیر فضول خان...باید صبر کنید.

خلاصه کلاً همه چی خوب بود تو اون هفته..یه روزم رفتیم خونه باباجون اینا که مامان  بهشون تسلیت بگه..،زن عمو و بچه ها هم بودن.

ولی این عرفان نمی دونم کجا و با کی قرارداد امضأ کرده که بلاخره یه روزم که شده  یه ماجرایی درست کنه وقتی مامان هست...متاسفانه پیشرفتم کرده تو این زمینه

اون روز که رفته بودیم خونه باباجون اینا،خب بابا و عمو کیارش هر دو سرکار بودن.. ولی نمی دونم چرا عرفان انتظار داشت خونه باشن ،واسه همین وقتی دید نیستن بدجوری ضدحال خورد. وقتی مامان بلند شد که بریم خیلی یواش گفت زود نیست؟ 

مامانم گفت که نه مزاحمته دیگه بریم..بعدم خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ،ولی دیگه از اون لحظه عرفان قیافه اش رفت تو هم..مامان هرچی ازش می پرسید چی شده جواب نمیداد..فقط می گفت هیچی.

خلاصه رفتیم خونه و بعد از ناهار مامان گفت بریم پارک که مثلا عرفان از این حال در بیاد..من که می دونستم برای چی ناراحته ولی تو پارک بازم یواش ازش پرسیدم که چشه؟!

بازم گفت هیچی...گفتم بگو دیگه داداش..،می خوای زنگ بزنی به بابا؟! 

یه کم فک کرد بعد گفت نه نمی خوام...بعدم رفت بازی ولی نیم ساعت بعد اومد پیشم گفت داداش یه دقیقه گوشیتو میدی؟ منم دیگه نپرسیدم برای چی میخوای..سریع دادم بهش،چون فکر می کردم میخواد زنگ بزنه به بابا ولی....

مثل همیشه رفت اونورتر که مثلا یواشکی حرف بزنه ،خیلی زودم  گوشی و آورد داد ولی پشت سرش یهو گفت :من میرم بستنی بخرم زود میام..مامان گفت از کجا ؟ با هم میریم... ولی عرفان گفت نه با هم نه...من خودم میخوام برم بخرم بیارم..مهمون خودم...

مامان یه کم قربون صدقش رفت و گفت که باشه مهمون تو ولی با هم بریم دیگه مامانی.

ولی عرفان گفت نه آخه یه کم بازی کردم زوده بریم...مامان گفت: باشه دوباره بر می گردیم ...ولی عرفان گفت من خودم میخوام برم.

مامانم دید عرفان داره ناراحت میشه قبول کرد ولی گفت باشه مامانی پس با داداش برو.

عرفان اخماش رفت تو هم گفت: منکه بچه کوچولو نیستم،امسال میرم سوما مامان!! 

وای یعنی من واقعاً احمقم..با اینکه این همه اصرار و پافشاریش برای تنها رفتن برام غیرعادی بود و شک هم کرده بودم ولی وقتی دیدم مامان اجازه داد دیگه هیچی نگفتم.

وقتی داشت میرفت با ذوق گفت: پس من رفتم..ممکنه بستنی فروشی شلوغ باشه نگران نشیدا...بعدم با دو رفت.

وای یعنی وقتی اینو گفت دلم ریخت بدجور استرس گرفتم...ولی باز چیزی نگفتم فقط خدا خدا می کردم اشتباه کرده باشم..ولی...اشتباه نکرده بودم...چون یه ربع گذشت و نیومد...مامان بدجوری نگران شده بود با مامان  رفتیم بستنی فروشی دنبالش ولی نبود...

مامان که قشنگ رنگش پریده بود.خیلی ترسیده بود...ولی گفتم نگران نشید گم نمیشه،حتماً همین نزدیکیه قبلانم از این کارا کرده...ولی هی می گفت خب یعنی الان کجا بریم دنبالش؟‌

من گوشی مو درآوردم که زنگ بزنم خونه باباجون چون حدس می زدم رفته باشه اونجا..ولی وقتی گوشیمو نگاه کردم دیگه لازم نشد زنگ بزنم!!!...دیدم نرم افزار اسنپ بازه ..یه سفر از جلوی در بستنی فروشی تا خونه باباجونم ثبت شده توش!!!!!!

 روزی که خواستیم از بیمارستان بریم خونه مامان اولین بار اسنپ گرفتم..خیلی هم خوشش اومده بود و هی می گفت چقد باحاله....یعنی  فقط خدا نکنه این یه چیزی یاد بگیره!! من فقط مونده بودم رو نقشه چجوری خونه باباجون رو پیدا کرده بود اونقد سریع!! من اونروز دو ساعت طول کشید خونه مامان و پیدا کنم!!!!!!

وقتی به مامان گفتم کجا رفته خیلی تعجب کرد...خیییلی ...معلوم بود خیلی هم ناراحته از عرفان....وقتی داشتم به مامان حدسمو می گفتم که چرا رفته ، بابا زنگ زد..صداش خیلی ناراحت بود..ناراحت و یه کمم عصبانی... گفت که نیم ساعت دیگه عمو میارتش خونه.

من و مامان که داشتیم بر می گشتیم، مامان خیلی ساکت بود..اصلا حرف نمی زند،حتی وقتی صداش کردم که یه چیزی بگم!! اونجا فهمیدم که مامانم عصبانیه خیلی....خیلی وقت بود عصبانیت مامانو ندیده بودم ولی خوب یادم بود که همیشه وقتی عصبانی میشد حرف نمی زد...اصلا...با هیچ کس.

عرفان که اومد همونطور سرش پایین بود...اصلاً روش نمیشد به مامان نگاه نکنه ولی مامان رفت محکم بغلش کرد گفت: کجا رفتی یهویی مامانی..می دونی چقد ترسیدم؟!!! 

عرفان انگار خیالش راحت شد که مامان ازش ناراحت نشده یا قهر نیست باهاش گفت: ببخشید می خواستم  ناراحت نشید!!!!

بعدم دوساعت توضیح داد..یعنی در واقع چرند گفت که با بابا یه کاری داشته که باید میرفته پیشش ولی نمی خواسته بگه که میخواد بره پیش بابا که مامان ناراحت نشه !!! 

مامانم کلی براش توضیح داد که هیچوقت از همچین چیزی ناراحت نمیشه و هیچوقت نباید همچین فکری بکنه و هرچیزی خواست باید  به مامان بگه.

وقتی مامان تو آشپزخونه داشت شام درست می کرد اومد پیشم...من باهاش سرسنگین بودن  واسه همین یه کم وایساد که ببینه می پرسم چیکارداره یا نه ولی من اصلا نگاشم نکردم..

چند بار صدام کرد آروم ولی جواب ندادم..آخر گفت: داداش توروخدا!!

گفتم چیه؟

اینو گفتم ،نگران اومد پرید کنارم رو مبل گفت داداش می دونی بابا چی گفت؟!!

گفتم چی؟

گفت: گفت برگردیم خونه می خواد تکلیفمو روشن کنه 

گفتم : چه بهتر..حقته.

گفت:إإإ داداش خیلی بدجنسی..دلت میاد بابا دیگه هیچوقت با من حرف نزنه یا مثلاً اولش منو بزنه بعد دیگه حرف نزنه...یا اول منو بزنه بعد منو بندازه تو انباری بعدم دیگه حرف نزنه باهام؟!!داداش دلت میاد؟!!!...

من هیچی نگفتم ...ولی باز گفت:داداااش توروخدا..چند وقت دیگه مدرسه ها باز میشه ها..اگه بابا دیگه باهام حرف نزنه چطوری صبحا بیدارم کنه برم مدرسه؟! ها....داداش...یا دیکته چی ؟ تو که نمیگی...دادااااااااش..هی هم تکونم میداد!!

هیچی دیگه یهو قاط زدم گفتم: چته؟ خب من چیکار کنم؟ 

گفت :به بابا میگی تو برام اسنپ گرفتی؟!! توروخدا داداش میگی؟

گفتم :خیلی پرویی عرفان...به بابا دروغ بگم؟!! خجالت نمیکشی ؟ 

گفت: داداش خواهش می کنم ازت...بابا فک می کنه من دروغ گفتم که تو برام اسنپ گرفتی...دیگه باهام حرف نمیزنه ها..بعدم بغضش گرفت گفت داداش به بابا بگو دروغ نگفتم!!!

یعنی داشتم شاخ درمیوردم گفتم :عرفان دروغ نگفتی؟!!! من برات اسنپ گرفتم بری اونجا؟!!!

گفت خب اسنپ تو بود دیگه مگه نبود؟ تو گوشی تو بوددیگه...انگار که تو گرفته باشی...دروغ نمیشه که...

هنوز به نتیجه قاطعی نرسیدم که این بچه خنگه، باهوشه،موذیه و یا تمام موارد ولی هر چی که هست بعضی وقتا خیلی بد میشه..خییلی

با اینکه بابا خیلی از عرفان  عصبانی بود ولی کل ماجرا رو واقعاً موکول کرد به بعد از برگشتنمون... تا وقتی مامان بود، هروقت عرفان بهش زنگ  میزد باهاش حرف میزد واسه همین وقتی مامان رفت و برگشتیم خونه خودشو زده بود به فراموشی و امید داشت بابا هم یادش رفته باشه ولی خب...خودش بهتر میدونست بابا به این راحتیا از دروغ نمی گذره.

تو خونه بابا دوباره ماجرای اون روز  و پیش کشیدو ازم پرسید من یا مامان در جریان بودیم که داشته میرفته خونه بابا جون یا نه..منم راستشو گفتم..گفتم نه..

عرفانم شروع کرد توجیه کردن که منظورم این بود که اسنپ مال داداش بود..چون تو گوشی داداش بود اونجوری گفتم ، نمیخواستم دروغ بگم.

بابا هم گفت: ولی گفتی و منم بیشتر از این حرفی با بچه ای که دروغ میگه ندارم...بعدم رفت.

عرفان چند بار گفت: نه ببخشید.. ولی بابا اصلا گوش نداد و رفت...عرفانم زد زیر گریه...منم رفتم بغلش کنم ولی عصبانی گفت ولم کن ازت بدم میاد...بعدم رفت بالا.

آخر شبم شنیدم که بازم رفت دم اتاق بابا  ولی بابا بهش گفت بره بیرون چون حرفی نداره...واقعا دلم براش سوخته بود ولی خب خودشم توقع همچین چیزی رو داشت وقتی دروغ گفته بود.

اما خداروشکر از اتاق بابا یه راس اومد پیشم...دیگه عصبانی نبود ازم...داشت دق می کرد که بابا حاضر نمی شد باهاش حرف بزنه منم کلی دلداریش دادم و گفتم یه کم صبر کنی بابا می بخشتت..دیگه یه کم آروم گرفتولی آخر سر که داشت می رفت بخوابه گفت:داداش ای کاش بابا منو میزد..آخه بعدش زود منو بغل می کنه، حرف می زنیم.

فرداییشم کل روز بابا با  عرفان همونطوری بود ولی شب عرفان یه کاری کرد که!!!واقعا حسودیم شد به فکر و زبونی که داره...خیلی جالب بود واقعاً...عرفان نماز خوندن و خیلی دوست داره..از پارسال دیگه قشنگ نماز می خونه ولی خب گاهی میشه که یادش بره واسه همین بابا بیشتر وقتا تو هال نماز می خونه که عرفان ببینه و یادش بیاد.

اون شب من و بابا تو هال نشسته بودیم که اومد رفت پشت مبل  شروع کرد نماز خوندن و وقتی نمازش تموم شد شروع کرد دعا کردن... اونقد بلند که قشنگ شنیده بشه: 

خدایا ببخشید که چند روز پیش دشمنت شدم...خدایا منو ببخش...من خودم می دونم که دروغگو دشمن خداست ،می دونم دروغ بده گناهه نبایدهیچوقت دروغ بگم ولی اشتباه کردم دیگه ...خدایا قول میدم دیگه دشمنت نشم...قول میدم.

واای منو بابا خندمون گرفته بود ولی فقط دقیق گوش میکردیم که دیگه چی میگه

گفت: خدایا منو ببخش بعد یه کاری کن که بابامم دیگه منو ببخشه قول منو قبول کنه ..مثه اوندفعه که امیر و بخشیدی بعد بابا هم دیگه امیر و بخشید باهاش دوست شد.

اینارو که گفت بابا دیگه نزدیک بود بلند بخنده...برعکس من که نیشم بسته شد...یعنی داشت به صورت ضمنی می گفت " امیرم با اون سن و قدش این غلطو کردولی بلاخره بخشیدیش ، من که دیگه 8 سالمه با من زودتر دوست شو". 

خلاصه آخرسرم جا نمازشو جمع کرد و داشت می رفت بالا که بابا بهش گفت قبول باشه...عرفانم گفت قبول حق و رفت بالا...بعدم دیگه بابا رفت پیشش.

+سوره غم میرسد، آیات مریم میرسد

عطر سیب و بوی اسپند محرم میرسد

دست خود را روی سینه میگذارم با ادب

آه، دارد مادری با قامت خم میرسد... 

بازم یه محرم دیگه رسید...عمو..اولین محرمه که نیستی....می دونم خیلی دیگه از این اولین های بدون تو مونده ولی....جات خیلی خالیه.

++فردا اول مهرِ...امیدوارم سالی پر از موفقیت باشه برا همه محصلا و معلما و بقیه...

+++عزاداریاتون قبول باشه..تو این شبا التماس دعا دارم از همه.

++++منم معذرت میخوام ولی قبلاً هم گفتم که نظرات بدون اسم رو تائید نمیکنم.

+++++ببخشید که طولانی نوشتم.

[ جمعه 31 شهریور 1396 ] [ 21:00 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر