X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

این روزا کارم شده خوندن پست های اول وبلاگم... می خواستم با جزئیات بیشتری یادم بیاد روزای اولی رو که عرفان اومده بود پیشمون...یادم بیاد که چجوری بود با بابا،با بقیه...غصه هاش گریه هاش،بغضاش..همه رو یادم بیاد تا شاید بتونم یه کم به خودم حق بدم که اون دعا ها رو کردم اون روزا ،اما...هرچی بیشتر می خونم بیشتر می فهمم که زمان خودش همه چی رو خیلی خوب حل کرد و لازم نبود شب و روز دعا کنم که عرفان مامان و یادش بره...واقعا چه دعای احمقانه ای...یکی از خواننده ها اون روزا گفت:چه دعای بیرحمانه ای...راس می گفت...این درست تره.

واقعانم راس میگن که حواستون باشه چه دعایی می کنید..چون این روزا من همش دارم میگم..غلط کردم..همین!!

اوایل هفته پیش بود که مامان گفت یکشنبه یعنی امروز میاد و مثل پارسال خواست ما بریم شیراز ولی عرفان...هیچی نگفت...نه خوشحال شد نه ناراحت..بعد از اینکه حرفم با مامان تموم شد هم مثل دفعه های پیش نیومد پیشم تا با ذوق از اومدن مامان بگه...از همین کاراش فهمیدم ایندفعه یه چیزیش هست ولی فک نمی کردم دیگه تا این حد...

وقتی رفت پایین پیش بابا،منتظر بودم شروع کنه تعریف کردم ولی هیچی نگفت.. حتی یه کلمه...اونقد ساکت بود که آخرش بابا خودش ازش پرسید:خب چه خبرا آقا عرفان؟!!

ولی عرفان گفت هیچی!!! واقعا فقط گفت هیچی...بابا هم دیگه هیچی نگفت..ولی بعدش که عرفان نبودخودم به بابا گفتم و بابا هم گفت که سر شام بازم حرفشو پیش می کشه.

سر شام بابا پرسید: گفتی چند شنبه؟  منم گفتم:یکشنبه.

بابا گفت: پس برای دوشنبه بلیط بگیرم خوبه دیگه نه؟

منم گفتم آره دیگه دوشنبه خوبه.

وقتی گفتم یکشنبه عرفان با اخم بهم نگاه کرد و چند ثانیه بعد گفت: بلیط کجا؟

بابا گفت: بلیط شیراز.

عرفان گفت:ایندفعه نمی تونیم بریم...شما پاتون اینجوریه مسافرت ضرر داره.

تمام مدتم به من بد نگاه می کرد...بابا گفت:برای تو و داداش بلیط می گیرم باهم برید..منم میرم خونه باباجون تا شما برگردید...خوبه بابایی؟!

وااای یعنی قیافه اش یهو به هم ریخت قشنگ بغضش گرفت گفت..نه..آخه نمیشه که..

بابا گفت چرا نمیشه..مثل پارسال میرید پیش مامان بعدم..

اما دیگه گوش نمیداد یهو پاشد عصبانی اومد دو سه تا محکم زد به بازوم گفت: بدجنس.،امیر بدجنس..واقعا خیلی بدجنسی..

من واقعا کف کرده بودم نمی فهمیدم چرا اینجوری می کنه؟ گفتم چته عرفان؟!

بابا هم مونده بود از کارش گفت: عرفااان..چی کار می کنی؟

ولی اصلاً محل نکرد همونجور داشت می رفت بالا... بابا بازم صداش کرد گفت: مگه دارم با شما حرف نمی زنم..کجا؟!

ولی  گوش نداد رفت بالا و‌چند ثانیه بعد در اتاق و با تمام قدرت کوبید.

منکه مثل همیشه گیج می زدم ولی بابا حدس زده بود چون قضیه اومدن مامان و به بابا گفتم اینجوری کرد که واقعانم درست بود حدسش...نمی دونم چرا فک کرده بود اگه خودش به بابا نگه منم نمی گم،بابا نمیفهمه و اینجوری شیرازم نمیریم!!!!واسه همینم ازم عصبانی بود!!

بابا اون روز خیلی باهاش حرف زد،به بابا گفته بود تنهایی نمی تونیم بریم و تازه شما پاتون اینجوریه نمیشه ما بریم تفریح کنیم باید پیش شما باشیم.. ولی بابا بلاخره قانعش کرده بود که می تونیم و لازمه که بریم و تفریح کنیم ولی....

فرداییش تو اتاق داشتم درس می خوندم که اومد و از قفسه کتاب آموزش آفیس و ورداشت گفت: داداش اینو میدی بخونم؟

گفتم این به دردت نمی خوره تو مدرسه که دارن بهت یاد میدن کتابای خودتو بخونی بهتر یاد میگیری این سخته ولی گفت: نه سخت نیست..ببرم؟ 

گفتم باشه و خلاصه برد و یه نیم ساعت بعد با سر پایین اومد گفت:داداش ببخشید...گفتم چیه؟! گفت:داداش ببخشید حواسم نبود...ببخشید...بعدم آروم لای کتاب و باز کرد،دیدم چند صفحه پاره شده ولی قشنگ انگار با قیچی بریده باشن..صافه صاف!!!!

عصبانی ازش گرفتم گفتم چیکار کردی کتابو؟ها؟

گفت: داداش داشتم کاغذ و می بریدم حواسم نبود کتاب زیرشه..می چسبونم.

قشنگ معلوم بود داره چرند میگه واسه همین صدام یه کم رفت بالا گفتم وسط کتاب خوندن کاغذ می بریدی؟...داشتی چیکار می کردی؟

گفت:خب گفتم ببخشید که،چرا داد میزنی؟ میدم بابا بچسبونه مثه اولش میشه.

کتاب و ازش گرفتم گفتم نمی خواد خودم درست می کنم...آخرین بارتم بود به کتابای من دست زدیا فهمیدی؟

گفت چرا؟ خب اتفاقه دیگه میفته...تازه من دست نزدم که خودت دادی...میدم بابا بچسبونه...بعدم سریع کتاب و ورداشت رفت پایین...

چند دقیقه  بعد وقتی بابا صدام کرد که برم کتابو بگیرم ازم ناراحت بود ..نمی دونم عرفان چی گفته بود ...فقط می دونم اونقد ازم گلایه کرده بود که بابا فکر می کرد دیگه نزدیک بوده بزنمش...ولی اصلاً چیزی نشده بود...البته می دونم یه کتاب واقعا ارزش اینو نداشت که بخوام عصبانی بشم...ولی...ولی تازه این اولش بود..

شبش موقع خواب با یه لیوان شیر قرمز اومد اتاقم!!!!!!!!!!!!

گفت بیا بخور!! گفتم چیه این؟  گفت: شیره...پرسپولیسیش کردم بخوریش!!!

یعنی من واقعا شاخام داشت میزد بیرون...بعد از ماجرای خونه باباجون قاعدتاً حداقل تا یه ماه نباید سمت این کارا می رفت و قشنگ تابلو بود زده به سرش ولی منه خنگ باز نفهمیدم...

گفتم عرفان مسخره بازی در نیار برو بیرون.

با اخم لیوانو گرفت طرفم گفت: می گم بخور!!! 

بازم خیلی خودمو کنترل کردم که از کوره در نرم و گفتم: منم گفتم برو بیرون..برو تا نبردم نشون بابا ندادم اینو...

ولی گفت تا نخوری نمی رم بیرون.

منم بلند شدم که برم سراغ بابا..ولی دستمو چسبید گفت تا نخوری نمیذارم بری بیرون...

دستشو از دستم کشیدم و باز راه افتادم...به خاطر ماجرای صبح واقعا اصلا نمی خواستم باهاش درگیر شم ولی بازم دنبالم اومد منم بازوشو گرفتم از خودم جداش کردم گفتم ول کن دیگه...ولی یهو...کل لیوان و پاشید روم...یعنی قشنگ جفتمون چند ثانیه میخکوب شدیم ولی بعد ، دیگه جوش آوردم..یکی زدم به بازوش داد زدم چه غلطی داری می کنی؟!!..خدایی هم  محکم نزدم ولی اشکش در اومد گفت:تقصیر خودت بود خودت تکونم دادی ریخت!! 

بابا هم هی صدامون میزد که یعنی الان با این پام باید پاشم بیام بالا ؟ 

منم اونقد عصبانی بودم که دلم میخواست یه دل سیر بزنمش ولی فقط از سر راه هلش دادم کنار و افتاد زمین و گریه اش بلند تر شد بعدم پاشد دویید رفت پایین...منم اولش خواستم برم اتاقم ولی بعد پشیمون شدم و دنبالش رفتم پایین اما..از همون  وسط پله صداشو شنیدم که گفت: الان میخواید منو با اون تنهایی بفرستید شیراز؟! که همش منو بزنه؟سرم داد بزنه؟خوبه تو هواپیما عصبانی شه هلم بده از پنجره پرت شم بیرون؟آره؟

وقتی اینو گفت همونجا رو پله نشستم و گوش دادم...بابا هرچی می پرسید چی شده فقط یه جواب میداد:من با امیر نمیرم شیراز...یا شما هم بیایید یا منم نمیرم.

اونجا دیگه تازه فهمیدم دیوونه بازیاش برا چی بوده..می خواست ثابت کنه من لیاقت ندارم ببرمش شیراز و همینو بهونه نرفتنمون کنه.

بابا هم چندبار صدام کرد ولی من دیگه اصلا  نتونستم برم پایین...یه حال مزخرفی داشتم ...،اصلاًنم روم نمیشد برم....دیگه نرفتم پایین رفتم دوش گرفتم و بعدم رفتم تو اتاق ولی چند دقیقه بعد یکی در زد...فک کردم عرفانِ چون بابا به خاطر پاش فعلا بالا نمیاد ولی بابا بود...

گفت نیومدی پایین؟!!!

دیگه ده برابر بیشتر آب شدم از خجالت...یه بغض لعنتی هم گلومو گرفته بود اصلاً نمی تونستم حرف بزنم فقط یه ببخشید گفتم به زور .

وقتی بابا شروع کرد بگه که عرفان چرا اینجوری شده ...گفتم خودم حرفاشو شنیدم و دیگه...گریه ام گرفت طبق معمول :|

ولی دیگه از همه چی گفتم ،از فکرام از دعاهای مسخرم ،ازهمه چی و... دیگه خالی شدم ..بابا گفت فکرام الکی و اشتباهه....ولی....من بازم روزی صدبار میگم که مثل چی پشیمونم از دعا های اون روزام...خلاصه خیلی حرف زدیم و آخرم بابا گفت که این روزا اگر بازم کاری کرد بیشتر مدارا کنم باهاش.

فردا صبحش سر صبحونه نیومد...فقط اومد یه لیوان شیر سر کشید و رفت بالا..وقتی رفتم اتاقم دیدم وسط اتاق نشسته و خیلی خونسرد داره صفحه های یکی از کتابامو پاره می کنه..فقط چند ثانیه نگاش کردم و بعدم رفتم دوتا دیگه کتاب از قفسه ورداشتم گذاشتم بغل دستش گفتم پاره کن داداش...اینارم پاره کن بعدش...بعدم از اتاق اومدم بیرون...وقتی در و بستم چند ثانیه بعد شنیدم که زد زیر گریه...بعدشم خودم...

+بابا آخرش قبول کرد که نریم شیراز ...،گفت عرفان به خاطر فوت عمو و بعدشم تصادف اینجوری می کنه و ایندفعه نریم بهتره...ولی من فک می کنم اینا همش بهونه ست...اگه عمو هم زنده بود و بابا هم پاش خوب بود بازم چون دیگه می دونست بابا قرار نیست با ما شیراز بمونه همین بازیا رو در میاورد.

++بابا حرفمو قبول نداره ولی من حس می کنم عرفان هر سال بیشتر داره شبیه اون وقتای من میشه...چقد بده اگه بشه:(

+++الان حالش خوبه خوبه...یعنی از وقتی فهمید قرار نیست دیگه بریم شیراز حالش خوب شد ولی من حالم بده.

[ دوشنبه 13 شهریور 1396 ] [ 01:32 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 211198

Online User

ابزار وبمستر