X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

شنبه بعد از یک هفته بلاخره برگشتیم خونه...از وقتی بابا پاش شکست و رفتیم دنبالش و بعدم رفتیم خونه باباجون ،دیگه نذاشتن بریم خونه و گفتن که هفته اول رو باید خونشون بمونیم.

اون روز وقتی رسیدیم بیمارستان بابا جون کلی با عرفان حرف زد که دیگه گریه نکنه و صورتشو شست که معلوم نشه گریه کرده ولی تا بابا رو دید زد زیر گریه...اونم چه گریه ای،دوبرابر قبل...

خلاصه به جای اینکه با رفتنمون به بابا روحیه بدیم،بنده خدا بابا از همون بیمارستان و کل راه تا خونه باباجون،بغلش کرد و دلداریش داد که: چیزی نیست و اصلاً درد نداره و زود خوب میشه و..،تا بلاخره یه کم گریه اش کم شد،ولی توخونه ازکنار بابا جم نمی خورد،چسبیده بود به بابا و همونطور با بغض اشکش می ریخت...اونموقع تازه فهمیدم که واقعا چقد حالش بده از این اتفاق و هرکاری کرده و می کنه دست خودش نیست.

دیگه بابا و باباجون اونقد باهاش شوخی کردن و حرف زدن که یه کم عادی شد ولی بعد شروع کرد از تصادف پرسیدن که: ماشین زد بهتون پاتون خیلی درد گرفت؟ صدای شکستن پاتون و شنیدید؟ خون هم اومد؟ وقتی ام که بابا جوابشو میداد بازم بغضش می شکست و گریه می کرد، واسه همین بابا دیگه جواب نداد و حرف و عوض کرد ولی بعد شروع کرد هر ده دقیقه یه بار می پرسید: بابا پاتون خیلی درد می کنه؟ بابا هم می گفت: نه پسرم خوبم...ولی دیگه اونقد هی تند تند می پرسید که بابا بهش گفت هر وقت پام درد گرفت میگم بری برای بابا داروهامو بیاری بخورم باشه ؟!

عرفانم گفت باشه ولی این حرف بابا فقط سوال عرفان رو به :بابا دارو بیارم بخورید؟تغییر...و بازه زمانی پرسیدنش رو از ده دقیقه به بیست الی سی دقیقه افزایش داد.،همین!!!

از رفتار بابا هم مطمئن بودم که فهمیده دعوامون شده و به قول عرفان با هم دوست نیستیم ولی به رومون نیورد! فک کنم از باباجون پرسیده بود و همه چیز و می دونست واسه همین وقتی دیدم عرفان دیگه تقریبا حالش سرجاش اومده گفتم برم باهاش آشتی کنم که بابا کلا مجبور نشه اصلا به رومون بیاره و خودم حلش کنم  اما با اینکه تقریبا مطمئن بودم که  وقتی  صداش کنم جوابمو نمیده و بابا بلاخره مجبور می شه وارد ماجرا بشه، وقتی رفتم پیشش گفتم: عرفان یه دقیقه بیا داداش کارت دارم!! ...یه لحظه بهم نگاه کرد و بعد سریع پاشد اومد!!!

یعنی من هم داشتم شاخ در میوردم هم خوشحال شده بودم واسه همین سریع دنبالش رفتم بالا ولی تا اومدم حرف بزنم مستقیم رفت تو دستشویی!!!!!!! الکیا :|| قشنگ پنج دقیقه ام اون تو بود و وقتی اومد بیرون با دو رفت پایین:|

یعنی خیلی موذی و کلکه ،مثلاً می خواست بابا نفهمه که قهریم باهم،منم دیگه بی خیالش شدم و گفتم بذارم فردا ولی فرداییش به جای اینکه بهتر شه بدتر شد،یعنی دیگه طاقت نیورد ادا دربیاره .

ایندفعه که رفتم پیشش دستشو گرفتم گفتم: داداش یه دقیقه بیا.. ولی یهو قاطی کرد دستشو محکم کشید گفت:إإإولم کن...

واای اونقد محکم کشید که دستش در رفت کوبیده شد تو سینه ی بابا:)))

بابا هم بنده خدا شوکه شد ترسید یهو گفت: عرفاان یواش...چیه؟!!

عرفانم هول کرد و بغضش گرفت گفت: چی شد بابا؟ ببخشید ببخشید بابا...بعدم عصبانی بهم گفت: همش تقصیر تو بوداااا.

بعدم باز بابا رو محکم بغل کرده بود و هی معذرت خواهی میکرد...یعنی عین خرس کوالا به بابا چسبیده بود و ول نمی کرد. بابا هرچی میگفت عیب نداره و چیزی نشد و ولم کن ببینیم چی شده ...اصلاً گوش نمیکرد.فقط می گفت ببخشید ،قشنگ معلوم بود که میخواد طفره بره،منم دیدم دیگه فایده نداره، رفتم.

ولی عصر که از بهشت زهرا برگشتیم ،یه لحظه که عرفان پیش بابا نبود،بابا فقط بهم گفت:برو از دلش در بیار...دیگه فهمیدم باهم حرف زدن و عرفانم حتماً همه چیز و گفته،منم دیگه فقط گفتم چشم و رفتم پیداش کردم.دیگه مقاومت نکرد که فرار کنه فقط همونجوری وایساد...

منم بهش گفتم که اون روز چرا اونجوری شدم و تو اون لحظه چه فکرای وحشتناکی اومده بود تو سرم و بعدم فقط عذرخواهی کردم ازش اما...دلش پر بود، واقعا پر...اونقد که بعد از حرفام گریه اش گرفت .با اینکه بابا باهاش حرف زده بود ولی بازم کارم براش قابل درک نبود.

می گفت کاری نکرده بود که میخواستم بزنمش ...، می گفت منم ناراحت بودم نگران بابا بودم ولی میخواستم بغلت کنم آروم شی نه اینکه بزنمت ،سرت داد بزنم....اینارو بابا بهش گفته بود که کارم توجیه بشه ولی معلوم بود قانع نشده...می خواستم بازم توضیح بدم واسش و از خودم دفاع کنم، ولی دیگه بی خیال شدم چون فک کنم فهمیده بود چی میگم ولی  اونقد منو بزرگ فرض  کرده بود که توقع نداشته ازم.

ولی خداروشکر وقتی حرفاشو زد و گریه هاشو کرد انگار خالی شد و حالش سر جاش اومد و دیگه بغلم کرد ،ولی بازم حالش از حال بابا بد بود.دیگه کلی دلداریش دادم ..گفتم زود خوب میشه، گفتم تو اینقد همش غصه می خوری گریه می کنی می دونی بابا چقد ناراحت میشه؟!مگه نمی گفتی میخواستی بابا رو خوشحال کنی خب اینجوری همش ناراحت میشه که...

خلاصه اونقد گفتم که بلاخره گفت دردش چیه...

گفت: آخه داداش اگه یه وقتی پای بابا رو قطع کنن چی؟!اونوقت چی میشه؟!!!!!!

گفتم :کی گفته اینو؟ یعنی چی قطع کنن؟فقط شیکسته،یه ماه تو گچ بمونه جوش میخوره خوب میشه.

گفت:اگه نشه چی؟بعد بگن دیگه باید قطع کنیم؟!

دیگه نپرسیدم کی گفته و از کجا شنیدی.. گفتم: عرفان بازم توی فیلم دیدی؟ اون ربطی نداره ،یه مریضی دیگه ست که بعضی وقتا مجبور میشن قطع کنن،تازه بعضی وقتا.ولی بابا فقط پاش شکسته..استخونش که جوش بخوره دوباره پاش مثل اولش میشه...

گفت:یعنی هیچ وقته هیچ وقت دکتر نمی گه؟ گفتم نه هیچوقت نمی گه!باز گفت یعنی ی ذره هم ممکن نیستکه مثلاً یهو بگه خوب نمیشه،دیگه مجبوریم قطع کنیم؟!

یه لحظه خندم گرفت با خودم فک کردم دیالوگ فیلمم چه خوب یادشه:))گفتم خیالت راحت داداش هیچوقت نمی گه،اصلا امکان نداره که بگه! مطمئن باش.

اینو که گفتما،  با خنده اشکاشو پاک کردو از همون لحظه دیگه حالش خوبه خوب شد انگار دیگه خیالش راحت شد..ولی بعدش خیلی دلم براش سوخت و عذاب وجدان گرفتم چون کل اون دو روز رو بااین فکر بیخود خودشو عذاب داده بود الکی .

خلاصه حالش خوب شد ولی بازم چشم از بابا بر نمیداشت،حتی دو روز اول هفته حاضر نشد بره کلاس، هر چی بابا جون مامان جون گفتن که مراقب بابات هستیم و خیالت راحت باشه ،راضی نشد.می گفت نه من خودم هستم،شما خسته میشید....،تازه میدیدم که هی دم گوش بابا پچ پچ می کرد که بریم خونه خودمون ،اینجوری می خواست دیگه کلا نره کلاس که فقط پیش بابا باشه ولی بابا قبول نکرد و بلاخره مجبور شد بره اما خب یه جور دیگه سعی کرد هواسش به بابا باشه که آخرش...

یه روز موقع ناهار وقتی رفتیم سر میز دیدم لیوان ها از قبل پر دوغِ و مامان جونم شروع کرد کلی از عرفان تعریف و تشکر کردکه:پسرم امروز زحمت کشیده برای همه دوغ ریخته و همگی هم ازش تشکر کردن ولی یه کم بعد وقتی بابا از لیوان دوغش خورد یهو قیافه اش یه جوری شد گفت:این چه دوغیه؟!

مامان جونم گفت: دوغی که همیشه میگیریم.. مزه اش فرق داره؟ بعدم یه قلپ خورد..بقیه ام سر همین تست کردن و گفتن مزه همیشگی رو میده ولی وقتی من چشیدم..،وااای یعنی بدون اینکه حتی یه لحظه شک کنم یهو داد زدم: عرفااان..دیگه مسخره شو در آوردیا...بعدم پاشدم از آشپزخونه برم بیرون که عرفان یهو خیلی هول کرد گفت: ببخشید داداش.... بعدم دستمو چسبید و خواست دنبالم بیاد و جلومو بگیره ولی بابا یهو سرش داد زد گفت: بشین سر جات ببینم.

منم دیگه رفتم بیرون تو هال...واقعا عصبانی بودم ازش،ورداشته بود تو شیر یه تن نمک ریخته بود!!!!یعنی جداً حالم داشت بد میشد طعمش خیییلی مزخرف بود.

صدای بابا رو می شنیدم که داشت ازش توضیح می خواست ولی جواباشو نمیشنیدم چون حتماً یا گریه اش گرفته بود یا آروم جواب میداد...

یه چند دقیقه بعد عمو کیارش اومد دنبالم گفت: این بچه بازیا چیه؟ واسه چی عین بچه ها قهر کردی حالا چی شده مگه شلوغش کردی؟

گفتم عمو آخه بار اولش نیسکه مسخره شو درآورده دیگه...روانی یه تن نمک ریخته تو شیر گذاشته سر سفره..،

گفت خب حالا چی شد؟فشار خون گرفتی؟ 

گفتم عمو شما خودتون یه قلپ بخورید بعد اینو بگید.

گفت لیوانامون عوض خوبه..کیارش نیستم تا تهشو نخورم...الان حله؟...منت میذاری پاشی بیای یا با پس گردنی ببرمت؟!

گفتم چشم میام ولی همین کارارو کردین اینجوری میکنه دیگه...بگید خودش معجون مزخرفشو بخوره تا حالش جا بیاد بچه پررو .

گفت:نترس بابات قراره حالشو سر جاش بیاره‌.تو پاشو بیا تابیشتر عصبانی نشه ازش.گناه داره امیر...عمو اینجوری گفت دیگه پاشدم رفتم ..یه ببخشیدم گفتم چون خیلی ضایع یهو قاطی کردم رفتم...همه ساکت داشتن غذا میخوردن بابا هم خیلی عصبانی بود،ولی عرفان آروم گریه میکرد و هی دماغشو بالا میکشید.وقتی نشستم سر میز دوباره گفت: داداش ببخشید آخه...

ولی بابا نذاشت بگه ،گفت: مگه همین الان نگفتم تا بعد از ناهار حق نداری حرف بزنی؟! 

باباجون گفت:عیب نداره حالا شمام عصبانی نشو.بعدم به عرفان گفت:اول غذاتو بخور پسرم بعداً به داداش بگو ببخشید.

عرفانم واقعا بغض نمی ذاشت حرف بزنه و به زور گفت: سیر شدم می خوام برم.

بابا هم عصبانی گفت:بلند شو برو..

وقتی عرفان رفت بیرون باباجون مامان جون شروع کردن بابا رو دعوا کردن که اتفاقی نیوفتاده بود که اینقد شلوغش کرد! بابا هم گفت که خودشونم می دونن که بار اولش نبوده و دیگه شورشو درآورده .

بابا اینارو گفت اما من مطمئن بودم که به خاطر اون حرکت من  از عرفان عصبانی شد،مامان جون اینام مستقیم به من چیزی نگفتن ولی خب فک کنم اون دعوا ها برای منم بود،شایدم کلا با من بودن!!

ولی خب بعضی چیزا نقطه ضعف آدمه دیگه...کلاً رو این حرکتش حساس شدم که با هر بهونه ای میخواد وقت و بی وقت شیر به خوردم بده.

بعد از ناهار که بابا رفت سراغش بابا جون برام گفت عرفان چرا اونجوری کرده...

از وقتی بابا پاش شکست عرفان دائم برای بابا شیر میاورد بخوره! که استخوناش زودتر جوش بخوره:) 

ولی وقتی دید بابا دیگه نمی خوره و میگه بسه ...هربار که می خواست قرص بیاره برای بابا به جای آب، شیر میاورد....

خلاصه بابا هم خیلی براش توضیح داده بود که شیر دارو نیست و اگه زیاد بخوره پاش زودتر جوش نمی خوره و به اندازه شیر میخوره ....

ولی ...بازم اونروز چون لیوان سوم شیری که عرفان آورده بود و نخورده بود هرجور شده میخواسته اون یه لیوان و به خورد بابا بده:|

حالا چرا با من اونکارو کرده بود؟

:آخه امیر خیلی شیر کم میخوره استخوناش ضعیفه بعد ممکنه اونم یه جاییش بشکنه میخواستم شیر مزه دوغ بده که دوست داشته باشه ، بخوره.

نمی دونم‌چرا فک کرده بوداگه تو شیر نمک بریزه مزه دوغ میگیره؟؟!!!

هرچند نیتش بد نبودولی خب چون بار اولش نبود بابا تنبیهش کرد. دو شب بدون بازی فکری گروهی و کتابخونیِ قبل از خواب،خوابید.

[ شنبه 4 شهریور 1396 ] [ 02:00 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 174822

Online User

ابزار وبمستر


ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین