X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

امروز سر کلاس که نشسته بودم یه استرسی  داشتم همش..،واقعا نمی دونستم چرا اینجوریم ولی زنگ دوم دیگه فهمیدم.یکی اومد سر کلاس گفت از دفتر منو خواستن منم اجازه گرفتم رفتم پایین.

 وقتی  رفتم تو دفتر یعنی قشنگ انگار قلبم یهو ریخت تو دلم...دیدم عرفان و بابا جون تو دفتر نشستن.. عرفانم قشنگ آماده گریه بود...وقتی منو دید اومد بغلم  کرد زد زیر گریه گفت: داداشی، بابایی!‍‍!!...واای..وقتی اینو گفت یهو انگار چشمم سیاهی رفت ،زانوهام شل شد ، یعنی قشنگ نزدیک بود همونجا کف دفتر بشینم زمین،به زورگفتم: بابا چی شده؟

ولی جواب نداد فقط گریه می کرد.. وقتی جواب نداد سرم یهو داغ شد انگار هزار درجه شده باشه قشنگ داشتم سکته میکردم ولی بابا جون سریع اومد جلو عرفان و کشید عقب گفت: إ عرفان..،قول ندادی گریه نکنی که داداش نترسه ؟! هیچی باباجون یه تصادف کوچیک کرده پاش شکسته،زنگ زدگفت بریم دنبالش...

با اینکه فقط چند ثانیه طول کشید تا باباجون بگه چیزی نشده  ولی حس می کردم تو همون چند ثانیه کل خون بدنم رفته تو کله ام..اصلا یه حال مزخرف غیر قابل توصیف پیدا کرده  بودم که یه کم بعدشم تبدیل شد به یه سر درد وحشتناک ...یعنی اونقدرم از این حرکت عرفان شاکی بودم که دلم میخواست بزنم لهش کنم یا حداقل سرش داد بزنم و بدوبیراه بگم بهش که یه کم حالم بهتر شه ولی اونجا و جلوی باباجون که نمیشد !!فقط وقتی داشتیم از دفتر میومدیم بیرون و اومد دستمو چسبید ،محکم دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم :روانی!!  

ولی آخرش تو ماشین طاقت نمیاوردم، آخه یه ریز گریه می کرد.،بابا جونم اصلا بهش چیزی نمی گفت، شاید قبلا خیلی بهش گفته بود و دیگه بی خیال شده بود ولی من واقعا تحمل صدای گریه شو نداشتم..بدجور رو اعصابم رفته بود...خیلی آرومم گریه می کردا ولی دیگه نفهمیدم چی شد یهو گفتم: چته الان عرفان؟! چرا گریه می کنی؟!

ولی اصلا محل نکرد...منم قاطی بودم دیگه تقریبا بلند گفتم: با تو ام واسه چی گریه می کنی؟

شاکی گفت: واسه بابا دیگه!!

گفتم: بابا مگه چی شده؟ ها؟ برای چی الکی گریه می کنی؟

گفت: اصلا فهمیدی بابا جون چی گفت؟ بابا پاش شیکسته ها.

گفتم: خب این کجاش گریه داره ؟!

 گفت: تو نمی فهمی که...نمی دونی چقد درد داره...

منم دیگه جوش آوردم گفتم: تو هیچی نمی فهمی که همش مثه دوساله ها گریه می کنی ..ساکت شو چرت و پرت نگو  الکی ام گریه نکن..

یعنی جلوی باباجون هم که هر چند ثانیه یه بار یا اسم منو صدا می کرد یا عرفان که بحث و تموم کنیم ،بازم نتونستم جلو خودمو بگیرم..،فقط می دونم اونقد عصبی بودم که اگه عرفان دم دستم بود قشنگ میزدم لهش می کردم...

عرفانم‌دیگه بدجوری قاطی کرد،،ساکت نشد که هیچی ،گریه اشو بلندتر کرد و عصبانی گفت: بابا جون راس می گفت... اصلا نباید میومدیم دنبال توئه بدجنس...بعدم یکی محکم کوبید به بازوم گفت: اصلا پیاده شو...دیگه نمیخوام تو هم بیای.

منم...بدجوری از کوره در رفتم...منه احمق...مچ دستشو محکم گرفتم  و  فشار دادم و...،با اون یکی دستمم میخواستم  بزنم تو گوشش...واقعا نزدیک بود بزنم..فقط با صدای بابا جون که بلند گفت:" امیر خان"دستم اومد پایین اما... بازم نتونستم...بازم آخرش عصبانیتمو خالی کردم... با همون دستش که تو دستم بود محکم هلش دادم عقب گفتم:نکن ....احمقِ نفهم بابا صدبار نگفت کمربندتو باز نکن نیا این وسط؟!!

...........

+ الان یهو دارم فک می کنم چرا دارم می نویسم اینارو؟! که مثلاً یادم بمونه؟ که بعدا درس بگیرم ازش؟!!...خودمو مسخره کردم!! بی خیال نوشتن بقیه اش...

++امروز خیلی مزخرف بود...یعنی هنوزم هست،فک کنم فردام باشه...عرفان ازم بدش میاد،حق داره،خودمم از خودم بدم میاد...حتما بابا هم....

[ پنج‌شنبه 19 مرداد 1396 ] [ 01:30 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 215552

Online User

ابزار وبمستر