X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

از وقتی که عرفان رفت کلاس دوم بابا دیگه از همون موقع هر هفته یه کم پول تو جیبی بهش میده.ولی قبلش کلی باهاش حرف زد تا قشنگ براش روشن شه که این پول برای چیه و باید باهاش چیکارا بکنه.

بابا اولش فقط بهش گفت که هر چی  خواست و لازم داشت می تونه باهاش بخره اما وقتی عرفان با کلی ذوق گفت: یعنی هرچیییی؟! هرچیه هرچی؟! 

بابا گفت: هرچیه هرچی‌، جز چیزایی که می دونی ممنوعه.یه کمشم می تونی پس انداز کنی.هر چی ام که می خری باید تو یه دفترچه  حتما یادداشت کنی.

تو تمام مدتم عرفان با ذوق گوش می داد و فقط می گفت چشم بابا، ولی آخرش که بابا گفت: هر چیزی ام که گم کنی باید با همین پول تو جیبیت بخری....عرفان یهو پکر شد، چون تقریبا هفته ای نیست که چیزیشو گم نکنه...

گفت: چرا ؟ مگه نگفتید هرچی دلم خواست باید با پول توجیبیم بخرم؟

بابا گفت: گفتم هرچی دلت خواست و هرچی لازم داشتی، تازه با شرایطی که گفتم!!

گفت:یعنی دیگه هر چی بخوام برام نمی خرید؟!

بابا گفت: چرا نمیخرم؟!! هرچی لازم داشته باشی بابا مثل همیشه برات میخرم فقط اگه اون چیزو گم کرده باشی خودت باید دوباره بخری.. همین!!

معلوم بود اصلاً از این بخش ماجرا خوشش نیومده ولی دیگه مجبوری گفت: خب باشه.منکه دیگه گم نمی کنم.

اما دو روز بعد از اولین پول توجیبیش بازم پاکنشو گم کرد و مثل قبل اومد پیش من گفت: داداش پاکن داری؟ 

گفتم آره

گفت:یه دقیقه قرض میدی؟ الان میارم.

گفتم خودت مگه نداری؟

گفت داداش یه لحظه میخوام فقط یه لحظه....منم باخنده فقط نگاش می کردم

گفت خب نصفه لحظه...داداش بده دیگه...

گفتم گم کردی باز؟

گفت نخیر...میدی یه لحظه؟!

گفتم: بگو گم کردی تا بدم.

گفت:خیلی خسیسی امیرِبدجنس...آدم باید بخشنده باشه...اصلاً نمیخوام...بعدم رفت :))

 بعد از شام نشسته بودیم که گفت: بابا شما از پاکن استفاده می کنید؟

بابا قشنگ همون اول فهمید و خندش گرفت، چون اونقد که وسایلشو گم میکنه دیگه مثلا نمیاد عادی بگه فلان چیزمو گم کردم و برام بخرید..هربار یه ابتکاری میزنه و سر حرفو یه مدل جدید باز می کنه..

ولی بابا همون اول به روی خودش نیورد، گفت: آره 

گفت:یعنی الان پاکن دارید؟

بابا گفت: بله دارم.

گفت: یه لحظه قرض میدید یه کلمه رو پاک کنم؟

بابا گفت: اگه بازم پاکنتو گم کردی چرا امروز نگفتی دم لوازم التحریری نگه دارم بری بخری؟!

دیگه یه کم خجالت کشید گفت: ببخشید، یادم رفت فردا صبح میگم...الان میدید؟

بابا هم گفت : اون کلمه رو علامت بزن فردا که خریدی درستش کن. 

گفت: حالا نمیشه بدید؟ فردا شاید یادم بره.

بابا گفت :نه پسرم، خودم یادت میارم....

با اینکه بابا دو بار تو‌حرفاش برعکس همیشه که می گفت "بخریم" و "خریدیم"  گفت  بخری و خریدی ولی انگار عرفان بازم متوجه جدی بودن قضیه نشده بود و وقتی متوجه شد که فرداییش تا مرز اینکه بدون  پاکن بره مدرسه ،پیش رفت.

صبح که داشتن می رفتن بابا ازش پرسید پول برای خریدن پاکن  همراش هست یا نه؟؟

عرفان گفت: پول؟! نه همرام نیست ...بعدم داشت می رفت پایین.ولی بابا جلوش و گرفت گفت: پس چطوری میخوای پاکن بخری؟ برو وردار بیار.

عرفان اصلا منظور بابا رو نمی فهمید،پرسید: از کجا وردارم؟

بابا گفت:از من می پرسی!!خودت نمی دونی پولاتو کجا میذاری؟!

عرفان گفت:آهاا پولای خودمو؟!دیگه ندارم که،تموم شده.

بابا هم گفت: خب پس دیگه نمیشه بریم لوازم التحریری...بریم دیرشد.

 عرفانم اصلا یادش نمیومد و با تعجب گفت:إ چرا؟

وقتی بابا قضیه رو یادآوری کرد، شروع کرد خواهش و التماس که ایندفعه رو بخره ولی وقتی دید بابا راضی نمیشه دیگه شروع کرد کولی بازی که: الان من چجوری بدون پاکن برم مدرسه؟! اگه یهو لازم شد چیکار کنم ؟!بعد همش باید از محمدحسین قرض بگیرم بعد اگه بازم بخوام دیگه روم نمیشه به محمدحسین بگم که باید به مانی بگم بعدم باید به سعید بگم بعد دیگه هی از همه قرض بگیرم خانم معلم میگه چرا خودت پاکن نداری همش قرض میگیری منم باید بگم گم کردم دیگه... بعدش نمی پرسه چرا نخریدی؟ بعد چی بگم؟ مجبورم راستشو بگم دیگه،،بگم بابام برام نخرید..بعد معلم شما رو میخواد مدرسه میگه چرا برا بچه تون پاکن نمی خرید...بعد شما از خجالت آب می شید :))

بابا گفت: معملومه که باید راستشو بگی،ولی راستش اینه که بگی من با بابام یه قراری گذاشته بودم که ظرف دو روز همه رو یادم رفت،برای همین الان پاکن ندارم.....اونوقت شما باید از خجالت آب بشی.

گفت: خب باشه دیگه یادم میمونه قول میدم...

خلاصه اونقد خواهش کرد و قول داد و مظلوم شد که بابا دلش سوخت  و پاکن و فقط برای اون روز بهش قرض داد ولی  گفت که بعد مدرسه باید مفصل حرف بزنن. 

طرفای عصر بابا عرفان و صدا زد که بیاد پاکن و پس بده ولی عرفان با قیافه خیییلی مظلوم و ناراحت و بدون پاکن اومد پایین.

گفت:بابا میشه یه کم دیگه دستم باشه ،آخه مشقم تموم نشده،شاید بازم بخوام.

بابا گفت: حالا برو بیار تا ببینیم حرفمون به کجا میرسه ..برو پسرم،دفترچه خریداتم بیار.

دوباره رفت بالا و پاکن و آورد ولی ایندفعه دفترچه رو نیاورده بود...بابا که پرسید گفت آخه چیزی توش ننوشتم!!

بابا  گفت:چرا؟مگه همه پولاتو خرج نکردی ؟قرارمون چی بود عرفان؟

گفت:نه می دونم ولی آخه اون اولش که چندتا چیز خریدم یادم رفت بنویسم بعد دیگه گفتم از هفته دیگه همه رو بنویسم.

بابا یه کم نگاش کرد گفت: اگه تو این دو روز همه حرفا و قرارامون یادت رفته منم قرار پول تو جیبی دادن و یادم میره عرفان.... ها؟چیکار کنیم؟ کلاً همه چی یادمون بره؟!

گفت: نه نه..،دیگه از هفته دیگه قول میدم هم یادداشت کنم هم پس از انداز کنم ،دیگه یادم نمیره.

بابا هم دفترچه شو داد دستش گفت: باشه ان شاالله که نمیره...ولی دفتر و که گرفت همونجور وایساده بود نمی رفت مشقاشو بنویسه..

بابا نفهمیده بود عرفان معطل چیه...پرسید چیه پسرم؟ 

ولی من دیدم که موذیانه داره به پاکن بابا نگاه میکنه و‌میخنده واسه همین سریع از رو میز پاکن و ورداشتم گفتم:هیچی کاری نداره برو مشقاتو بنویس..البته خندمم گرفته بود...

عرفانم دیگه با خنده پرید روم گفت:إ پاکن بابا رو بده...امیر بدجنس...

خلاصه یه کم کشتی گرفتیم و بلاخره مثلاً تونست پاکنو ازم بگیره و برد که بده به بابا ولی بابا دیگه فهمید و ازش نگرفت گفت: این هفته دستت باشه ولی فقط همین یه بارا،چون اولین بار بود....پول تو جیبیتم  که آخر هفته گرفتی باید واسه خودت پاکن بخری و مالِ منو پس بدی قبوله؟! 

عرفانم دست داد و گفت:قبوله.

ولی آخر هفته مجبور شد دوتا پاکن با پول تو جیبیش بخره،چون مال بابارم گم کرده بود:|

+میلاد امام رضا (ع) رو به همه تبریک می گم.

++آدمای عجیب کم نیستن ولی فک کنم خیلی از این آدما تو دنیای مجازی خیلی راحتتر حرفای عجیب می زنن ،چون کسی نمی شناستشون.

اینو گفتم چون چندوقته چند نفر سوالاو خواسته های عجیبی ازم دارن،شایدم همشون یه نفرن،نمی دونم..ولی..بگذریم... فقط می خواستم بگم جوابی ندارم بدم..

[ جمعه 13 مرداد 1396 ] [ 00:55 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر