X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

منم مثل همه کسایی که خواهر برادر کوچیکتر از خودشون دارن خیلی سر مچاله شدن  و‌پاره کردن و خط خطی کردن دفتر کتابام و خراب شدن وسایل و اسباب بازیام درگیری داشتم با عرفان 

وقتی وسیله ای مو خراب می کرد یا دفتر کتابی مو پاره ،خیلی ناراحت و عصبانی می شدم و همش به مامان بابا غر میزدم چند باری هم که خیلی چیز مهمی مو خراب کرده بود شده بود که بزنمش..البته نه زدن اونجوریا!! درحد هل دادن یا یکی به بازوش زدن مثلاً..عرفانم که هیچی، بعدش دنیا رو به هم ریخت و من می موندم و مامان بابا..به خاطر همین بابا یه بار خیلی جدی درباره این قضیه باهام حرف زد و قانون گذاشت..،اینکه اگه عرفان هر چیزی مو که بیرون اتاقم باشه خراب یا پاره کنه نه تنها حق ندارم بزنمش،یا دعواش کنم ،حتی حق ندارم به خودش یا مامانم اعتراض کنم چون اونقد بزرگ شدم که بفهمم خودم باید حواسم به وسایلم باشه و همونجوری هر جای خونه ول نکنم برم که بعد عرفان بیاد خرابش کنه...

اوایلم خیلی سخت بود، چون قانون بابا یادم می رفت و باز داد و بیداد می کردم که خب مامان بابا دیگه محل نمی کردن و بعدشم قرار و یادم میوردن ولی بخش سخترش اونجایی بود که مثلا یه صفحه مشقمو پاره می کرد و من یکی میزدم رو دستش و گریه شو در میاوردم..هیچی دیگه...البته یکی دوبار اول در حد تذکر و یادآوری قانون بود بازم.. ولی بار سوم بابا دیگه واقعا عصبانی شد...گفت:مثل اینکه قانون سرت نمیشه! باید یه جور دیگه حالیت کنم...

بعدم دفتر کتابامو داد دستم گفت: میری دو دور از رو مشقات مینویسی فهمیدی؟تا ننوشتی هم از اتاق نمیای بیرون! 

گفتم چرا؟ یه دورشم زیاد بود کلی طول کشیده بود نوشته بودم!

گفت: دور دوم جریمه ات میشه که دفتر کتاباتو ول نکنی بری!

دور اول و چون می دونستم باید بنویسم و قبولم داشتم که یه جورایی تقصیر خودم بود راحت نوشتم ولی دور دوم که جریمه بود... وای یعنی هر کلمه شو انگار داشتم رو سنگ حکاکی می کردم..اونقد که سختم بود و کند می نوشتم کلی هم تو دلم همش غر میزدم که: چرا ؟!! 

تقریبا نصف جریمه رو‌نوشته بودم که مامان اومد و پرسید که تکلیفمو تموم کردم یا نه...منم گفتم که نصف جریمه مونده..،مامانم گفت: دیگه نمی خواد بنویسی ،بریم شام...ولی بعد از شام بابا بازم منو برد تو اتاق باهام حرف زد و اولش گفت که  اگه بازم همچین چیزی ببینه ازم حسابی تنبیه میشم ودیگه با یه نصفه جریمه ماجرا تموم نمیشه ،بعدم کلی نصیحت کرد که من داداش بزرگِ هستم و باید خیلی با عرفان مدارا کنم و هوای داداش کوچولومو داشته باشم..منم قول دادم و دیگه ام هیچوقت عرفان و سر وسایلام نزدم ..اول از همه هم دیگه حواسمو جمع می کردم که وسایلم دم دستش نباشه، ولی اگرم گاهی حواسم پرت می شد دیگه قشنگ یاد گرفته بودم که بی سرو صدا وسایلمو ازش بگیرم و با یه چیز دیگه سرگرمش کنم...ولی یه بار که یه چیزی رو از دستش کشیدم بدجوری جیغش رفت هوا،هر قدرم حواسشو پرت کردم آروم نشد تا بلاخره مامان اومد ببینه چی شده..گفت امیر بازم داداشو زدی؟

گفتم نه فقط اینو گرفتم نزدمش  ..

مامان عرفان و بغل کرد بوسش کرد ولی بازم آروم نشد تا اینکه گفت: دستتو ببینم! ولی عرفان دستشو مشت کرده بودو باز نمی کرد.،.مامان آروم لای انگشتاشو باز کرد و گفت الهی بمیرم چی شده دستت؟! بعد کف دستشو بوس کرد گفت: هیچی نشده مامانی خوب میشه...

گفتم: ببینم مگه چی شده؟ مامان دستشو آورد پایین ،دیدم یه خراش قرمز بزرگ کف دستش افتاده ..مامان گفت: از دستش کشیدی دستشو خراش داده... دیگه از دستش نکِش باشه مامانی...خطرناکه...آروم بگیر ازش...

وقتی ام که بابا اومد خونه عرفان سریع رفت پیش بابا دستشو نشون داد ولی مامان گفت که تصادفی بوده...

یه روزم خونه باباجون اینا بودیم و داشتیم میوه می خوردیم که عرفان از تو  پیش دستی یه چاقو برداشت،طوری که تیغه چاقو تو دستش بود...بابا، مامان و صدا زد که چاقو رو از عرفان بگیره و مامان سریع پا شد ..ولی من دوییدم که زودتر به عرفان برسم و دسته چاقو رو گرفتم که از دستش در بیارم ولی بابا بلند داد زد:امیر وایسا!!!

 یعنی بابا اونقد بلند صدام کرد که قشنگ سر جام میخکوب شدم و بغضم گرفت! چون مثلاً داشتم کمک می کردم اما بابا جلوی همه سرم داد کشید...ولی  بابا خوب فهمیده بود که دسته چاقو رو گرفته بودم که از دستش بکشم بیرون و... اگه کشیده بودم....

بعدش که دیگه مامان یواش چاقو رو از دست عرفان در آورد بابا گفت: بابایی مواظب باش..اگه چاقو رو می کِشیدی! دست داداش می بریدا پسرم.

اون موقع تازه فهمیدم که داشتم چیکار می کردم و بابا داشته دعوام نمی کرده ،فقط میخواسته جلوی کارمو بگیره

اون شب تو خونه هم مامان بابا بازم بهم گفتن که نباید چیزی رو از دستش بِکِشم و خراش اون روز و اتفاق خیلی بد اون شب و که ممکن بود بیفته رو تذکر دادن ولی از اونجایی که به قول بابا من قانون و تذکر سرم نمیشد و باید حتما یه جور دیگه حالیم می شد یه روز باز شلختگی کردم  و یه طرحی که برای مدرسه کشیده بودم و پایین ول کردم و اومدم دیدم دست عرفانِ و یه کم  مچالش کرده...هیچی دیگه،بدجور قاطی کردم و دیگه قانون و قرار و تذکر و کلاً همه چی یادم رفت و عصبانی رفتم کاغذ و از دستش کشیدم...عرفانم جیغ کشید و زد زیر گریه ولی من محل نکردم و عصبانی فقط داشتم کاغذمو صاف می کردم ...عرفانم هرچند ثانیه یه بار بازم هی وسط گریه هاش جیغ بلند می کشید و هی می گفت امیر بد...ولی من حتی یه بارم نگاش نکردم تا اینکه مامان  یهو گفت: خاک بر سرم چی شدی مامانی؟امیر چیکار کردی بچه رو؟! بعدم نگران بابا رو صدا کرد 

یه کم بعد آروم با ترس رفتم تو آشپزخونه که ببینم چه خبره...مامان عرفان و بغل کرده بود بابا هم انگشتشو با دستمال گرفته بود...آروم گفتم هیچی مامان!! کاری نکردم ! ولی اصلا گوش نمیدادن،یعنی صدای گریه عرفان نمی ذاشت صدامو بشنون.. 

واسه همین بلندتر گفتم: بابا من کاریش نکردما!!

بابا دیگه ایندفعه صدامو شنید و عصبانی گفت: برو کف زمین و ببین تا بفهمی کاری کردی یا نه؟!!

من اصلاً منظور بابا رو نفهمیدم فقط رفتم بیرونو همینطوری یه کم زمینارو نگاه کردم ولی یهو یه جایی رو سرامیک چند قطره خون دیدم و دیگه واقعا هول کردم سریع دوییدم تو آشپزخونه گفتم: من نمی دونم چی شده ولی  کاریش نکردم فقط کاغذ دستش بود کاغذُو ازش گرفتم  ...

بابا دیگه دست عرفان و بسته بود و عرفانم دیگه فقط آروم آروم تو بغل مامان گریه می کرد...

مامان گفت: کاغذ دستشو بریدِ دیگه!مامان چقد گفتیم بی انضباطی نکن ؟!! گوش نمیدی چرا امیر؟؟

اومدم بگم ببخشید و نمی دونستم که کاغذ...ولی  بابا نذاشت، گفت: حرف نباشه ،،فعلاً میری از تو کشو خط کشو ورمیداری می بری تو اتاقت تا بعد ..منم دیگه فهمیدم حسابم رسیدست...

وقتی رفتم اتاقم بابایه نیم ساعت بعد اومد...من سریع کلی معذرت خواهی کردم و گفتم که نمی دونستم کاغذم می تونه دست و ببره ولی بابا کلی دعوام کرد که چرا بعد از اون همه تذکر هنوز اینقد بی انضباتم که وسایلم همش همه جا ریخته و عرفان می تونه ورداره و اینکه قرار بود هیچی رو از دستش نکشم که عادتم شه هیچوقت این کارو نکنم ولی بازم گوش ندادم ،واسه همین دیگه حقمه حسابی کتک بخورم و واقعانم حسابی خوردم...ولی یادمه وسط تنبیه از بابا خواستم دست چپمو کمتر بزنه چون باید طرح مدرسه مو دوباره می کشیدمواقعانم کمتر زد..بعدم کمک کرد دوباره با هم کشیدیم

+یاد اون روزا بخیر:)

[ یکشنبه 25 تیر 1396 ] [ 00:18 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر