X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

با اینکه پست قبلیم بیش از حد معمول طولانی شده بود، یهو دیدم که یه سری از خاطرات این سفر رو جا انداختم و گفتم بیام اونارم بنویسم  که یادم نره...

عرفان از قبل از سفر تصمیم گرفته بود که وقتی رفتیم شمال کلی برگ از انواع مختلف جمع کنه برای همین از همون روز اول همش داشت برگ جمع می کرد،  اما یه روز یه بلایی سرش اومد که فک کنم تا آخر عمرش دیگه سمت هیچ برگی نره!!!!

یه بعد از ظهر، بعده ناهار گفت که میره حیاط که بازم برگ جمع کنه ،بابا هرچی بهش گفت سر ظهره و‌آفتاب خیلی داغِ و بذار عصر با هم بریم، راضی نشد و گفت: نه هوا خیلی هم خوبه!! تازه عصر میخوایم بریم دریا  بعدم بریم بستی بخوریم بعدم که دیگه شب میشه،وقت نیست.

جمله اش که تموم شد سریع راه افتاد طرف در که از در بره بیرون و من و بابا هردو قشنگ فهمیدیم چرا اینجوری تند تند حرفاشو زده و داره در میره...چون داشت همه خواسته هاشو درقالب قرارِ از قبل تعیین شده می گفت...بابا قبل از اینکه بره بیرون انگار که مثلاً خوب نشنیده باشه پرسید: گفتی بعد از دریا کجا میریم؟!...دقیقانم همون روزی بود که قبل از ظهر سه تا بستی خورده بود!!!!

گفت:بستی فروشی دیگه!! ...یه جورم می گفت"دیگه"که  انگار بابا قرار داد کتبی امضا کرده  که توش نوشته  قراره عصرم ببرتش بستنی فروشی   وحالا یادش رفته!!!!!

بابا گفت: بریم بستنی فروشی چیکار کنیم؟

گفت: خب بستنی فروشی میرن چیکار می کنن؟

بابا گفت: چیکار می کنن ؟

وااای یعنی من از خنده داشتم می مردم،به زور جلوی خندمو گرفته بودم... بابا هم یه کم خندش گرفته بود....میخواست ببینه کی از رو میره و بلاخره به روی خودش میاره که همین چند ساعت پیش سه تا خورده ولی کم نمی آورد که فسقلی..

کلکِ موذی گفت: میرن چند تا  بستنی می خورن !!!

بابا دیگه قشنگ داشت میخندید...گفت: چندتا؟ مثلاً  ۳تا دیگه نه؟

عرفانم ،موذی با خنده گفت:نه  مثلاً ۴تا

بابا نیم خیز شد گفت عرفان یعنی بگیرمت اونقد قلقلکت میدم چهارمی یادت بره...

عرفانم سریع در و باز کرد گفت: نمی تونید که ..از خورشید می ترسید.. بیایید بیرون ذوب میشید ،من ضد خورشیدم فرار می کنم بیرون

بعدم رفت و در و بست.

ولی یه نیم ساعت بعد جناب ضد خورشید صدای گریه اش از حیاط اومد و چند ثانیه بعدم اومد تو و هی می گفت :دستم .،بابا دستم...

بابا گفت : دستت چی شده؟ 

گفت: دستم می سوزه..خیلی می سوزه...

بابا گفت چرا به چی زدی؟

هی لحظه به لحظه ام گریه اش بیشتر میشد ،دیگه به زور حرف میزد گفت: نمی دونم.،اولش تیغ رفت تو دستم..بعدشم دیگه همش میسوزه 

یهو دیدیم دستش کم کم پر از تاول شد..تاولای ریزه سفید...واقعا خیلی بدجور بود .

یه لحظه واقعا استرس گرفتم گفتم:یا علی..بابا چرا اینجوری شد؟ تاول زد!!!

اینو که گفتم دیگه عرفان داشت از ترس سکته می کرد گفت: وای بابا توروخدا زنگ بزنید اورژانس بیاد.. الان  دیگه بیهوش میشم.

ولی بابا تاولا رو که دید یهو انگار خیالش راحت شد، گفت: نترس هیچیت نمیشه بابایی،الان یه چیزی میارم خوب میشی ....بعد بلند شد، ولی عرفان نمیذاشت گفت نه نرید...

بابا گفت: میخوان برم دارو بیارم خوب شی..اصلا بیا با هم بریم...

بعد دستشو گرفت ولی به جای اینکه برن آشپزخونه رفتن سمت در حیاط!!! برا همین منم  دیگه پاشدم دنبالشون رفتم.

تو حیاط بابا به یه گیاه اشاره کرد گفت: به این دست زدی؟ عرفانم سر تکون داد، یعنی آره.. بابا یه کم به دور و بر حیاط نگاه کرد و بعد رفت یه برگ از یه گیاه و کند گفت: دستتو بیار بابا...

ولی وااای عرفانو میگی یهو دستشو برد عقب گفت نه نه می سوزونه...

بابا گفت :نه این یه برگِ دیگه ست، خوب می کنه....بعد می خواست دستشو بگیره بیاره جلو ولی عرفان با گریه فرار کرد دویید پیش من گفت داداش توروخدا به بابا بگو می سوزونه...

بابا گفت: امیر بگیرش...پسرم این اون نیست.. این داروشه..خوب می کنه..بذار بابا بذارم روش زود خوب شه...

بابا که داشت میومد عرفان میخواست فرار کنه ولی من سفت گرفته بودمش...بعدم دستشو به زور آوردیم بالا و بابا بلاخره برگَ رو گذاشت روش..عرفانم هی التماس میکرد می گفت نه توروخدا توروخدا...

یعنی یه کولی بازی درآورد که...یه چند ثانیه که گذشت بابا گفت الان سوزوند؟ الان دستت میسوزه عرفان؟

عرفان با گریه گفت آ ررره...

بابا با خنده گفت عرفان قشنگ دقت کن! الان دستت می سوزه؟!!! دیگه نمی سوزه هااا!

عرفان واقعا دیگه گریه اش بند اومده بود  ولی با بغض گفت: چرا می سوزه...

بابا گفت نه نمی سوزه..دیگه خوب شدی بابایی..حواست نیست.

بعد بابا گفت: شما مگه قرار نبود فقط از رو‌ زمین برگ جمع کنی؟ ببین نتیجه اش چی شد؟ برگِ زنده رو که آدم نباید بچینه بابایی!! 

آروم گفت آخه از اون برگا رو زمین نبود.

بعد بابا قشنگ توضیح دادکه  اون برگِ گزنه بوده که روش پر از تیغای نرم و سمیِ و اگه دست آدم بهش بخوره اونجوری میسوزونه و تاول میزنه، ولی اصلا خطرناک نیست.. ضدشم‌ برگِ پیلامِ.

ولی واقعا خیلی برام جالب بود که برگ پیلام اونقد تاثیر سریعی داشت. 

عصر که رفتیم دریا موقع برگشت گفت: بابا بریم بستنی بخوریم؟

بابا گفت: فردا میریم.

عرفان گفت: چی میشه الانم بریم؟قول میدم فقط یکی بخورم..قول بابا !!

بابا گفت: شیرینیِ زیاد ضرر داده بابایی.،امروز زیاد خوردی،دیگه باشه واسه فردا.

گفت: امروز خیلی گریه کردم همه شیرینیام تموم شده ..همش ذوب شده...دیگه ضرر نداره...بریم؟

بابا خندش گرفته بود ولی گفت :نه!!فردا!

گفتم: عرفان حالت از بستنی به هم نمی خوره دیگه؟!!منکه فردا هم نمی خورم...حالا شاید چند روز دیگه باز هوس کنم..چجوری اینقد میخوری؟!

گفت: نخیر خیلیم خوبه...تازه تو هم باید بخوری...امروز صبح شیر نخوردی ..به جاش باید الان بازم بستنی بخوری!!

گفتم الان کیه؟! بابا گفتن نمیریم!نشنیدی؟

گفت: چرا میریم.. نه بابا ؟

بابا گفت آره پسرم میریم ،ولی فردا!..باشه عرفان؟!

بابا اصلا ناراحت یا عصبانی نشده بود فقط  "باشه عرفان" آخر رو یه ذره با تاکید گفت،فقط یه کم ..ولی همین بس بود که عرفان باز توهم بزنه که بابا رو ناراحت کرده واسه همین یه چند ثانیه ساکت موند و  یهو خیلی ناراحت گفت: باشه باشه ..ببخشید بابا دیگه نمیگم..اصلا فردا هم نریم.

بابا گفت آفرین پسرم.. فردا مثل هر روز میریم بستنی بخوری...

بابا اینو گفت، چون قشنگ عرفان و می شناخت و می دونست حرفی که می زنه یادش نمیره  ...ولی با اینکه بابا گفته بود که فردا میریم.. فرداییش باز تو بستنی فروشی بازی درآورد...بابا بستنی رو که داشت میداد دستش، قشنگ تا نصفه هم دستش بالا اومده بودا ،ولی یهو کشید عقب گفت نه نمیخوام!!!!

بابا هم به روی خودش نیاورد که از غد بازیشه..،الکی با تعجب پرسید إ چرا؟

گفت نمیخوام دیگه.،بدید به داداش!

بابا گفت داداش گفت نمیخوره..بگیر...

گفت: نه آخه دیروز خیلی خوردم..شیرینیام هنوز تموم نشده... یه کم دیگه شنا کنم  تا فردا همشو‌ ذوب می کنم....مثلا میخواست ناراحت کردن بابا رو اینشکلی جبران کنه.

بابا گفت: شیرینیای فسقلی بابا مگه تمومی ام داره؟!ها؟! منتظر باشی تموم شه بابا دیگه هیچوقت نمی تونم برات بستنی بخرما!!! بعدم پیشونیشو ماچ کرد عرفانم دیگه به قول خودش ذوب شد از خجالت..بعدم با ذوق خندید بستنی رو گرفت.

برچسب‌ها: بستنی، گزنه، پیلام
[ یکشنبه 18 تیر 1396 ] [ 01:15 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 215552

Online User

ابزار وبمستر