X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

بابا برای تعطیلات عید فطر و چند روز بعدش برنامه ریخته بود که با باباجون اینا و زن عمو و طاها و زهرا بریم شمال ولی زن عمو گفت که قراره با برادرش و پدر مادرش برن سفر، عمو کیارشم گفت که کلی کار عقب افتاده داره و اصلا نمی تونه چهارشنبه وپنج شنبه رو نره!!!هرچند که معلوم بود داره بهونه میاره چون عمو کلا متخصصه تو بهونه جور کردن ...مامان جون باباجونم چون عمو کیارش گفت نمیاد نیومدن،یعنی مامان جون گفت که نگرانشه و نمیشه تنهاش گذاشت..خلاصه که آخرش طبق معمول ما سه نفر موندیمکه خیلی هم خوب بود البته!!!  چون سفرهای ما با توجه به حال و روز و روحیات عرفان هر بار یه مدل خاصی میشه و دیگه اصلا حوصلمون سر نمیره !!! 

قبلاً گفته بودم که همش فکر می کنه داداش بزرگمه و حواسش به کارام هست....حالا جدیدا از داداش بزرگه بودن به بابا بودن ارتقا رتبه پیدا کرده!!!! 

از بعد از فوت عمو خیلی خیلی حواسش جمعِ که بابا رو اصلا ناراحت و عصبانی یا نگران نکنه...اصلاً..،ولی هرقدر حواسش جمع خودشه ده برابرش جمعِ منه که دست از پا خطا نکنم یه وقت!!! یعنی من تذکری که شاید تو سه ماه از بابا بگیرم و ظرف دو هفته از عرفان گرفتم،اونقد که مراقب تک تک حرفا و حرکاتمه....یعنی رسماً دیگه راحت نمی تونم با بابا حرف بزنم چون هر چقدرم مراقب باشم، بعد از حرفمون میگه: امیر یه دقیقه  میای تو اتاق؟!!!!!

بعدم کلی دعوام میکنه که چرا اینو گفتی؟ چرا اونجوری گفتی؟بابا ناراحت شد!!!!

آخرشم میگه:فقط لطفاً دیگه تکرارنشه!! این لطفاً نم جدیدا میگه..نمی دونم دقیقا از کی و‌کجا شنیده؟!

ولی حالا الان اینه..چند وقت پیش داشتم با بابا درباره یه چیزی حرف می زدم و  گفتم: نه بابا اشتباه می کنید دوشنبه بود،سه شنبه نبود....وااای یعنی یهو قاطی کردا عرفان..،عصبانی اومد جلو گفت: چی گفتی؟!!

گفتم: چی رو؟!!!  

 یهو گفت: ساکت باش بی ادبِ پررو....زود از بابا معذرت بخواه!!!!

من اصلا نمی فهمیدم چی شده که...بابا هم همینطور...ولی بابا اخماش رفت تو هم و عصبانی شد گفت: آقا عرفان این الان چه طرز حرف زدن با داداش بزرگت بود؟ها؟

عرفان باز با اخم گفت: دیدی بابا رو ناراحت کردی؟!!! 

بابا گفت دارم با شما حرف میزنما...منو نگاه کن ببینم!! 

عرفان ناراحت بابا رو نگاه کرد گفت: الان از من عصبانید یا امیر؟!

بابا گفت معلومه که از تو عصبانی ام...دیگه ام نبینم و نشنوم با داداش اینجوری حرف بزنیا فهمیدی یا نه؟

بدجور بغض کرد گفت: آخه امیر بی ادبه!

 بابا گفت من از امیر بی ادبی نشنیدم ولی از تو چرا!! سریع بگو ببخشید.

من گفتم: اصلا بگو چی شده؟ مگه چی گفتم عرفان؟!

ولی بابا نذاشت بگه گفت: چه فرقی میکنه؟!! می دونه هیچوقت حق نداره اینطوری حرف بزنه.نشنیدی چی گفتم عرفان ؟

عرفانم دیگه گریه اش گرفت و شروع کرد یه ریز معذرت خواستن،هم از من هم بابا چون خب واقعا منظور بدی نداشت ،می خواست که مثلا بابا ناراحت نشه ولی فکر نکرده بود که این شکلی بی ادبانه حرف زدن بابا رو عصبانی می کنه نه اینکه آدم بگه "شما اشتباه می کنید"!!!

 بابا هم متوجه نشده بود که یهویی این شکلی حرف زدن عرفان برای چی بود وگرنه مطمئنم اینقد عصبانی نمیشد و سخت نمی گرفت. 

ولی دیگه از بعد این ماجرا تذکراتشو خیلی مودبانه و پشت درهای بسته انجام میده

چمدون جمع کردنشم این دفعه واقعا دیدنی بود..تقریبا هیچی بر نداشته بود..فقط لباس،واقعا تو چمدونش فقط لباس گذاشته بود،برای اولین بارم اصلا حرف پلی استیشن و نزد... حتی بالششم بر نداشته بود...،بابا خودش گفت عرفان بالشتو بر نداشتی که! برو بیار جا نمونه،ولی گفت :نه نمیخواد اونجا بالش هست، چیزایی که اونجا هستو که نباید دیگه ورداریم!!!

البته این حرفی بود که بابا وقتی هر چیز بیخودی رو میخواست بیاره میزد ولی هیچوقت نگفته بود نباید بالشتو بیاری!! اما چون فک میکرد ممکنه همین کارشم بابا رو ناراحت کنه میخواست از بالششم بگذره!!

ولی بابا گفت: بله ولی بالش عرفانِ بابا که اونجا نیست..برو بیار بابایی شبا بدخواب میشی.. دیگه خوشحال رفت ورداشت.

یه روزم بابا براش سوال بود که چجوری گوشیش خود به خود سایلنت شده ،آخه  بابا هیچوقت گوشیشو سایلنت نمی کنه، اگر بخواد جواب نده کلا خاموش میکنه.‌ولی فرداییش که رفت تو اتاق بخوابه صداش اومد که گفت: با گوشی من چیکار داری عرفان ؟!! عرفانم گفت هیچی و سریع می خواست از اتاق بیاد بیرون ولی بابا جلوی در دستشو گرفت و رفت گوشیشو برداشت بعد گفت: پس دیشبم تو سایلنت کرده بودی آره؟ گفت آره...بابا پرسید چرا؟

 گفت آخه صبح هی زنگ می زنن شمارو بیدارمی کنن،خب الان تعطیلاته!!!

بابا چون دیگه نیتشو می دونست عصبانی نشد،گفت اگه یکی کار واجب داشته باشه چی؟ گفت خب شماره امیر و بدید بگید اگر شما برنداشتید به اون زنگ بزنن

یعنی اینکه  اشکال نداره اگه امیر و ۶صبح بیدار کنن،امیر که تعطیلیش نیست .  عرفان اینو که گفت بابا یه لحظه به قیافه من که داشتم تو لطف و محبت عرفان نسبت به خودم غرق میشدم نگاه کرد و قشنگ خندش گرفت ولی سریع جدی شد و اصلا نذاشت عرفان بفهمه ، گفت: الان اینکه شما هم دیشب هم امشب موبایل منو ورداشتی سایلنت کردی یعنی اینکه  یادت رفته حق نداری بی اجازه به گوشی کسی دست بزنی؟!!آره ؟

سرشو انداخت پایین‌آروم گفت : کاری نکردم،فقط سایلنت کردم.

بابا گفت:جواب سوال من این بود؟

گفت:ببخشید بابا

بابا گفت:  ببخشید یعنی یادت بوده...پس یعنی باید تنبیهت کنم.

عرفان دیگه اشک تو چشاش جمع شد ولی نمی خواست گریه کنه گفت: دیگه تکرار نمیشه..قول میدم بابا

می دونستم بابا نمیخواد تنبیهش کنه ولی خب انگارمی خواست تا آخرین لحظه عرفان فک کنه قراره تنبیه شه واسه همین گفت: چند بار سر این ماجرا قول دادی؟!

عرفان دیگه هیچی نگفت چون اگه حرف میزد حتما گریه اش می گرفت...بابا هم دیگه فقط بهش گفت که بره تو اتاق و بعدم رفت کلی باهاش حرف زد و آخرم عرفان سرحال ازاتاق اومد بیرون.

در کل هم سفر خیلی خوبی و بود واقعا خوش گذشت،...هر روز می رفتیم دریا شنا ..یعنی در واقع کلا فقط تو دریا بودیم اونقد که هوا گرم بود و جای دیگه ای به غیر از دریا خوش نمی گذشت،..شیر بدنشم  عرفان تو این مسافرت فقط در قالب بستنی تامین کرد. یعنی دم ظهر که میخواستیم  از دریا برگردیم و ناهار بخوریم التماس می کرد که بریم بستنی فروشی و قشنگ دو سه تا بستنی می خورد! البته بار اول که بعد از بستنی اول بازم میخواست بابا نخرید و  گفت جلوی ناهارتو می گیره ولی روز دوم اونقد التماس کرد که دیگه بابا قبول کرد،هی می گفت اگر ناهار نخوردم دیگه نخرید...واقعانم راحت ناهارشم می خورد...یه روز که بعد از بستنی سوم بازم می خواست!!!! یعنی وقتی تموم کرد و بابا گفت بریم ..گفت بابا..بابا هم انگار حدس زده بود که چی میخواد، یه جوری نگاش کرد گفت بله... عرفانم یه چند ثانیه مکث کرد بعد گفت نه هیچی اشتباه شد میخواستم بگم داداش...بابا که رفت سمت ماشین سریع گفت داداش تو دیگه بستنی نمیخوای؟... گفتم نه ...گفت چون تو یکی خوردی اگه بازم بخوای بابا میخره..بعد بگو نمیخورم بده به من!!!

یعنی واقعا مونده بودما...هیچوقت ندیده بودم به خاطر خوردنی اینجوری کنه!اونم بعده سه تا!! نمی دونم شمال چش شده بود!!دیگه دستشو گرفتم گفتم بیا ببینم بسه دیگه مریض میشی...باشه فردا..

خلاصه که همه چی واقعا خیلی خوبی بود اما از اونجایی که عرفان تا یه روز از سفر و خراب نکنه و کار رو به جاهای باریک نکشونه اصلا سفر کیفش نمیده،، باز سر این نگرانی و مراعات بیخودش برای بابا کار دست خودش و همه مون داد و اتفاقا هم روز تولدش بود.

اون روز خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم و هرکاری ام کردم خوابم نبرد واسه همین گفتم پاشم برم نونوایی چندتا نون بخرم صبحونه بخوریم،خیلی هم شلوغ بود و کلی تو صف وایساده بودم که بابا زنگ زد بهم.

گفت پسرم کجایین؟!!!

صدای بابا رو درست شنیده بودما ولی فک کردم حتما اشتباه شنیدم..گفتم هیچی صبح دیگه خوابم نبرد گفتم بیام نون بگیرم،دیگه الان نوبتم میشه زود میام.

اینو که گفتم بابا انگار صداش عوض شد گفت عرفانم باهاته دیگه؟

منم دیگه مطمئنم شدم که درست شنیده بودم.. ،گفتم نه...مگه خونه نیست؟..داشتم میومدم خواب بود.

بابا گفت وای باز شروع شد...تو فقط سریع برگرد خونه منم میرم دنبالش...

منم دیگه راه افتادم سمت خونه که یه ده دقیقه بعد یهو از دور دیدمش و تا منو دید شروع کرد دوییدن و وقتی بهم رسید همونطور با نفس نفس عصبانی گفت: کجا رفته بودی ها؟ نمیگی بابا نگران میشه بیدار بشه ببینه نیستی؟!!!!حالا نمیخواد بگی..بدو بریم خونه فعلاً.

بعدم دستمو گرفت شروع کرد کشیدن..منم بدجور قاطی بودم ازش دستمو کشیدم بعدم بازشو گرفتم گفتم  :دیوونه بابا بیدار شده  داره دنبال تو‌میگرده..برا چی باز بیخبر اومدی بیرون ؟بعدم گوشیمو درآوردم که زنگ بزنم به بابا..عرفانم هی می گفت: ولم کن بیا بریم خونه بابا دنبال تو میگرده، تو واسه خودت رفتی بیرون من نرفتم که...من اومدم دنبال تو...هی هم تکون میخورد که ولش کنم ولی سفت گرفته بودمش...،تا بابا گوشی و ورداشت و‌گفتم الو ..بچه پررو داد زد: بابا دیگه نگران نباشید امیر و پیدا کردم..الان زود میاییم خونه!!!

 یعنی دلم میخواست همونجا یدونه بزنمش ...بابا هم صداشو شنیدعصبانی گفت بهش بگو یه پیدا کردنی نشونش بدم بعدم قطع کرد.

کل راه تا خونه رو دعوا کردیم.،من که داد میزدم اونم داد میزد ،باز زبون نفهم شده بود و هر چی می گفتم  فقط میگفت میخواستم بابا نگران نشه!!!

نزدیک خونه بهش گفتم عرفان بابا خیلی عصبانیه ها، حواستو جمع کن ولی اصلا محل نکرد و در و هل داد رفت تو ولی بابا هنوز برنگشته بود ...معلوم نبود کجا رفته بود دنبال عرفان،فک کنم رفته بود دم ساحل.

من به عرفان هشدار دادم ولی اوضاع بدتر از اونی بود که حواس عرفان بخواد تاثیری داشته باشه چون بابا که اومد دستش یه ترکه بود!! 

وقتی رفت تو اتاق اونقد عصبانی بود که اصلا نمی تونست حرف بزنه و فقط به عرفان اشاره کرد کرد دستش بیاد بالا..عرفان با ترس گفت آخه بابا ...ولی بابا فقط گفت هیسسس...

ولی عرفان باز آروم گفت..فقط یه چیزی بگم لطفاً...

ولی بابا یکی زد به بازوش و فقط منتظر بود عرفان دستشو بیاره بالا ولی عرفان اشک تو چشاش جمع شد و بازوشو گرفت و باز با بغض یواش گفت : ولی این عدالت نیست..

بابا هم دیگه یهو از کوره در رفت داد زد: می دونی عدالت چیه؟ عدالت اینه که یه کاری نکنی الان این ترکه رو بشکنم به جاش کمربندمو باز کنم.دستتو بگیر بالا ببینم.بجنب.

جمله آخرم اونقد بلند گفت که عرفان انگار ناخودآگاه دستش اومد بالا....

دیگه خیلی وقت بود که بابا اینقد عصبانی نشده بود ولی واقعا این کار عرفان دیگه  قابل تحمل نبود برای بابا...

بابا بعدش خیلی ناراحت بود ،مخصوصاً که یادش اومد تولدش بوده ولی گفت که  بعد از اون همه بیخبر بیرون رفتناش و اون همه تنبیه و تذکر و حرف و نصیحت و قربون صدقه واقعا دیگه ازش انتظار نداشته اینجوری قلبشو بیاره تو دهنش، اونم دقیقا با این دلیل که نمیخواسته بابا نگران شه!!! 

ولی بازم شب مثل همیشه صلح برقرار شد،،،البته بعد از کلی حرف ...بعدم رفتیم شام و موقع برگشتم  کیک خریدیم.

قرار بود اون روز عصر بریم  برای کادوی تولد، هرقدر خواستیم کتاب بخریم ولی به جاش فرداییش که روز تولد من بود رفتیم،..یعنی واقعا یکی از هیجان انگیز ترین کادوهای عمرم بود...برای من کلی هیجان داشت چه برسه به عرفان...یعنی از ذوق نمیدونست چیکار کنه...البته ذوقش دوبرابرم شده بود چون فک میکرد به خاطر اتفاق دیروزش بابا حتما دیگه از کادوش پشیمون شده.خلاصه که شهر کتاب و کلا بار زدیم آوردیم خونه

+ببخشید می دونم خیلی طولانی شد.باید این پستارو سریالی بنویسم فک کنم.

++عید همگی هم با تاخیر مبارک.طاعات قبول

[ یکشنبه 11 تیر 1396 ] [ 02:26 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر