X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

اولین روز که عرفان موقع سرکار رفتن بابا بیدار شد و خواهش التماس می کرد که یا بابا نره یا اونم با خودش ببره منم از سروصداها بیدار شدم.من از رفتار عرفان داشتم شاخ در میوردم ولی بابا همونموقع فهمیده بود که حالش عادی نیست برای همین هیچی بهش نگفت فقط یه کم بغلش کرد بعدم بردش تو اتاق.

وقتی بابا دستشو گرفت و گفت بیابریم تو اتاق ..خیلی خوشحال شد ،گفت: الان زود می پوشم...

فکر کرده بود بابا میخواد ببرتش ولی وقتی بابا گفت: خوابت میاد بابایی ،یه کم دیگه بخواد بعد پاشو لگوهاتو درست کن....دوباره گریه اش گرفت.خلاصه اون روز بابا اونقد موند که بلاخره بخوابه بعدم بهم سفارش کرد که ۶دنگ حواسم بهش باشه.

وقتی بابا رفت منم رفتم دوباره خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم دیدم تو اتاقم با لباسِ بیرون نشسته و آروم آروم داره گریه می کنه...یعنی واقعا یه لحظه هول کردم، فک کردم یه چیزی شده گفتم چی شده داداشی.

گفت داداش چرا در قفله؟ می خواستم برم تو حیاط.

ولی قشنگ معلوم بود داره الکی میگه چون هیچوقت نشده تنهایی بره حیاط بازی،اونم با لباس بیرون.اگه بابا در و قفل نمی کرد راحت رفته بود پیش بابا.

با این کارش دیگه قشنگ فهمیدم ۶دنگ حواسی که بابا می گفت واسه چی بود!! وقتی در و براش باز کردم یواشکی به جاش رفتم در حیاط و قفل کردم.چون هر چی گفتم حاضر نشده بود لباس بیرونشو عوض کنه.

تو کل روزم حاضر نشد هیچ کاری بکنه..،هر پیشنهادی که میدادم می گفت نه میخوام نقاشی بکشم ولی با این بهونه فقط پامیشد میرفت یه گوشه می نشست الکی کاغذ خط خطی می کرد.با بغض ..یعنی کل روز و بغض داشت ...گاهی هم اشکش می ریخت.

دیگه رفتم پیشش گفتم عرفان چیه؟چرا گریه می کنی داداش؟

گفت نه گریه نمی کنم.

گفتم گریه نمی کنی؟!!!‍

اینو که گفتم بغضش ترکید و اومد بغلم و قشنگ زد زیر گریه...دوباره ازش پرسیدم ...گفت برای عمو...کلی براش حرف زدم..گفتم که عمو از گریه هات ناراحت میشه.،گفتم بابا ناراحت می شه..یادش آوردم که قرار گذاشته بودیم خودمون گریه نکنیم و بابارو خوشحال کنیم که بابا هم گریه نکنه...

یه کم گریه اش بند اومد ولی نه خیلی...بغضش همونطور باهاش بود تا اینکه بابا اومد .من تازه اون موقع فهمیدم درد عرفان فقط بابا بوده. صدای ماشین بابا رو که شنید خندید و با دو رفت تو آشپزخونه و چند بار صورتشو شست بعدم سریع خشک کرد.

یعنی وقتی این صحنه رو دیدم غمم گرفت و فهمیدم اوضاع از این بعد قراره این شکلی باشه...

اون روز بابا خیلی باهاش حرف زد...ولی فردا صبحش دقیقا همون ماجرا تکرار شد.. و روز بعدیش...اما بابا هرروز حرفاشو یادآوری می کرد و عرفانم هرروز بهتر میشد...دیگه کم کم تو نبود بابا گریه نمی کرد ولی به جاش دائم تلفن دستش بود و به بهانه های مختلف زنگ می زد به بابا...مثلاً برای اجازه گرفتن...اوایل، اجازه گرفتناش تقریبا منطقی بود... مثلاً ..اجازه میدید یک ساعت بیشتر پویا ببینم؟(هرچند که اصلا پویا نمیدید تو اون روزا)،...اجازه میدید یه کم بیشتر پلی استیشن بازی کنم؟..اجازه میدید تبلتو وردارم؟ ...

ولی کم کم اجازه منطقیاش که تموم میشد دیگه زنگ میزد اجازه هایی رو بگیره که جواب بابا رو می دونست...مثلاً اجازه هست ناهار نخورم؟ اجازه میدید تو تبلت بازی بریزم؟ اجازه میدید برم بیرون؟ اجازه هست  خمیر بازی رو بذارم تو ماکروفر؟!!!!!

یه بارم دیگه واقعا اجازه کم آورده بود زنگ زد گفت:بابا میشه یکی از پنجره ها رو بشکنم؟!!!!!!!!‌! بعدم شروع کرد توضیح دادن که: نه نمی خوام قشنگ بشکنم که مثلاً اولش از نزدیک با توپ بزنم بهش،خب نمی شکنه که بعدش یه کم برم عقب دوباره بزنم بهش ..بعدم همونطور هی برم عقب بزنم..،تا بلاخره ممکنه...،ممکنه بشکنه...

یعنی فقط ده ساعت داشت حرف بیخود میزد که با بابا حرف بزنه:)))

اما بابا کم کم عرفان زنگ که میزد زود خداحافظی می کرد و به حرفا و داستاناش گوش نمیداد..یه کم بعدم دیگه اصلا تلفن خونه رو جواب نمیداد و بهم گفت کاری پیش اومد با گوشیم زنگ بزنم تا جواب بده...به عرفانم گفت که سر کار دیگه نمی تونه جوابشو بده و حرفا و اجازه هاشو نگه داره واسه وقتی که برگشتم خونه..،عرفانم یه چند روزی باز زنگ زد ولی وقتی دید بابا واقعا جواب نمیده دیگه بی خیال شد.

خلاصه بعد یه مدت در طول روز خوب بود،هرچند که مثل قبل اصلا خودشو سرگرم بازی و تلوزیون نمی کرد چون همش حواسش به ساعت بود...حتی وقتی بهش پیشنهاد بازی میدادم قبول نمی کرد،انگار میترسید حواسش از ساعت پرت شه،.. به هر زوری که بود راضیش می کردم باهم بازی کنیم که حواسش پرت شه اما..بازی رو خراب می کرد ولی حواسش پرت نمیشد.اما در کل خوب بود.

اما وقتی بابا میومد خونه یک لحظه ام ولش نمی کرد...حتی یه لحظه...دقیقا شده بود مثل اون اوایلی که اومده بود پیشمونو یه لحظه ام از پیش من جم نمی خورد.

نه اینکه بابا ناراضی باشه که همش بهش میچسبه نه،ولی خب معلوم بود که این حالت غیر عادیشم باید درست شه،مخصوصا که چند وقت دیگه کلاسای مدرسه مم شروع میشه و باید بره خونه باباجون. برای همین بابا بهش ماموریت داد..،گفت که بعد از ظهرها که دیگه عمو کیارش از سرکار برگشته بره خونه باباجون اینا تا مثل قبلنا با عمو بازی و شوخی کنه که عمو حالش خوب بشه و دیگه غصه نخوره...

روز اول که بابا بردش اونجا چند ساعت بعد عمو کیارش زنگ زد به بابا و گفت که بیاد عرفان و ببره چون بچه داره اذیت میشه...ظاهراً باز بیقراری خونه و بابا رو کرده بود،بابا همونموقع رفت دنبال عرفان ولی به عمو کیارش گفت که اگه یه سر سوزن مثله قبلنات باشی و به قولت عمل کنی عرفانم اذیت نمیشه...تو خونه ام بازم کلی با عرفان از ماموریت مهمش حرف زد و گفت که باید هرروز تا قبل از رفتن کلی فکر کنی و نقشه بکشی که چطوری عمو رو خوشحال کنی...عرفانم  دیگه در طول روز همه فکر و ذهنش همین بود و یکی دو روزی اوضاع به نظر خوب میومد ولی یه روز بابا جون طرفای عصر عرفان و برگردوند خونه...یعنی یه جوری با گریه  اومد تو که من و بابا قشنگ سکته زدیم از ترس.

بعدم عصبانی و با گریه به بابا گفت: همش تقصیر شماست ...من گفتم عمو از من بدش میاد شما همش گفتید نه..حالا دیگه منم بدم میاد ازش...تا آخر دنیا بدم میاد!!!!!!

باورم نمیشد داره اینارو درباره عمو کیارش میگه...

ولی ظاهراً اون روز عمو کیارش، عمو کیارش نموده ..یعنی یه مدتی هست که دیگه مثل قبل نیست ولی اون روز دیگه....

عرفان اون روز از صبح دنبال تفنگ آبپاشش می گشت...گفتم عرفان یه وقت تو خونه آب نپاشیا! یادته که بابا گفت تو خونه ممنوعه؟! یه کم فکر کرد بعد گفت نه نمیخوام آب بپاشم.،،حواسم هست داداش...بعدم که بابا اومد خونه اصرار کرد که زودتر بریم خونه باباجون اینا...بابا گفت عمو که هنوز برنگشته خونه ..ولی گفت اشکال نداره ،خواهش می کنم...باباهم حقیقتش خیلی خوشحال شده بود که عرفان دیگه خودش مشتاق به رفتنه واسه همین زودتر بردش .

زودتر رفته بود و تو اتاق عمو قایم شده بود بعدم به بابا جون اینا گفته بود به عمو نگن که تو اتاقه چون میخواد غافل گیرش کنه ..،با چی؟ با تفنگ آبپاش پر از  آب و جوهر تقلبی!!!!!

 ولی برعکس همیشه عمو غافلگیر نشده بود...عصبانی شده بود..خیلی عصبانی...سرش داد زده بود...،تفنگشو ازش گرفته بود و پرت کرده بودیه گوشه ...آخرم...یکی زده بود تو‌گوشش...عمو کیارش!!زده بود تو گوش عرفان!!!! اونم به خاطر جوهر تقلبی که خودش چند وقت پیش داده بود بهش...

خب شاید عرفان یه کم زیاده روی کرده بود و حال و روز عمو رو درنظر نگرفته بود ولی دیگه واقعا حقش نبود عمو بزنتش و این خیلی براش سنگین شده بود.،خییییلی..،اونقد که فرداییش که عمو اومد خونمون که از دلش در بیاره و معذرت خواهی کنه حاضر نشد حتی یه کلمه حرف بزنه...عمو بغلش کرد بوسش کرد معذرت خواست..ولی عرفان هیچی..،فقط جلوشو نگاه کرد...با اینکه قبلش بابا کلی باهاش حرف زده بود و گفته بود که عمو رو ببخشه و خودشم معذرت خواهی کنه ولی بازم هیچی..

عمو هم دیگه بیشتر اصرار نکرد و رفت. عمو که رفت بابا فقط گفت:عرفان.،،بابا چی گفتم؟ چی خواستم ازت؟

عرفانم فقط گفت ببخشید و بغضش ترکید و دوساعت گریه کرد...اما فرداییش از بابا خواست که ببرتش خونه باباجون تا با عمو آشتی کنه...

از اون روز دیگه اوضاع خوبه خداروشکر... عمو هم داره به قولش عمل می کنه و عرفان هر روز سرحال تر از قبل میاد خونه.مخصوصا روزایی که طاها هم باشه...

+احتمالا تعطیلات عید رو میریم شمال...پیشاپیش عیدتون مبارک:)

[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 01:43 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 215552

Online User

ابزار وبمستر