X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

شبهای قدر همیشه یه فرصتی بوده که آدم حالش بهتر شه چون به غیر تمام دلیلایی که برای خوبی و بزرگی شبای قدر گفتن،مثل بالاتراز هزار ماه بودن و درهای باز آسمون و مستجاب شدم دعا ...گریه کردن و هزاران بار خدا رو صدا زدن خودش کلی دل و سبک می کنه و حال و خوب.

ولی  هر قدرم که تو این شبا گریه می کنیم و بعدم حس می کنیم که خیلی سبک شدیم و گریه هامون  تموم شده ،فقط چند ساعت طول می کشه برسیم به یه چیزی که جای خالی عمو بدجوری تو چشممون بیاد و  دوباره بغضمون از اول بشه...از اوله اول...انگار که تو عمرت اصلا گریه نکرده باشی ...همونقد دلمون گریه می خواد....

این شبا مثل سال های قبل رفتیم مسجد نزیک خونه بابابزرگ اینا...عمو کوروش اینا بیشتر شبای قدر می رفتم مسجد محل خانومش اینا به غیر از شب ۲۱ ام ولی همیشه همگی  همه ی سحر های شب قدر رو خونه بابابزرگ دور هم بودیم ..اما امسال...نبودن ...هیچکدوم نبودن...عمو که نبود زن عمو هم نبود طاها و زهرا هم نبودن...  

عمو کیارشم سر همین باز شروع کرد به گریه زاری کردن ...با اینکه تو مسجد از اول تا آخر مراسم فقط یه ریز گریه کرده بود اما جای خالی عمو تو خونه داغشو تازه کرد...وقتی بابا و باباجون هر کاری کردن آروم نشد، بابا عمو رو برد بیرون ، چون  مامان بزرگ نزدیک بود حالش بد شه ولی وقتی بابا رفت عرفان حالش بد... 

عرفان کلا همیشه خیلی به بابا وابسته ست،خیلی، روز به روزم وابستگیش داره بیشتر میشه ولی بعد از فوت عمو یهو این حالتش ده برابر شده ،اصلا یه جور غیرعادی شده...بابا که می خواد بره سر کار صبح زود بیدار میشه و جلوی بابا رو می گیره...بعدم التماس می کنه که یا نره یا اونم با خودش ببره...دیگه بابا کلی باهاش حرف زد تا قبول کرد پیش من باشه تا از سرکار بیاد ولی بازم هر روز صبح موقع رفتن باباحتماً بیدار میشه... تا چند وقت دیگه ام که کلاسای مدرسه ام شروع بشه نمی دونم قراره چی بشه؟!!!

دیشبم تو مسجد بین من و بابا نشسته بود و آخرای مراسم بود که سرش و گذاشت رو پای بابا و خوابش برد...

یه کم بعد دیدیم که باباجونم زیاد حالش خوش نیست و  بابا گفت که باباجون و میرسونه خونه و دوباره میاد،واسه همین بابا عرفان و بلند کرد و بهش گفت :سرتو بذار رو پای داداش پسرم...عرفانم گیج خواب بود و فقط سرشو گذاشت اینور و باز خوابید ولی مراسم که تموم شد و بیدار شد ، وقتی دید بابا نیست  اصلا قیافه اش به هم ریخت و سریع بغضش گرفت،گفت بابا کو؟

گفتم: الان میاد.

ولی انگار نه انگار که بهش جواب دادم، بلند شد و همونجور داشت میرفت.منم یه لحظه عصبی شدم از کارش دستشو گرفتم کشیدم که دوباره بشینه و گفتم کجااا؟ ولی انگار محکم کشیدم چون کنارم افتاد زمین ،البته آروم افتاد ولی آماده بود که بزنه زیر گریه:((

عصبانی و با گریه گفت: ولم کن..می خوام برم پیش بابا.،،بعد باز بلند شد که بره...

می دونستم حالتش غیر عادیه و دست خودش نیست واقعا، ولی به جای اینکه آرومش کنم اشکشو درآورم بدتر..،واسه همین ایندفعه گرفتمش که بغلش کنم ولی نمیومد..گفتم ببخشید داداشی یه دقیقه بیا نرو..بعدم به زور بغلش کردم بهش گفتم بابا کجا رفته و زود میاد...دیگه نرفت ولی تا بابا بیاد تو بغلم گریه کرد و هی می گفت چرا منو بیدار نکرد؟منم میخواستم برم...وقتی ام که بابا اومد قشنگ شروع کرد باهاش دعوا کردن...بابا هم فقط ساکتش کرد و گفت که تو مسجد گناه داره دعوا کردن و بذار بریم خونه بعداً حرف بزنیم.

وقتی رفتیم  خونه بابا جون و عمو‌کیارش حالش خراب شد ،بابا که داشت میبردش بیرون عرفانم می خواست باهاش بره...ولی بابا فقط بهش گفت  بمون زود میایم بعدم رفت.. ولی عرفان یهو جوش آورد، عصبانی دنبالشون رفت گفت نه یه دقیقه وایسید!

 من سریع بلند شدم که یه جوری جلوشو بگیرم و بلاخره وسط حیاط دستشو گرفتم گفتم کجا میری عرفان وایسا !!

دستشو که گرفتم دیگه نتونست بره و صدای در حیاط که  اومد و دیگه بابا اینا رفتن یهو داد زد :هنوز دعوای قبلیمو نکردم که....هنوز حرف نزده بودیم که...چرا رفتید دوباره ؟!!بعدم زد زیر گریه وهمونجا وسط حیاط نشست.

گفتم باباجون مامان جون غصه می خورنا بیا بریم تو..بابا گفت خونه خودمون حرف میزنیم نه اینجا...پاشو زود میان...

ولی با هر زبونی باهاش حرف زدم بلند نشد و آخر باباجون اومد ببینه که چرا نمیایم تو.

اما  وقتی به حرف باباجونم گوش نداد و حتی سرشم بلند نکرد باز قاطی کردم و بلند سرش داد زدم ، یه کمم بدوبیراه گفتم بهش...جلوی باباجون!!  شب قدر!!   شب شهادت...یعنی یک ساعتم نگذشته بود که از خدا خواسته بودم به خاطر کارام ببخشه منو...

بابا و عمو نیم ساعت بعد برگشتن و بابا خودش عرفان و از حیاط آورد تو...ولی عرفان یه کلمه ام با بابا حرف نزد...تو خونه ام حرف نزد...از کنارش تکون نمی خورد ولی حرفم نمیزد.

اما امروز صبح که پاشد دیگه عادی بود با بابا.

ولی خدا می دونه  فردا صبح قراره چه جوری باشه؟ یادشه که قراره پیشم باشه تا بابا بره سر کار یا سر این ماجراها دوباره همه قرارا یادش رفته.

هرچند... وقتی هم دیشب هم امشب رفت پیش بابا خوابید یعنی که یادش رفته.

[ شنبه 27 خرداد 1396 ] [ 01:00 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر