X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

بعد از آخرین اردویی که عرفان نرفت اردوی بعدیشون یه جایی بود که حسابی برای عرفان جبران شد بازدید از کارخونه شیر

یعنی وقتی با ذوق و هیجان بهم گفت.. اولین چیزی که یادم اومد این بود که سر اردوی قبلی به بابا گفته بود که بذاره این اردو رو بره و به جاش اردوی بعدی رو نمیره!! یعنی واقعا خداروشکر کردم که بابا هیچوقت حرفشو عوض نمی کنه

داشتم از کنار آشپزخونه رد می شدم که دیدم  سر یخچالِ و یه کم بعد صداش اومد که یه چیزی می گفت ولی واضح نبود صداش بابا بهم گفت صداش از کجا میاد؟ می شنوی چی میگه؟

گفتم از تو یخچال...کلا تو یخچالِ

بعد هی بلند بابا رو صدا می کرد می گفت نههه؟!!! نداریییم؟!!

بابا گفت اول از تو یخچال بیا بیرون بعد حرف بزن....بیا اینجا ببینم چی میگی؟

دیگه با دو اومد...باز گفت نه؟نداریم بابا؟ 

بابا گفت آخرش نگفتی چی می خوای که؟...گفت کاهو..کاهو نداریم؟...بابا گفت نه.. کاهو می خوای؟!! 

گفت کلمم باشه خوبه..بعدیه کم فک کرد گفت یا مثلا هویج!!!!

بابا گفت عرفان سالاد می خوای؟!!

گفت نههه برای اردو می خوام!!!!

بابا گفت برای اردو سالاد می خوای؟!!!

گفت نه...برای خودم که نه..برای گاوا می خوام....می خوام بدم به گاوا!!!!!!!!!!

بابا گفت گاوا؟!! کدوم گاوا؟!! مگه داری میری باغ وحش؟!!

گفت خب گاوای کارخونه دیگه...همونا که شیرارو ازشون میگیرن!

بابا خندش گرفته بود یه کم ..گفت نه پسرم گاوا که تو کارخونه نیستن تو دامداری ان...از اونجا شیرارو میارن تو کارخونه...حالا فردا خودت میری قشنگ همه رو یاد میگیری..بعد بیا به ما هم بگو دقیق چطوریه باشه؟

 از حرف بابا خیلی تعجب کرد و کاملا معلوم بود نتونسته باور کنه چون گفت باشه حالا میرم ببینم چطوریه!!!

خلاصه گذشت و فرداییش که رسیدم و با سکوت غیرعادی خونه مواجه شدم  فهمیدم باز یه چیزی شده البته دیگه عادیه برام...چون کلا کم پیش میاد روز اردوی عرفان برم خونه و خونه عادی باشه

وقتی ناهارمو خوردم و رفتم تو هال عرفان یهو اومد و گفت سلام داداش منم جوابشو دادم ولی بابا با اخم گفت کی به شما اجازه داد بیای پایین ؟ها؟

ناراحت گفت خب داداش اومده می خوام سلام کنم.

بابا گفت سلام کردی دیگه...حالا بجنب بالا.آخرین بارتم بود بی اجازه پاتو گذاشتی پایینا.

گفت ببخشید دیگه بابا اشتباه کردم...دیگه اول خواهش می کنم..دیگه فهمیدم.

بابا گفت مگه هنوز کارمون تموم شده باهم؟!!!، پس دیگه نشنوم صداتو عرفان، سریع بالا.

عرفان دیگه داشت گریه اش می گرفت با بغض گفت چه کاری؟!!

ولی بابا دیگه جوابشو نداد...عرفان یه کم وایساد بعد دوباره گفت بابا ببخشید.. دیگه بی اجازه دست...

ولی بابا یهو خیلی عصبانی شد  بلند گفت مگه نگفتم ساکت شو برو بالا..واسه چی هنوز اینجایی؟!!

دیگه گریه اش در اومد رفت بالا وقتی عرفان رفت دیگه بابا برام گفت چی شده...

گفت وقتی رفته دنبالش، عرفان  تو دفتر مدرسه بوده چون آخرای اردو ازش دوربین عکاسی گرفتن!!!!

بعدم به بابا تذکر دادن که چرا اجازه داده دوربین بیاره مدرسه!!! در حالی که بابا اصلا خبر نداشته

بعد وقتی به بابا تذکر دادن،  به جای بابا جواب دادهگفته آخه شما تو اردو فقط از خودمون عکس میگیرید خب از خودمون که صد تا عکس داریم ، می خواستم از بقیه جاهای اردو  هم عکس بگیرم

بابا از این خیلی عصبانی بود که تا خونه و توی خونه هم فقط دلیل کارشو  توجیه کرده بدون اینکه اصلا به روی خودش بیاره که بی اجازه رفته از توی کمد اتاق بابا دوربین و برداشته فقط آخر سر که دیگه دیده بود اوضاع خیلی بده و بابا عصبانیتش بعد از حرف زدنم کم نشده تصمیم گرفت به روی خودش بیاره که... دیگه بابا نذاشت

البته عرفان این عادت بدشو که بی اجازه وسایل بقیه رو برمیداشت ،دیگه تقریبا ترک کرده ها ..ولی هنوزم گاهی...

+ولی شب که دیگه همه چی تموم شد از اردو کلی تعریف کرد ...بلاخره مطمئن شده بود که گاوا تو کارخونه ها نیستن بعدم گفت که می خواد از مدرسه خواهش کنه و پیشنهاد بده که ببرنشون اردوی دامداری.

[ جمعه 25 فروردین 1396 ] [ 22:01 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 174822

Online User

ابزار وبمستر


ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین