X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

چند وقته هی میخوام یه قضیه ای رو بگم ولی همش یه اتفاقایی میفته که حواسم میره سمت اونا و اونارو می نویسم و یادم میره اینو بگم...با اینکه این خودش ماجرایی واسه خودش!!!!الانم باز یه چیزی شده که اومده بودم اونو بنویسم ولی گفتم تا یادم نرفته این ماجرا رو بگم و‌بعدش برسم به اتفاق جدید.

هفته پیش بعد از کارنامه گرفتن که رفتیم خونه باباجون ،در کمال تعجب دیدیم به غیر از مامان جون باباجون یکی دیگه ام تو خونشون هست!!!!یکی که ما یهو یادمون اومد عمومونه و یه روزی صداش می کردیم عمو کیارش  قشنگ فکر کنم یه ماهی میشد که ندیده بودیمش.

وقتی دیدیم خونه اس کلی هیجان زده شدیم و حال و احوال کردیم بعد عمو با ذوق به عرفان سلام کرد و دستاش و باز کرد که عرفان بپره تو بغلش و گفت: فسقلی عمو چطوره؟بیا اینجا ببینمت دلم یه ذره شده....ولی عرفان ...رسما اون ور و نگاه کرد و رفت رو مبل نشست.،،یعنی حتی یه سلام خشک و خالی هم نکرد..

حالا ناراحتی عرفان از چی بود؟از اینکه تو یه ماه اخیر عمو چند بار بهمون قول داد که باهامون میاد بیرون اما بیرون که نیومد هیچی هربارم که میرفتیم خونه باباجون نبود که لااقل اونجا ببینیمش.

البته من به عمو حق میدادم که نتونه بیادچون همین چند وقت پیش که یکی از دوستان مجازی که وبلاگشو می خوندم متاهل شد، دیدم که راس راسی غیب شدولی خب  عمو که می دونست قراره غیب شه نباید الکی قول میداد...بله خبری که میخواستم همش بگم همین بود.

روز میلاد پیامبر عقد عمو کیارش بود...تقریبا از اوایل آبان صحبت خواستگاری و اینجور چیزا شد و آخرم که هیچی...عمو کلا از دست رفت

زن عموی جدید هم خانم خیلی خوب و مهربونیه...بچه های اون یکی عموم که خیلی دوسش دارن و خیلی باهاش صمیمی شدن با اینکه خیلی کم دیدنش ولی عرفان اصلا...البته عرفان کلا یه کم طول می کشه که یخش نسبت به یه غریبه باز شه ولی این بار انگار خودشم نمی خواد...یعنی هر بار که عمو رو با خانمش دیدیم دیگه با عموهم مثل سابق نیست،انگار که عمو هم یه غریبه باشه...باخانمش هم که دیگه هیچی..یه سلام آروم و زیر لبی میگه و کلا از اون اتاق میره بیرون. 

چون این خجالتی بودن و یخ زدگیش یه کم بیش از حد شده بود دیگه بابا یه کم باهاش حرف زد که ببینیم چشه...اولش که اصلا هیچی نمی گفت...نه قبول می کرد نه انکار ،فقط گوش میداد ولی دیگه آخرش بلاخره گفت عمو اصلا یه جوری شده...دیگه از ما بدش میاد!!!!!!!

البته این حرفش کاملا درست بودا ولی نه درباره عمو..درباره خودش...چون دقیقا خودش از وقتی عمو ازدواج کرده رفتارش با عمو عوض شده،البته نه اینکه از عمو یا زن عمو بدش بیاد نه ولی انگار کلا از این اتفاق خوشحال نشده...

هفته پیشم که دیگه رسما قهر بود با عمو...چون خب فک کنم این چیزا با حرف زدن حل نمیشه باید به مرور زمان و یه کم همکاری عمو حل شه که اونم...اگه وقت کنه

یه کمم از مراسم عقد عمو بگم...

مراسم شنبه خونه ی عروس بود و ما از پنجشنبه خونه باباجون بودیم.

سر لباس پوشیدن که طبق معمول رو اعصابمون راه رفت عرفان....با اینکه از تو خونه همه مون تصمیم گرفته بودیم که چی باید بپوشیم و با خودمون آورده بودیم ،وقتی خونه باباجون داشتم لباسمو اتو می کردم اومد گفت داداش پیرهنت خیلی قشنگه...

گفتم اگه میخوای برو پیرهنتو بیار واسه تو هم اتو کنم ولی گفت نه نمی خواد.. اونو نمی خوام بپوشم...اینو که گفتا فهمیدم قراره... گفتم یعنی چی اونو نمی خوام بپوشم؟!!! پس چی میخوای بپوشی؟ 

گفت داداش منم عین پیرهن تو رو می خوام...الان میرم به بابا میگم.

بعدم دویید رفت پیش بابا!!!! 

بابا هم بهش گفت که دیگه قبلا تصمیم گرفتی چی بپوشی و الان دیگه نمیشه بگی نمی پوشم ولی می گفت : نه من نمی گم که مثلا لباسم بده ولی منو داداش لباس یه شکل بپوشیم خیلی قشنگ تره.،،آخه داداشیم.

یعنی این چیزارو دیگه از کجا و‌کی یاد گرفته بودخدا می دونه؟!!!!!!  ولی اونقد مظلوم بازی درآورد و اونقد خواهش کرد که آخرش بابابزرگم از بابا پرسید که پیرهن منو از کجا خریدیم  که با عرفان برن بخرن...بابا هم دیگه چیزی نگفت و‌فقط آدرس و داد ولی من راستش خوشم نیومد که اینجوری شد..،به نظرم یه جور ضایعی بود....حالا بگذریم دیگه گذشت...

ولی اصل ماجرا روز عقد بود...بعد از عقد که همه داشتن کادو می دادن آخر سر یهو من و بابا دیدیم عرفان با یه بسته کادویی سریع رفت پیش عمو و زن عمو و کادو داد به عمو و سریع رفت پیش باباجون...یعنی من و بابا بد جوری جا خورده بودیم... قشنگ رنگمون پریده بود فک کنم همه فهمیدن ...بابا سریع اومد پیشم گفت اینو از کجا آورد یهو؟!! می دونی چیه توش؟

منم گفتم نه منم ندیده بودم...

یعنی قلبمون هزار تا میزدا...می ترسیدیم یه شوخی نا هنجاری چیزی،از همونایی که عمو خودش استادشه و عرفانم گاهی درس پس میده توش باشه.ولی دیگه کاریش نمی شد کرد.یعنیچهار چشمی هم که مراقبش باشیما بازنمی دونم چه مهارتی داره که می تونه آدم و اینجوری غافلگیر کنه

عمو هم که خودش پایه ی اینجور چیزا ...با هیجان و صدای بلند روی کادو رو خوند که اگه یه وقت چهار نفرم حواسشون نبود قشنگ متوجه ماجرا بشن....رو کادو نوشته بود:"برای عمو ،به زن عمو هم بدید اگه خواستن"!!!!!

الان که فک می کنم می بینم می شد حدس زد چی تو کادوئه ولی اون لحظه من و بابا اونقد هول بودیم که اصلا فکرمون کار نمی کرد.

عمو کادو رو که باز کرد داشت غش می کرد از خنده...ما هم تعجب کرده بودیم ولی دیگه یه نفس راحت کشیدیم.PSP رو کادو کرده بود داده بود به عمو

اومده بودم از اتفاق جدید بگم ولی دیگه هم دیر وقته هم اینکه این پستم خیلی طولانی شده.ان شاالله فردا می نویسم اگه بشه.

+میلاد حضرت زینب (س) مبارک

[ جمعه 15 بهمن 1395 ] [ 00:02 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر