X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

خب بلاخره امتحانات این ترم هم شنبه تموم شد....هرچند که بر اساس قانون چهارم نیوتن :امتحانات هیچوقت تموم نمی شن بلکه از شکلی به شکل دیگه تغییر می کنن. اگه بخوام یه گزارش کلی هم از امتحانا بدم اینه که خداروشکر رضایت بخش بود همه شون.

 عرفانم که طبق معمول بابا رو اصلا خجالت زده نکرد و همه درساشو "خیلی خوب" شد فقط نمی دونم چرا تو همین یه زمینه خیلی تلاش می کنه که بابا رو خجالت زده نکنه، دقیقا چیزی که بابا تحت هیچ شرایطی ازش خجالت زده نمیشه

چند وقت پیشم بابا و عرفان که از مدرسه اومدن عرفان  یه جوری بود...یعنی خیلی آروم و پکر بود.گفتم چی شده داداشی ؟ ولی فقط گفت هیچی....سر ناهارم اصلا غذا نمی خورد...وقتی بابا بهش گفت چرا نمی خوری عرفان؟!!!

گفت گشنم نیست.

بابا گفت چرا مگه چی خوردی؟

ولی خییلی ناراحت فقط گفت: می خوام برم...می خوام برم بالا.

بابا هم گفت می خوای  بری  برو...اونم سریع پاشد رفت.

یعنی اونقد بغض داشت که اگه بابا یه سوال دیگه ازش می کرد حتما گریه اش می گرفت.

وقتی عرفان رفت من پرسیدم چی شده؟ بابا هم گفت که فردا قراره دومی ها رو ببرن اردو.

گفتم خب پس چرا داشت گریه اش می گرفت؟!!!! بابا گفت یادت رفته؟ قرار بود اردوی بعدی رو نره دیگه....منم تازه یادم افتاد که سر قضیه مانور زلزله بابا این تنبیه و در نظر گرفته بود.

راستش دلم برای عرفان خیلی سوخت چون خدایی خیلی از اون ماجرا گذشته بود و من کلا یادم رفته بود...بعد عرفان تازه الان قرار بود سر اون ماجرا نره اردو...

گفتم بابا گناه داره آخه خیلی از اون روز گذشته که...حتما دیگه یادش رفته بوده که اینقد ناراحتِ.

ولی بابا گفت اشتباه می کنی یادش نرفته بود...امروزم وقتی داشت اردو رو می گفت خودش یاد آوری کرد!!!!

یعنی واقعا باحاله این عرفانبه بابا گفته بود: بابا فردا قراره ببرنمون اردو.... بذارید این اردو رو برم بعدش  قول میدم اردوی بعدی رو دیگه نرم  باشه؟!!!!

یعنی مثلا اگه یک درصدم شانس اینو داشت که بابا یادش رفته باشه خودش همون اول به باد داده بود.

بعد بابا گفت: عرفان با اینکه از کارش خیلی گذشته ولی همش یادش بوده که قراره یه همچنین روزی یه حساب کتابی بکنیم ..حالا فک کن امیر اگه همه ما آدما اینطوری بودیم....

من خیلی به این حرف بابا فکر کردم....بعد دیدم چقد جالبِ واقعا...اینکه از بعد از ماجرای مانور تا روز اردو، عرفان هیچ شیطنت خاص و غیر عادی نکرده ...بابا رم تو اون روزا هیچوقت نخواستن مدرسه...یعنی همه اینا به خاطر این بوده که آخرین کار بدش همش تو ذهنش بوده و می دونسته قراره بلاخره به خاطرش تنبیه شه.

اگه همه ی آدمام بعد از گناه کردن، گناهشون تو ذهنشون می موند و می دونستن که اون دنیا بلاخره قراره حساب پس بدن دیگه گناه نمی کردن...یا حداقل کمتر می کردن....ولی آدما خیلی راحت یادشون  میره، واسه همینم هست که اینقدر راحت و زیاد گناه می کنیم.

بعد از ناهار تو اتاقم بودم که اومد پیشم گفت: داداش فردا اومدی دنبالم بعدش بریم پارک؟ خواهش می کنم.

گفتم مگه فردا میری مدرسه؟

گفت باید برم دیگه..زنگ اول درس داریم...داداش بریم ؟ خواهش می کنم....یه کم فقط...

خلاصه که هی التماس می کرد منم گفتم باشه اگه بابا اجازه داد میریم...ولی طولانی نه ها.

اونم خوشحال شد و گفت پس بیا بریم اجازه بگیریم....گفتم خودت برو دیگه ولی گفت تو هم بگو که بابا اجازه بده...بیا.

دیگه رفتیم پایین و عرفان به بابا گفت ولی بابا گفت : بیا اینجا بغل بابا...عرفانم رفت.بعد بابا بوسش کرد گفت فردا نمی خواد بری مدرسه،  خونه بمون پیش داداش.

منم گفتم بیا...دبیر کل سازمان خانواده مقطع ابتدایی  رو فردا تعطیل اعلام کردن...حالا برو کیف کن عرفان

ولی عرفان به جای اینکه خوشحال شه گفت: نه نمیشه که...باید برم، فردا درس دارم!!!!!!

بابا گفت چرا میشه...معلمتون گفت اشکال نداره اگه فردا نری.

گفت خب بعدش می خواستم با داداش برم پارک.

بابا گفت فردا زودتر میام سه تایی با هم می ریم.

ولی  گفت: نه آخه شما کار دارید من و داداش خودمون میریم!!!!!!!!!!

یعنی همینکه از تعطیل شدنش خوشحال نشده بود کلی جای تعجب داشت...دیگه این حرفش واقعا نوبر بود!!! ...من که داشتم شاخ در میوردم از تعجب ...واقعا عرفانی که هر جا می خوایم بریم التماس می کنه سه تایی با هم بریم و اگه یکی مون بخواد نیاد کلی ابتکار می زنه و زبون میریزه که بلاخره کم بیاریم ، داشت اینو می گفت؟!!!!!!!!!!!!!!

ولی بابا انگار خندش گرفته بود یه کم...گفت نه کار ندارم فردا زودتر میام.

باز گفت آخه داداش چهارشنبه امتحان داره گفت فقط فردا صبح می تونه بیاد!!!!   الکی!!

بابا گفت امیر برا تو فرقی می کنه کی یکی دوساعت بیرون باشیم؟!!  ...

من که اصلا نمی فهمیدم اونجا چه خبره و این چونه زدنای عرفان برای چیه؟!فقط گفتم نه فرقی نمی کنه.

بابا هم به عرفان نگاه کرد و سر تکون داد یعنی دیگه چیزی هست یا نه؟!

عرفانم آروم گفت خب باشه...بعدم همونطور ناراحت از بغل بابا پاشد رفت بالا....منم فقط مبهوت وایستاده بودم نگاه می کردم... بعدم گفتم :چی شد الان؟!!!!

بابا گفت هیچی... نجاتت دادم فک کنم فردا قرار بود یهو هوس کنه جای پارک بره مجتمع چمران!!!!

بابا حدس زده بود که نقشه عرفان این بوده که برای فردا اجازه پارک و بگیره ولی بعد  من و راضی کنه که ببرمش مجتمع چمران،یعنی همونجایی که قرار بود برن اردو، که هم مثلا با مدرسه نرفته باشه اردو هم رفته باشه پیش دوستاش.....من که اصلا نمی تونستم باور کنم همچنین نقشه ای داشته ولی خب با  اون رفتارا و حرفای عجیبم نمی شدکلا  انکار کرد که نقشه ای  نداشته.

اما....اما فرداییش همه چی روشن شد و معلوم شد بابا واقعا نابغه ست...چون بابا که زود اومد و خواستیم بریم پارک خیلی مظلوم و سر به ریز گفت بابا منکه امروز نرفتم اردو که..مگه نه؟!!!

بابا گفت چرا.... گفت خب یعنی الان تنبیه شدم دیگه... بابا گفت بله....گفت خب پس میشه بریم مجتمع چمران؟!!...بابا خندش گرفته بود گفت نه دیگه.. ولی عرفان سریع گفت چرا؟ خب اردو نیست که..خودمون داریم میریم....

یعنی من کف کرده بودمااا ....یعنی این عرفان واقعا آخرشه....

بابا گفت عرفان همین پارکم قرار نبود بریما...حالا هم اگه نمی خوای بریم باشه نمی ریم.

دیگه دید از هیچ نقشه و ابتکار و زبون ریزی موفق نمیشه به دوستاش ملحق شه ناراحت گفت نه خب باشه بریم. 

اوایل راه هم پکر و ساکت بود.ولی وقتی رسیدیم و یه کم بازی کرد اصلا کلا همه چی یادش رفت ، دوستا و مجتمع و اردو رو....خلاصه کلی بهمون خوش گذشت و عرفان کلی  کیف کرد و حتی آخرش با خودم فک کردم عجب تنبیهی شد واقعا!!!! ولی...فرداییش وقتی با قیافه پکر و ناراحت از مدرسه اومد و وقتی ازش پرسیدم چی شده؟ با غصه از چیزایی که بچه ها از اردو تعریف کرده بودن برام گفت.. فهمیدم یه تنبیه رو هر کاریشم کنی باز یه تنبیهه.

+شهادت قهرمانان آتش نشان ساختمان پلاسکو رو به همه تسلیت میگم.واقعا حادثه خیلی تلخ و وحشتناکی بود که هنوزم تموم نشده و ادامه داره خدا خودش کمک کنه.

[ جمعه 1 بهمن 1395 ] [ 18:42 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 174822

Online User

ابزار وبمستر


ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین