X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

عرفان همیشه به موضوع زلزله علاقه داشت....اون اولا که اومده بود ،هر وقت اخبار می گفت مثلا فلان جا زلزله اومده ،با دو میومد و با هیجان گوش میداد..آخرشم ناراحت  زیر لب می گفت أه..یا... ای بابا  بعدم میرفت!!!

ما همش فک می کردیم از شنیدن  خبر زلزله  ناراحت میشه که اونجوری میکنه ولی بعد فهمیدیم ناراحتیش از یه چیز دیگه ست

اولین بار که فهمیدیم یه بار سر ناهار بود....خیلی یهویی گفت: پس کی زلزله میاد؟!! 

من و بابا چند ثانیه با تعجب به هم نگاه کردیم و بعد بابا گفت: زلزله بیاد؟!!برای چی؟

 آروم گفت: خب یه بارم اینجا بیاد دیگه!!!!  انگار مثلا برفِ  که می گفت یه بارم اینجا بیاد 

بابا گفت نه پسرم می دونی زلزله چقد بدِ؟!! باید همیشه دعا کنیم که هیچ جا زلزله نیاد، اینجام نیاد..

عرفانم از اونجایی که هنوز خجالتی بود و روش نمی شد بحث و حاضر جوابی کنه دیگه هیچی نگفت  ولی حقیقتش این بود که عرفان واقعا نمی دونست زلزله چقد بدِ...یعنی در واقع اصلا نمی دونست زلزله چی هست؟!!چون یه بار که رفته بودیم پارک و داشت تاب بازی می کرد گفت داداش ای کاش الان زلزله میومد نه؟!!!

گفتم نه!!! واسه چی زلزله بیاد؟!

گفت خب اگه زلزله میومد الان خیییلی بیشتر تاب می خوردم مییییرفتم تا آسمونااا خییییلی بالا می رفتم دیگه.

اونجا دیگه ازش پرسیدیم اصلا می دونه زلزله یعنی چی یا نه ؟ آخه چون همش پیگیر اخبار زلزله بود فکرمی کردیم قشنگ می دونه یعنی چی ،ولی  فقط می دونست وقتی زلزله میاد زمین تکون میخوره...همین!!!در حدِ تاب یا وسایل تو شهربازی!!!

واسه همین وقتی برگشتیم خونه بابا قشنگ زلزله رو براش توضیح داد و گفت که چقد خطرناکه و بعدم ماجرای زلزله بم و براش تعریف کرد و اینکه چجوری کل شهر خراب شد و چقد آدما زخمی شدن و حتی مردن...چندتا عکسم از اینترنت در آوردیم و بهش نشون دادیم که قشنگ متوجه شه زلزله یه شهربازی بزرگ نیست که همش حسرتشو می خوره.

خلاصه که دیگه خوب براش جا افتاد زلزله چیه..اونقد جا افتاد که دیگه اخبار که از زلزله ای می گفت میومد ببینه کسی چیزیش شده یا نه...یه بارم به خبر دیر رسیده بود، نگران پرسید: تلفات جانی هم داشته؟!!!

حالا چند هفته پیش یه روز خیییلی خوشحال اومد گفت که فردا زنگ اول قراره تو مدرسشون مانور زلزله برگزار شه ... سه ساعتم برای من و بابا توضیح داد "مانور" یعنی چی و قراره چه کارایی بکنن و ... خلاصه از ذوق نمی دونست چیکار کنه که فردا قراره تو مدرسشون مثلا زلزله بیاد 

ولی...ولی فرداییش زنگ آخر به بابا زنگ زدن که بیایید بچه تون نیست!!! البته عرفان از همون آخرای زنگ اول دیگه نبوده ولی خب یه زنگ کامل و دنبالش گشته بودن تا مطمئن شن عرفان واقعا نیست و بعد زنگ زده بودن به بابا.

یعنی بابا که داشت برام تعریف می کرد من اصلا نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم  بابا هم هی می گفت هیس...که عرفان صدای خندمو نشنوه ولی آخه خیلی باحال بود واقعا.

بابا می گفت وقتی رفته مدرسه گفتن عرفان تا آخرای مانورم بوده ولی یهو غیبش زده و به کسی هم نگفته کجا رفته...فقط قبلش از معلمش پرسیده زلزله مون تلفات جانی هم داره یا نه؟!! معلمم گفته نه...فقط چند نفر مثلا مصدوم میشن!!

عرفانم  کلی اصرار  کرده که جزو اون چند نفر باشه ولی بعد غیب شده!!! هر چی هم دنبالش گشتن و صداش زدن پیداش نکردن.

باز خدا خیرش بده که تا این حد اطلاع رسانی کرده بود، وگرنه بابا هم نمی فهمید قضیه چیه و دیگه مجبور می شدن زنگ بزنن به پلیس

هیچی دیگه دوباره شروع می کنن مدرسه رو گشتن ولی ایندفعه فقط اسمشو صدا نمیزدن...میگفتن: عرفان مانور دیگه تموم شده ...بیا بیرون...پدرت اومده دنبالت   ...که بلاخره از تو یکی از کمدهای زیر قفسه های کتابخونه سر و کله اش پیدا میشه 

اونم چه جوری؟!! شاکی که اینجوری مصدوما رو از زیر آوار نجات میدید؟!!منکه دیگه مردم

ولی تو دفتر بابا رو که دیده دیگه مظلوم شده   بعد وقتی ازش خواستن توضیح بده چرا این کارو کرده  گفته: خب مثلا زلزله که اومد موندم زیر آوار دیگه..  وقتی هم پرسیدن : خب چرا جواب نمیدادی اون همه صدات زدیم ؟!! گفته:مثلا یه چیزی خورده بود تو کله ام بیهوش شده بودم 

یعنی من دیگه اونقد بلند خندیدم که  صدام تا بالا رفت ...  من خندیدم ولی واقعا خیلی کاراش عجیب و غیر عادیه!!اصلا معلوم نیست چی تو فکرشه که یهو این کارا رو میکنه؟!!.... با اینکه می دونه آخرش واسش دردسر میشه. دردسرام یکیش این بود که به قول خودش امتیازش کلی کم شدو  سر همینم یه یک ساعتی گریه رازی راه انداخت ...یکیشم تنبیه بابا بود که گفت اردوی  بعدی مدرسه رو حق نداره بره.

البته معلومه اینا همه از خلاقیتشه ولی اگه ابتکاراتشو قبل از اجرایی کردن با دیگران مطرح می کرد خیلی خوب میشد...خیلی هم سعی کردیم اینو بهش حالی کنیما ولی نمی دونیم چطور باهوشیه که این یه مورد رو نمی فهمه!!! یعنی نمی فهمه که ...فک کنم خودشو می زنه به نفهمیدن چون وقتی بهش گفتم واسه چی آخه اینجوری می کنی که بعد بشینی گریه کنی.؟!!.همونطور با گریه گفت خب وقتی زلزله میاد آدم هول میشه دیگه..نمی تونه خوب فک کنه که البته شاید تقصیر بابا هم بوده فک کنم دیگه زیادی زلزله رو براش شفاف سازی کرد

خلاصه که خدا به خیر بگذرونه کلا...هم مدرسه رفتن عرفان رو هم مال منو چون این هفته بازم ناظم بابا رو کشوند مدرسه...ولی این یکی از همه ی بار های قبلی بدتر بود...یعنی فاجعه بود....من همش میگم این ناظمِ با من مشکل داره ....ولی همه میگن نه...بابا میگه نگرانِ...دلسوزه...اما ایندفعه دیگه ثابت شد که من راست میگم...یعنی قشنگ من و بابا رو تا مرض سکته برد..خدا ....

این هفته یه زنگ تفریح ازم خواستن برم دفتر که رو سیستم های اونجا آفیس جدید نصب کنم..چندبار شده از این کارا ازم بخوان.منم رفتم و دفتر دار گفت آفیس جدید رو فلان سیستم هست  ولی من فلش نداشتم، واسه همین دفتردارِ بهم یه فلش داد ولی وقتی وصلش کردم پر بود، فقط ۲۰۰مگ جا داشت منم بیشتر پوشه هارو کات کردم رو هارد و آفیس و ریختم و رو بقیه سیستم‌ها نصب کردم بعدم فلش و پس دادم.

ولی...ولی پس فرداییش زنگ آخر یکی اومد گفت که برم دفتر...وقتی رفتن دفتر...وااای دیدم بابا هم تو دفترِ و معلوم نبود ناظم چی گفته بود که اصلا انگار حالش بد بود...یعنی من فقط تو یه لحظه کل اون روز و مرور کردم که شاید بفهمم چی شده ولی هیچی به ذهنم  نرسید.بعدم ناظم شروع کرد که "از تو انتظار نمی رفت و بیشتر از اینا توقع داشتیم و ...همینطور هرچی از دهنش در  اومد گفت ...وقتی تموم شد من فقط  گفتم چی شده؟!ناظمم منو برد پیش یکی از سیستما و یه پوشه رو باز کرد که توش پر از ....یعنی من داشتم آب میشدم...قلبم رسما داشت وایمیستاد...زبونم بند اومده بود...

ولی ناظم منتظر بود گفت خب اینا چیه؟!! 

به زور گفتم من نمی دونم

گفت مگه یکشنبه تو پای این سیستما نبودی؟!! اینا تا قبلش این رو نبود...بعدم با تاسف سر تکون داد

یعنی اونقد حالم بد بود که اصلا فکرم کار نمی کرد فقط گفتم : من چیزی نریختم رو سیستما فقط آفیس بود.

گفت پس فقط آفیس بود...خیله خب...

بعدم رفت پشت میزش نشست و شروع کرد با بابا حرف زدن و باز اظهار تاسف کردن...یعنی قشنگ انگار پای چوبه دار بودم و تا چند دقیقه دیگه قراربود اعدام شم...اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم ....همونطور فقط تو دلم خدارو صدا می کردم و هی می گفتم آخه چرا باید این بلا سرم بیاد که یهو یاد اون فایلایی افتادم که از فلش ریختم رو هارد...یعنی مثل این بود که یهو طناب دار پاره شده باشه ..دیگه فقط شروع کردم گفتن...وسط حرف ناظم ..ناظمم دفتر دار و صدا زد و ازش پرسید.. اونم گفت که چون اون روزفلش نداشتن  یکی از فلشای توقیفی رو داده بوده بهم

فلش توقیفی؟!!! 

ناظم اینو که شنید قشنگ یه چند ثانیه هنگ کرد ...بعدم یهو شروع کرد سر دفتر دارِ داد زدن که چرا تکلیفِ فلشِ روشن نبوده و اصلا کجا بوده  و...بابا هم فقط سوئیچ و داد بهم گفت برم کیفمو بردارم برم تو ماشین...

تقریبا یه نیم ساعتی طول کشید تا بابا بیاد و تو این مدت عصبانیتم بدجوری رو هم جمع شد ...بابا که اومد من دیگه منفجر شدم و کل راه فقط یه ریز داد و بیداد کردم و گفتم که دیدید می گفتم این ناظمه مریضِ مشکل داره هی می گفتید نه و ...بعدم اعتراض کردم که اصلا چرا گفتید من بیام تو ماشین ؟باید میذاشتید دو تا حرف بزنم حداقل خالی شم  چون شما که هیچوقت هیچی نمی گید فقط تشکر می کنید

اصلانم فک نکردم که پس بابا نیم ساعت تو دفتر چیکار میکرده؟! تشکر؟!!! 

وقتی یه چند ساعت بعد آروم شدم بابا بهم گفت چرا گفته برم تو ماشین و چیا گفته...منم مثل همیشه فقط آب شدم از خجالتیعنی وقتی آمپر می چسبونم واقعا یه احمق کامل می شم... فقط چرت و پرت می گم 

فرداییش که رفتم مدرسه مدیر و ناظم و دفتر دار رسما ازم معذرت خواهی کردن...ناظمم از اون روز دیگه منو می بینه خیلی با احترام و گرم سلام و احوال پرسی می کنه ولی اگه جواب سلام واجب نبود خدایی دیگه هیچوقت جواب نمیدادم.

+ببخشید طولانی شد.

++از شنبه هم امتحانات ترم اول شروع میشه ان شاالله همه کسایی که امتحان دارن موفق باشن.التماس دعا

[ جمعه 3 دی 1395 ] [ 02:30 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر