X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

سلام به همه

واقعا ببخشید اگه تو این ماه پستی نذاشتم.راستش بعضی وقتا انگار از زیادی اتفاق ها  و ماجراها آدم وقت کم میاره...این ماه هم همینجوری بود...یعنی اونقد ماجرا داشتیم که نمی دونم کدومشو باید بگم؟!!!...اصلا بگم همشو یا نه؟!!

امتحانای میان ترم  که خوب بود، البته عرفان طبق معمول دقیقا روزایی که بعدش امتحان فیزیک و حسابان داشتم یهو به این نتیجه رسید که بابا ساعت رو خوب براش توضیح نداده و فقط من خوب بلدم توضیح بدم و کلی وقتمو گرفت که از اولِ اولش براش بگم ،ولی خداروشکر خوب دادم امتحاناروحالا تا روز قبلش ساعتو که ازش می پرسیدی کم مونده بودصدم ثانیه شم بگه ها اونقد که دقیق می گفت بعد تو اون روزها یهو دیگه حتی یادش نمیومد ثانیه شمار، بزرگه بود یا اونی که خیلی عجله داره؟!!! 

و مدرسه....یعنی امان از مدرسه واقعا از وقتی  بابا اون قرار و با مدرسه عرفان گذاشته انگار عرفان می ترسه یه وقت قرار بابا هدر بره!!!

 دیگه قشنگ یه جوری یرنامه ریزی کرده هفته ای یه بار بابا رو می خوان مدرسه!!!!!! یعنی اونقد به بابا از مدرسه عرفان زنگ زدن انگار دیگه عادی شده..تا حدی که این هفته وقتی ناظممون  بابا رو خواست مدرسه بابا مثل همیشه عصبانی نشد...، یعنی مثلا ده درجه کمتر از حد معمول عصبانی شد ....با اینکه خیلی هم بی تقصیر نبودم 

البته زنگای مدرسه عرفانم خیلیاش بیخودی بودن ...انگار می خواستم مثلا به بابا  نشون بدن اگه هفته ای یه بار شما رو نمی کشوندیم مدرسه به خاطر شیوه ی خاص مدرسمون بوده  و حالا که قبولش ندارید پس حالا بایدتحمل کنید که یه پاتون همش مدرسه باشه.

 مثلا  یه بار گفته بودن "بیایید بچتون روی بچه های مدرسه آب میریزه" ...خب هر کی اینو بشنوه واقعا چه فکری میکنه؟!!ولی حالا ماجرا چی بود؟ اینکه یه کلاس سومی هی  روی کلاس اولیا آب می پاشیده ...یعنی هر روز... عرفانم که سوپرمن!!! اول خواسته جلوشو بگیره ولی نتونسته و خودشم خیس شده ....بعد دیده نمی تونه با لیوان خیسش کنه رفته شلنگ حیاط و ورداشته  که پسره  رو  خیس کنه تا ادب شه... موفقم شده هااااااولی متاسفانه به غیر از اون یک نفر تعداد زیادی از بچه های دیگه ام ادب شدن

 ولی خب یکی دوباراز زنگام  واقعا بیخود نبود...یه بارش که خییلی بد بود.با یکی از بچه ها سر یه حرفی که بهش زده بود بدجوری دعواش شده بود... خیلی بدجور...در حد کتک کاری!!!

اون روز که رفتم خونه بابا نبود،عرفانم یه ریز فقط گریه می کرد،هر چی هم ازش می پرسیدم چی شده تعریف نمی کرد که، فقط می گفت دیگه نمیره مدرسه.دیگه یه کم بغلش کردم که آروم شه و تعریف کنه.

سر زنگ کاردستی انگار یکی از بچه ها بلد نبوده و چون عرفان کارشو زود انجام داده بوده معلم  ازش خواسته به دوستش کمک کنه ولی پسره اجازه نداده و گفته:  فقط خانم معلم باید بهم بگه تو بلد نیستی...

عرفانم خیلی ناراحت شده ولی کاری نکرده،اما پسره زنگ تفریح بهش حرفای بدی زده،خیییلی بد و...  من واقعا باورم نمی شد یه بچه هفت هشت ساله همچون حرفایی زده باشه!!!!!!. یعنی من فقط به این فکر می کردم که اون حرفا رو از کجا  شنیده و  یاد گرفته ؟!! 

 راستش بدجوری هم به عرفان حق دادم ...چون  منم اگه جای عرفان بودم  قاطی می کردم و باید خییییلی جلوی خودمو می گرفتم که نزنم طرفو له کنم چه برسه به عرفان که خب بچه ست و طاقتش کمتره.. ،هرچند که میگفت اول پسره زدتش و بعد دیگه اونم عصبانی شده و زده.... ولی انگار زور عرفان بیشتر بوده و آخرسر گریه ی پسره دراومده و عرفان مقصر شده.

وقتی حرفش تموم شد باز مثل اول شروع کرد گریه کردن.فک کنم اون حرفا که یاد آوری شد براش دوباره حالشو بد کرد.راجع به بابا هم که پرسیدم گفت : داداش بابا اصلا دعوام نکرد که  اصلا هیچی نگفت فقط رفت 

بابا که اومد خونه و رفت پیش عرفان ، عرفان فقط یه ریز معذرت خواهی می کرد که  پسره رو زده  ، چون فک می کرد بابا بیاد خونه حتما خیلی عصبانیه و قراره  خیلی تنبیه شه ولی  بابا فقط  باهاش حرف زد و بهش  گفت که هرکی هرچی بگه درست نیست و نباید از حرفای اشتباه دیگران اونقد عصبانی بشه و هیچوقت نباید دعوا کنه...

فک کنم بابا هم به عرفان حق داده بود 

ولی عرفان هنوزم خیلی قاطی بود بازم گریه می کرد و می گفت  دیگه نمیره مدرسه چون از اون پسره خیلی بدش میاد ولی بابا بهش قول داد که اون پسره دیگه پشیمون شده و فردا قراره از هم معذرت خواهی کنن که آشتی بشن اما...اما عرفان بازم فرداییش نرفت مدرسه...صبح به بابا گفته بود اصلا دلش نمی خواهد دیگه با اون پسره حرف بزنه  و به شرطی میره مدرسه که مجبور نباشه از پسره معذرت بخواد و آشتی شن.

بابا هم یه کم باهاش حرف زده بود  و مثلا راضی شده بود ولی ...انگار بعضی حرفا سنگین تر از اونی هستن که با یه معذرت خواهی بخوان حل شن...جلوی مدرسه از ماشین که پیاده شده بود ،شروع کرده بود دوییدن که نره مدرسه!!! بابا هم دیگه  برده بودتش خونه بابا جون و خلاصه با کمک اونا عرفان بلاخره آروم شد  و فرداییش رفت مدرسه و قضیه حل شد...ولی ....هیچی ..اصلا نمی دونم چرا این ماجرا رو تعریف کردم وقتی نمی تونستم کامل توضیح بدم...اونم امشب که میلاده...شرمنده، تازه الان یادم افتاد.

بعد از یک ماه مثلا اومدم پست گذاشتم...چی شد!!! بازم شرمنده

ان شاالله اگه فردا وقت شد ماجرای مانور زلزله رو می نویسم.... شاید جبران شه

+التماس دعا

[ جمعه 26 آذر 1395 ] [ 22:30 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر