X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

سیگار واقعا چیز خیلی مزخرفیه...خیییلی..یعنی اونقد مزخرفه که نزدیکش بودنم ماجرا درست می کنه.

یه روز تو هفته پیش قرار شد با علی و کیان برم انقلاب که یه سری کتاب بخرم.کیان دوست مشترک من و علیه...ما سه تا از راهنمایی دوستای صمیمی هستیم و همیشه هم همکلاس بودیم، تا دوم  که کیان رفت تجربی و دیگه نشد که همکلاس باشیم.

وقتی می خواستم برم عرفان مثل همیشه کلی بهانه گرفت که باهام بیاد.یعنی اولش رفت پیش بابا که ازش اجازه بگیره ولی بابا فقط گفت نه!!!

عرفان گفت آخه چرا؟ ولی بابا دیگه جوابشو نداد چون تا حالا چندین بار سر این قضیه باهاش حرف زده و توضیح داده  و دیگه می دونه هروقت من بخوام جایی برم نباید دنبالم بیاد ولی وقتی دید بابا گوش نمیده اومد سراغ من و شروع کرد خواهش التماس که ببرمش.هی می گفت حرف گوش میدم و اذیت نمی کنم و تازه دوستاتم منو دوست دارن!! 

این جمله آخرشم زیاد تکرار میکرد که همش تقصیر دوستامه ...اونقد که هربار عرفان و میبینن به حرفاش می خندن و بهش میگن خیلی باحالی و هی میگن بازم باداداشت بیا.

من اولش قبول نکردم اما....خلاصه اش اینه که آخرش یه کاری کرد که قبول کردم و بابا هم  دید من راضی ام دیگه اجازه داد باهام بیاد، آخه خیلی وقتم بود که باهام بیرون نیومده بود ولی اونقد که خوش شانسم اد ایندفعه که عرفان باهام بود باید اینجوری میشد.

خوشحال رفت تندی حاضر شد و بابا هم یه کم بهش سفارش کرد و راه افتادیم.دوستام که عرفان و دیدن اولش خیلی خوشحال شدن ولی عرفان یه کاری کرد که گریه شون داشت در میومد.یعنی خودمم اصلا حواسم به این قضیه نبود که داریم میریم انقلاب.

خب معلومه دیگه ..انقلاب، کتاب، عرفان...یعنی در اومدن گریه...

یعنی جلوی هر کتابفروشی که میرسیدیم وایمیستاد و میخواست اسم تک تک کتابارو بخونه...اولش که بهش می گفتم نکن و دیر میشه دوستام می گفتن ولش کن بذار بخونه چون آخه اسم بعضی کتابارو بامزه اشتباه می خوند ،ولی یه کم که گذشت حوصله شون دیگه سر رفت ولی عرفان کوتاه بیا نبود که. منم گفتم حالا خودتون جمش کنید.

علی  گفت عرفان می دونی انقلاب چندتا کتابفروشی داره؟ جلوی همش اینقد وایسی فردا صبحم نمیرسیم خونه ها...ولی می گفت نه تند تند می خونم!!!

آخر سر کیان گفت عرفان من و علی دیرمون شده باید تندتر بریم کتابامونو بخریم بریم خونه.. تو با امیر اسم کتابارو بخون خداحافظ!!!!یعنی همچین دوستای با معرفتی دارم...ولی نه ..بی شوخی این حرف کیان بلاخره جواب داد و دیگه بی خیال اسم کتابا شد. 

دوتا کتابم از انقلاب خرید.با اینکه سهمیه کتاب این هفته شو خریده بود ولی دلم نیومد وسط اون همه کتاب بیاد و هیچی نخره.آخه خودشم چیزی نمی گفت که ،چون این هفته خریده بود می دونست دیگه نباید کتاب بخواد ولی معلوم بود خیلی دلش میخواد.

خلاصه همه چی داشت به خیر و خوبی تموم می شد و داشتیم بر میگشتیم که موبایل کیان زنگ خورد.وقتی قطع کرد گفت داداشش بوده و گفته همین نزدیکیاست و میاد دنبالمون.

من گفتم خودمون برمیگشتیم ولی دیگه رفتیم سر قرار ولی...وااای داداشش که رسید و نگه داشت همون لحظه ته سیگارشو از پنجره انداخت بیرون و دود سیگار و از دهنش در اومد وقتی که گفت سلام بچه ها سوار شید.

یعنی من اصلا باورم نمیشد که داداش کیان سیگار بکشه.داداششو یکی دوبار بیشتر ندیده بودم ولی می دونستم که مثل کیان خیلی پسر خوبیه و درسشم خوبه  و دانشجوی دانشگاه تهران بوده.تقریبا شیش هفت سالی از ما بزرگتره.

منکه فقط هنگ کرده بودم...ولی عرفان...یه اخمی کرده بود که...علی و کیان سریع سوار شدن ولی ما نه...علی گفت بیایید دیگه...منم دست عرفان و گرفتم کشیدم که بیاد ولی از جاش تکون نخورد...منم دیگه هیچ کاری نکردم...فقط گفتم ما خودمون میریم خداحافظ. بعدم راه افتادم... یعنی کارم خیییلی ضایع بودا.. چند ثانیه بعدم کیان زنگ زد که یهو چی شد؟چرا رفتید؟ منم گفتم بعدا زنگ می زنم بهت...ولی مجبور شدم اینکارو کنم..آخه عرفان شیراز که بودیم و نرم افزار فیدیبو مو پاک کرده بود یکی از دلیلایی که برای پاک کردنش آورده بود این بود که روی جلد یکی از کتابا عکس یه مرده بود که داشت سیگار میکشید!!!!!

فک کردم اگه به زور سوار ماشینش کنم حتما یه ماجرای بدتری درست میشه.هرچند که ماجرا درست کرد آخرش.

همونطور عصبانی تند تند راه میرفت...انگار چی شده بود؟!!گفتم یواش ...چته چرا می دوئی؟ 

گفت به بابا می گمت.

یعنی فک کنم یکی از جمله های مورد علاقه عرفان همین باشه .انگار منتظر بود یه چیزی بگم که بتونه این جمله رو بگه و یادآوری کنه که پاش نرسیده خونه میخواد منو  به بابا بگه!!!!!

گفتم چی میگی؟

گفت میگم دوستت سیگار میکشه.!!!!!!!

 مطمئن بودم میخواد اینو بگه ها....همیشه عادتشه خبرارو دستکاری کنه... اونقد که....

گفتم برای چی میخوای دروغ میگی؟کوروش دوست منه؟! کوروش داداش دوستمه.به بابا می خوای بگی درست بگو..تازه لازم نکرده خودم به بابا میگم.

گفت نخیر خودم میگم تو الکی میگی.اوندفعه ام میخواستی بگی رانندگی بلدی ولی نگفتی که خودم گفتم!!!!

یعنی خیییلی پرروئه ها...سر اون قضیه که واقعا از دستش قاطی کرده بودم، کلی التماس کردو قول داد تا بخشیدمش ،بعد باز داشت اون ماجرا رو پیش می کشید.

منم حرصم گرفت گفتم خیلی پرویی عرفان !!!

گفت دوستت پروئه که سیگار میکشه!! 

یعنی واقعا بابا حق داره که بعضی وقتا از حاضر جوابیش بدجوری جوش میاره...از قصد هی می گفت دوستت که اعصاب منو به هم بریزه...بعدم مثل همیشه که تا یه چیزی بهش میگم به آقا بر میخوره، به زور میخواست دستش و از دستم در بیاره.

از این کارش واقعا  قاطی می کنم ...هیچی دیگه دستشو سفت گرفتم،ولی یه کم زیادی فشار دادم فک کنم،چون گریه اش در اومد ولی آخه مجبور بودم.

گفتم عرفان دیگه آخرین بار بود با خودم آوردمت بیرون،تموم شد.دیگه ده ساعتم التماس کنی نمیارمت.

با گریه گفت اصلا خودم دیگه هیچوقت نمیام...تازه توام حق نداری دیگه دوست کیان باشی!!! 

 واقعا تو این قضیه موندم که چرا همش حس میکنه من داداش کوچیکه اونم!!!! 

من دیگه جوابشو ندادم که اونم دیگه حرف نزنه تا بیشتر قاطی نکنم...تا برسیم خونه ام دیگه گریه اش بند اومده بود و فقط عصبانی بود ولی خب قیافش تابلو بود که گریه کرده. تا رفتیم تو  بابا فهمید.ولی برعکس اینکه منتظر بودم پاش برسه تو خونه همه چی رو بگه هیچی نگفت...یعنی باز رفت تو حالت سکوت.بابا هرچی ازش می پرسید هیچی نمی گفت،فقط با اخم جلوشو نگاه می کرد.منم رفتم بالا که لباسامو عوض کنم.داشتم میومدم پایین عصبانی رفت بالا،فک کردم تو این مدت دیگه حتما گفته ولی بابا منتظر من بود که براش بگم چی شده!! چون آخرش فقط به بابا گفته بود من نمی دونم چی شده که..امیر خان می دونه!!

امیر خان!!!...هیچی منم ماجرا رو کامل تعریف کردم.بابا هم خیلی ناراحت شد از شنیدنش.چون خب بابا هم خانواده کیان اینارو می شناسه. بعدم قرار شد از کیان بپرسم که پدر مادرش خبر دارن کوروش سیگار میکشه یا نه؟! 

وقتی از کیان پرسیدم تازه فهمید چرا من و عرفان اون روز رفتیم، بعدم گفت که نه معلومه خبر ندارن فقط من می دونم. منم گفتم که باید به پدر مادرش بگه،به خاطر خود برادرش.اولش که گفت عمرا... ‌بفهمه می کشتم،ولی اونقد گفتم که حالا راضی شده ولی هنوز که نگفته.

+بابا هم اون روز بعدش با عرفان حرف زد و اومد معذرت خواهی...خب منم معذرت خواهی کردن که دستشو فشار دادم ولی تا عذر خواهی کردم پشت سرش گفت باشه حالا اشکال نداره چیزیم نشد، با کیانم دوست باش ولی دیگه هیچوقت "نریم" پیش داداشش باشه؟!!!!

اصلا جنبه نداره که..

[ پنج‌شنبه 20 آبان 1395 ] [ 22:30 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 196691

Online User

ابزار وبمستر