X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

چند وقت پیش عرفان یه کتاب آزمایشات علمی خرید که توش آموزش انواع آزمایشات با وسایل مورد نیازشون رو نوشته بود.هر روز با کلی ذوق وسایل یکی از آزمایشارو آماده می کرد که انجام بدیم ، بعضی از وسایلم که تو خونه نداشتیم من یا بابا واسش می خریدیم.

یه سری آزمایش بود که با آب یا روغن انجام می شد و جزو وسایل مورد نیازش رنگ خوراکی بود که آزمایش بهتر دیده شه، برای همین یه روز  بابا سه تا رنگ خوراکی برای اون آزمایشا خرید. عرفان با کلی ذوق  رنگا رو از بابا گرفت و بعد در یکیشونو باز کردو می خواست بریزه تو دهنش!!!!

بابا سریع رفت جلو که رنگ و بگیره  و گفت إإ وایسا چیکار می کنی؟

عرفانم رنگ و گرفت پشتش گفت نه نه فقط یه ذره می خورم!!!

بابا گفت بخورم چیه؟ برای خوردن نیستکه!!

عرفان اصلا متوجه حرف  بابا نمی شد گفت نه می دونم برای آزمایشه..همه شو که نمی خورم یه ذره فقط..

بابا هم براش توضیح داد که اصلا خوردنی نیست و اگه بخوره مریض میشه و اصلا خوشمزه ام نیست.

عرفانم گفت پس چرا نوشته خوراکی؟

بابا هم گفت که یه کمه شو میریزن تو خوراکیای دیگه که رنگی بشه ولی خودشو نمیشه خالی خورد و ....خلاصه که بلاخره بی خیال خوردنش شد ولی ای کاش هیچوقت کاربردشو نمی فهمید.

آخر هفته پیش که برای تاسوعا عاشورا رفته بودیم خونه باباجون اینا ، جمعه بابا عصبانی از آشپزخونه اومد بیرون و به من گفت عرفان و صدا کنم بیاد آشپزخونه.منم رفتم و به زور از وسط بازیش با طاها کشیدمش پایین...نمیومد که

وقتی گفتم بیا بابا کارت داره گفت :بیام ناهار؟

گفتم ناهار چیه میگم بابا کارت داره...گفت خب تو برو موقع ناهار میام!!!! 

من اصلا نمی فهمیدم چرا هی ناهار ناهار میکنه که...دیگه دستشو گرفتم بردمش پایین...داشتیم می رفتیم تو آشپزخونه عمو کیارش داشت میومد بیرون ، لپ عرفان و کشید آروم گفت  حداقل به من می گفتی بهت بگم چقد بریزی که خوش رنگ شه!!!

رفتیم تو آشپزخونه بابا عصبانی منتظر بود و مامان جون و زن عمو هم داشتن غذا می کشیدن.با اینکه از صبح تو خونه بوی قیمه پیچیده بود ولی تو بشقابا قرمه سبزی بود!! خیلی عجیب بود آخه اصلا بوی قرمه سبزی ام نمیومد!!!

بعد مامان جون گفت: ببین قیمه مامان جون چجوری شده؟!!! می خواستیم  به همسایه ها هم بدیم دیگه نمی تونیم.

یعنی من کف کردما گفتم مگه قرمه سبزی نیست؟!!!

مامان جون گفت نه مامان جون قیمه ست توش رنگ ریخته...

وااای معلوم نبود چقد رنگ ریخته بود که قیمه قشنگ شده بود عین قرمه سبزی...تیره ی تیره!!!

عرفان سرش و انداخت پایین آروم گفت رنگش که خوراکیه...میشه خوردش.

زن عمو گفت آره میشه خورد ولی الان نمیشه بدیم همسایه ها که..زشته..ببین داداشم فک کرد قرمه سبزیه.

آروم گفت خب می گیم قیمه ست اشتباهی توش رنگ خوراکی ریختیم

اشتباهی!!!!...ریختیم!!!!

یعنی میدید بابا داره عصبانی نگاش می کنه ها ولی بازم کم نمیورد، توجیه و حاضر جوابیش و می کرد...فقط یه مدل آروم و سربه زیری

بابا هم خیلی جلوی خودشو گرفته بود که جلوی زن عمو سرش داد نزنه.فقط آخرش عصبانی گفت خب دیگه؟!!

مامان جونم گفت حالا عیب نداره ..دیگه کاریه که شده..

عرفانم انگار تازه یادش افتاده باشه.. سریع گفت ببخشید مامان جون..ببخشید..فک کردن قشنگ میشه

مامان جونم باز گفت عیب نداره و بعدم شروع کردیم سفره رو حاضر کردن...عرفانم سریع در رفت و سر سفره برای غذا اومد. 

 عمو کیارشم که باز سوژه پیدا کرده بود گفت :بفرمایید بفرمایید قرمه سبزی با طمع قیمه، دستپخت سرآشپز عرفان!!

بابا هم هی اخماش بیشتر می رفت تو هم و عرفانم که بابا رو میدید قیافش هی ناراحتتر می شد.فک کنم اون لحظه دلش می خواست عمو کیارشو بزنه حالا این وسط طاها هم ول کن نبود پیش عرفان نشسته بود و هی ازش سوال می کرد که: چجوری رنگ کردی؟مثل آبرنگه؟ به منم میدی عرفان...عرفانم هی به بابا نگاه می کرد و به طاها می گفت هیس غذا بخور حرف نزن سر غذا.آخرم نتونست درست حسابی ناهار بخوره.

بعد از ناهار بابا خیلی زود  گفت وسایلمونو جمع کنیم که بریم...معلوم بود به خاطر کار عرفان بابا می گفت، چون هیچوقت اونقد زود بعد از ناهار نمی رفتیم خونه

وقتی داشتیم وسایلمونو جمع می کردیم بابا اومد تو اتاق و به عرفان گفت رنگا و کتاب آزمایشارو از کیفش در بیاره بذاره رو میز.

عرفانم دیگه داشت گریه اش می گفت گفت نه بابا خواهش می کنم..ببخشید بابا ..دیگه...

ولی بابا نذاشت بگه گفت :یعنی آخرش می خوای اینجا صدام بره بالا  آره؟

عرفانم دیگه  زد زیر گریه  بابا گفت اونا رو میذاری رو میز بعد میای، وگرنه همینجا بمون.بعدم به من گفت بریم.منم کیفمو برداشتم و با بابا رفتیم پایین ولی تا خداحافظی کنیم عرفانم اومد.

دیگه گریه نمی کرد ولی داشت اشکاشو پاک می کرد و کیفشم دنبالش رو زمین می کشید.

عرفان داشت کفش می پوشید طاها باز رفت پیشش گفت عرفان نمیدی؟...گفتی قرمزشو میدی.

عرفانم با بغض گفت دیگه ندارم ...بعدم دوباره گریه اش گرفت.

+تو خونه هم .... چون قرار بود هر کاری می خواد بکنه قبلش اجازه بگیره و کار یواشکی نکنه، ولی بازم گوش نداده بود. البته این هفته که رفتیم خونه بابا جون بابا اجازه داد کتاب آزمایشارو بیاره.از اون روزی که کتابه رو خریده بود بیشتر خوشحال بود

[ جمعه 30 مهر 1395 ] [ 17:39 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 188491

Online User

ابزار وبمستر