X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

شنبه که بعد از مدتها ساعت ۶:۳۰ پاشدم خیلی خوابم میومد...یعنی واقعا به زور پاشدم،برعکس عرفان که نمی دونم چجوری اونقد سر حال بود.سر صبحونه ام یه ریز حرف زد که اصلا نشنیدم چیا گفت....

ولی تا برسم مدرسه دیگه خوابم پرید.اولین معلم که اومد سر کلاس غریبه بود و وقتی خودشو معرفی کرد و گفت معلم فیزیکه ،من و علی نزدیک بود با صدای بلند خوشحالیمونو ابراز کنیم .یعنی کل بچه هایی که معلم پارسالشون با ما یکی بود خوشحال شده بودن.

البته معلم فیزیک پارسالمون انصافا معلم خوبیه..یعنی درس دادنش واقعا عالیه..ولی فقط درس دادن که مهم نیست اخلاقم مهمه.خدایی اینا رو به خاطر اون دوتا پس گردنی که به شوخی وسط کلاس بهم زد نمی گم.،چند وقت بعدشم یه ماجرایی باهاش داشتم که دلم میخواست یه بلایی سرش بیارم اونقد که قاطی بودم ازش. دیگه بابا کمک کرد که خونسریدیمو حفظ کنم و گذشتم ازشولی دیگه بعدش فقط دعا می کردم که سال دیگه کلا از این مدرسه بره که اصلا دیگه چشممم بهش نیفته چه برسه به اینکه بخوادمعلمم باشه باز.

هرچند دعام کامل مستجاب نشد و امسالم معلم دوما و دوتا کلاس از سوماست ولی همینکه یکی از اون دوتا کلاس ما نیستیم صدبار باید خداروشکر کنم. خلاصه که تو این یه هفته به نظر میاد که معلمامون همشون خوبن خداروشکر.

ولی عرفان...چون شنبه ها کلا زود تعطیل میشم ، روز اول زودتر از بابا و عرفان  خونه بودم و آماده بودم که الان بیاد و کل روزشو به صورت عملی تعریف کنه اما با اخم و خیلی جدی اومد جواب سلامم نداد 

بابا گفت عرفان خان داداش با شما بودنا..نشنیدی سلام کرد؟!!

عرفانم وسط پله وایساد عصبانی گفت: خب سلام سلام سلام  بعدم رفت تو اتاق و در و محکم کوبید 

چند وقته این عادت بدو پیدا کرده که  وقتی عصبانیه در و می کوبه..نمی دونم از کجا یاد گرفته؟!!! فک کنم از تلوزیون یاد گرفته چون ما هیچوقت  این کار و نمی کنیم.

بابا هم که خیلی بدش میاد از اینکار رفت بالا و در زد ولی عرفان باز نکرد فقط داد زد ببخشید بابا...اما بابا خودش در و باز کرد و بهش گفت بیاد بیرون.عرفانم خودش فهمیده بود بابا از چی عصبانیه، باز مظلوم شده بود 

 بابا گفت چند بار گفتم  در اتاق و درست ببند ها؟ بازم عصبانیت اومد تو دستات عرفان؟!!!!

آخه دفعه پیش که باز در و کوبیده بود گفته بود تقصیر من نیستکه یهو عصبانیتم میره تو دستام بابا هم گفته بود حواست باشه دیگه نره چون بعدش مجبوریم دستاتو یه کاری کنیم یادش بمونه عصبانیت دیگه نره توش.

بابا که اینو پرسید گفت نه تو دستام نیومد که  ایندفعه اومد تو پاهام!!!!

وای خداا یعنی من داشتم از خنده میمردم واسه اینکه ثابت کنه ایندفعه با دستاش نکرده داشت اعتراف می کرد با لگد در و بسته بابا هم خندش گرفته بودا ولی زود جدی شد گفت  پس ایندفعه باید یه کاری با پاهات  بکنیم آره؟!

گفت نه نه دیگه عصبانیت نمیره توش ..قوله قول...ببخشید بابا.

بابا هم یه کم جدی نگاش کرد و بعدم بهش گفت بره تو اتاق و درم ببنده. یعنی قشنگ ده پونزده ثانیه طول کشید تا در بسته شه اونقد که آروم در و آورد جلو و بست 

حالا عصبانیتش از چی بود؟!!اینکه معلممون اصلا مهربون نیست!!!

یعنی اولش عصبانی و ناراحت گفته که معلمون مثل پارسالیه نیست.بابا هم گفته خب معلومه مثل پارسالیه نیست چون یه معلمه دیگه ست، همه معلما که شبیه هم نیستن. ولی گفته نه آخه اصلا مهربون نیست  هر چی ام بابا پرسیده تو توی چند ساعت از کجا فهمیدی اصلا مهربون نیست..فقط گفته خودم می دونم که نیست بابا هم کلی باهاش حرف زده بود ولی باز عصبانیتش تموم نشده بود. 

اونروز بازم کلی حرفشو زدیم  و منم براش گفتم که بزرگتر شه تو یه سال چند تا معلم داره و هر کدومم با اونکی کلی فرق می کنه و گفتیم که یه کم بگذره این معلمتم دوست داری و عادت می کنی. 

البته بابا گفت بیشتر به خاطر معلم پارسالش اینجوری میکنه چون روز اول معلم اولشونو دیده و بعدم دیده که معلم کلاس اولی هاست و معلم خودشون یکی دیگه ست تو ذوقش خورده ولی باز بابا یه روز رفت با معلمشم حرف زد که مطمئن شه مثلا چیز دیگه ای نیست و واقعانم نبود ...ولی...ولی چهارشنبه که از مدرسه برگشتم ،خونه خیلی ساکت بود و فقط صدای گریه عرفان آروم میومد.دیگه معلوم بود که یه خبری شده...

بابا هم خییلی عصبانی بود بیشترم از مدرسشون عصبانی بود تا عرفان....خییلیم عصبانی بود... به خاطر روش عجیب غریبی که تو خبر کردن اولیا دارن.یعنی در حدی که  گفت  میخواد مدرسه عرفان و عوض کنه!!!

واقعانم بابا راس میگه..روششون واقعا بیخوده...وقتی که دانش آموز یه شیطنتی می کنه به اولیاش خبر نمیدن چون مثلا خودشون می تونن و بلدن که مشکل و حل کنن ولی وقتی می بینن نمی تونن و کار به جاهای خیلی باریک می کشه تازه زنگ می زنن که بیایید بچه تون مدرسه رو به هم ریخته!!!!

بابا از این خییییلی عصبانی بود که می گفت دوشنبه که رفته بوده مدرسه تا با  معلمش حرف بزنه عرفان دوبار اون کارو کرده بوده ولی  چیزی به بابا نگفته بودن!!!

حالا چیکار کرده بود؟!! اول که می رفته سر اون یکی کلاس دوم می نشسته که ببینه معلمشون مهربون هست یا نه؟ دیگه معلما و ناظمش با هاش حرف زدن و مثلا قانعش کردن که نباید بره سر اون یکی کلاس عرفانم مثلا قبول کرده ولی فرداییش رفته سر یه کلاس سوم!!!

چرا؟ که ببینه اونا چیا می خونن و معلمشون چجوریه بعد دوباره باهاش حرف زدن و گفتن که وقتی امسال بگذره و یه سال بزرگ شدی میای سر این کلاس و قشنگ می فهمی اینا چیا می خونن و الان نبایدبری سر کلاس بالاتر...بازم مثلا قانعش کردن ولی خب نمی دونستن که وقتی میگن "نباید بری سر کلاس بالاتر"..از نظر عرفان یعنی پس می تونی بری سر کلاس پایین تر هیچی دیگه رفته بود سر کلاس اول پیش معلم پارسالشون...بعد از اینکه از این کلاسم درش آوردن و بلاخره گفتن که "سر کلاس پایین ترم" نباید بره...دیگه آخرین جا میخواسته بره سر کلاس شیشما که ببینه معلم مرد چجوریه که نتونسته چون شیشمای بدجنس تو کلاس راهش ندادن و هولش دادن بعدم یه کم شلوغ شده و خلاصه بلاخره مسئولین به این نتیجه رسیدن که از پس این بچه بر نمیان و باید به باباش زنگ بزنن.

چهارشنبه وقتی رفتم بالا یه جوری گریه می کرد که اولش فک کردم مثلا بابا.. ولی گریش از حرف بابا بود که گفته بود میخواد ببرتش یه مدرسه دیگه  می گفت به بابا بگم دیگه از تو کلاسشون جم نمی خوره و حتی تو حیاطم نمیره ولی  نبرتش یه مدرسه دیگه. 

اونقد دلم سوخته بود واسش...واقعا منم اگه جای عرفان بودم فک کنم همونجوری گریه می کردم دیگه رفتم پیش بابا دوباره ازش پرسیدم که واقعا می خوان مدرسه شو عوض کنن ؟!!! بابا هم گفت فعلا نه ولی با کادر مدرسه حرف زده و گفته که اگه شیوه شونو عوض نکنن ، حداقل درباره عرفان که هیچوقت نمی تونن خودشون کاری کنن ...واقعا عرفان و می بره ، اونام قبول کردن ، ولی اینو میخواست جمعه به عرفان بگه که تا اون موقع حسابی تنبیه شه اما وقتی حرف عرفان و بهش گفتم و صدای گریه شم  همونطور میومد بابا دیگه  شب نشده رفت پیشش و کلی حرف زد باهاش چون خدایی همون چند ساعتم بسش بود بعدم دیگه حالش خوبه خوب شد  وقتی ام  بابا گفت که پنجشنبه جمعه حق نداره تلوزیون نگاه کنه اصلا هیچی نگفت !!یه ذره ام چونه نزد فقط سریع گفت چشم بابا!! دیروز و امروزم اصلا حرف تلوزیون و نزده

+ولی خدایی رکوردی ثبت کرده واسه خودش ها..هفته اول مهر  بابا رو کشوند مدرسه خدا به داد بقیه اش برسه

++آهنگ "فقط عشق" از حجت اشرف زاده.

[ جمعه 9 مهر 1395 ] [ 18:00 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 174821

Online User

ابزار وبمستر


ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین