X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

روزایی که شیراز بودیم، بیشتر وقتا با بابابزرگ اینا و دایی اینا یا بقیه فامیل بودیم ولی خب روزای سه نفرم  کم نداشتیم.روزایی که فقط من و عرفان و مامان با هم میرفتیم بیرون...مثلا زیارت ،پارک، شهربازی یا خرید.

یه روز مامان گفت بریم بیرون که یه کم لباس بخریم...عرفان که خیلی خوشحال شد ولی من تو دلم گریه ام گفت  اما بعد فکر کردن حالا که عرفان کلا تو این سفر اینقدر نمونه شده شاید تو این زمینه هم خوب باشه....و  واقعا نم همین شد...یعنی اونقد خوب بود که چند بار دلم میخواست بزنمش.... آخه مامان ازش می پرسید کدومو دوست داری؟ می گفت نمی دونم شما بگید...بعد مامان می گفت مثلا این خوبه؟ می گفت آره!!!!  بعد مامانم می خرید براش!!!همین...به همین راحتی 

یه چند بار که اینطوری  راحت انتخاب کرد من بعدش مثلا گفتم عرفان این نوشتش سفیده اشکال نداره یا یقه اش این مدلیه؟!! گفت نه قشنگه دیگه!!!!  

هیچی دیگه...  دیگه سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم ولی بعدش یه چیزی شد که عرفان باید خونسردیشو حفظ می کرد....  

تو یه مغازه مامان یه لباس برای من انتخاب کرد و گفت که امتحانش کنم ، منم  پوشیدم ولی اندازم نبود،بعد مامان که داشت با فروشندهه  درباره اندازه های لباس حرف میزد اون لباس قبلیه هنوز دستم بود.. آقاهه بین حرفاش گفت : نه همون که دست برادرتونه...

وااای یعنی عرفان یهو قاطی کردا......  سر قضیه عمو کیارش بدجور حساس شده به این ماجرا ...شانسم نداریم همش باید همچین چیزی پیش بیاد...یعنی اصلا حواسش به لباسا بودا، نمی دونم چجوری سریع متوجه شد!!! 

یهو با اخم رفت جلو گفت برادرِ کی؟ 

اونا نشنیدن عرفان چی گفت واسه همین میخواست دوباره بلندتر بپرسه اما من رفتم جلو لباسرو گذاشتم رو سکوی مغازه و عرفان رو آروم کشیدم عقب گفتم هیچی آقاهه اشتباه گفت دیگه ول کن.ولی دستشو کشید گفت خب  یه دقیقه ولم  کن ..بعدم رفت جلو بلند گفت این داداشمه..ما خواهر نداریم که...این مامانمونه.

واقعا نمی دونم عرفان چرا اینقد پرروئه...یعنی یه وضعی شده بودا...بعدم اونقد با اخم نگاه کرد که آقاهه مجبور شد معذرت خواهی کنه که اشتباه کرده...هر چند که خندشم گرفته بود. عرفانم که طاقت نداره کسی بهش بخنده ،همونطور از مغازه رفت بیرون، 

البته این کارش خیلی خوب بود،چون دیگه منم دنبالش رفتم بیرون و مامانم اومد... ولی مامان  اصلا نمی دونست عرفان از چی اینقد عصبانیه!!! منم سریع ماجراها رو گفتم براش ...هیچی دیگه کلا ماجرایی داریم سر این قضیه اصلا فکر نمی کردم  با مامانم این ماجرا قراره پیش بیاد.

یه شبم دیروقت که عرفان خواب بود مامان گفت که اگه خوابم نمیاد یه سر بریم بیرون  و زود برگردیم.

با ماشین رفتیم و خلاصه یه کم گشتیم و کلا خوب بود ولی بعد همه چی عالی شد.آخه یهو مامان گفت می شینی؟ 

من اولش نفهمیدم یعنی چی ؟یعنی فهمیدما ولی اصلا باورم نمیشد واقعا می خواد اجازه بده رانندگی کنم...دیگه داشتم بال در میاوردمو سریع قبول کردم ولی راستش خیلی ضایع شدم آخه هی خاموش می کردم.چون خب رانندگی بلدم ولی  اصلا تجربه ندارم.

  آخه بابا هیچوقت اجازه نمیده سوار شم...یعنی تا حالا هیچوقت بهم ماشین نداده .اینم که یه کم بلدم واسه اینه که چند سال پیش عمو کیارش بهم یاد داد.

 اولین بار تو یه سفری بودیم و عمو گفت که می خواد یادم بده و با ماشین خودش بهم یاد داد بعدش من پشت فرمون بودم و همونطور برگشتیم خونه که به بابا نشون بدم یاد گرفتم ولی... وااای...بابام اونقد عصبانی شد که اصلا نمیشه گفت.کلی عمو کیارش و دعوا کرد و کلا روز خیلی بدی شد.

ولی بعدش دیگه کلی باهام حرف زد و گفت واسه این یادم نداده چون آدمی که گواهینامه نداره هیچوقت حق نداره پشت فرمون بشینه پس آدمیم که نمی تونه هنوز گواهینامه بگیره نباید اصلا رانندگی بلد باشه چون اگه بلد باشه ممکنه رانندگی هم بکنه و بعد اگه انفاقی بیفته قابل جبران نیست.

 خب حرفای بابا همش درسته ولی منکه هیچوقت بدون اجازه سوار نمیشدم حتی اگه بلدم بودم.ولی کلا خیلی از دوستامم بابا هاشون بهشون رانندگی یاد دادن و حتی میگن تو خیابونم سوار شدن گاهی.... نه فقط مثلا جای خلوت.. اتفاقیم نیفتاده ..البته می دونم اتفاق فقط یه بار میفته ولی کلا خیلیارو دیدم و می دونم که اجازه میدن.

هیچی دیگه بعدم بابا خواست قول بدم دیگه اگه عمو هم خواست یادم بده من قبول نکنم و دیگه هیچوقت بدون گواهینامه پشت فرمون نشینم .منم قول دادم.

واسه همین هم کلا عذاب وجدان داشتم ،بعدم مامان گفت عرفان تنهاست و دیگه برگشتیم.ولی فردا شبش رفتیم خونه بابابزرگ و مامان گفت که شبم همونجا می مونیم. 

من نفهمیده بودم چرا ولی شب که عرفان خوابش برد مامان گفت که بریم تمرین رانندگی.. منم دیگه نشد بگم نه...یعنی خب خودمم بدم نمیومد بریم و خلاصه دو سه شب رفتیم و خییلی خوب بود.یعنی الان در حد شوماخرم.

 شب اولی که رفتیم و رانندگی کردیم من از مامان خواستم که عرفان نفهمه چون خب به بابا می گفت دیگه ولی مامان باید به بابابزرگ مامان بزرگم سفارش می کرد چون آخرش بابزرگ ماجرا رو لو داد..اونم چجوری!!

اونروز قرار بود بریم بیرون و من و عرفان حاضر تو حیاط منتظر بودیم که بابابزرگم اومد و سوئیچ ماشینشو داد گفت بیا امیر جان ماشین و ببر بیرون!!! جلوی عرفان ..

وای اصلا نمی دونستم چی بگم...دروغ گفتم الکی گفتم بلد نیستم...خیلی ضایع بود...بابزرگمم فک کرد من ترسیدم مثلا ماشینشو بزنم به جایی خندید گفت نترس از ماشین مامانت راحتره...منم دیگه مجبوری گرفتم ولی بدجوری هول کرده بود..عرفانم با ذوق اومد پیشم نشست گفت داداش بلدی؟ به منم یاد میدی؟ یعنی همونطور یه ریز حرف میزد...واقعانم چند بار نزدیک بود بزنم به درو دیوار..خلاصه با هر بدبختی بود ماشین و بردم بیرون ولی می دونستم عرفان شب به بابا میگه واسه همین بهش گفتم به بابا نگیا من رانندگی کردم خودم میخوام وقتی برگشتیم بهش نشون بدم که یاد گرفتم.خدا ببخشه دروغ گفتم 

قبولم نمی کرد که می گفت خودم می خوام بگم. ..به زور راضیش کردم

ولی برگشتیم یه کم بعدش  خودم به بابا گفتم،چون می دونستم عرفان یادش بیاد بلاخره به بابا میگه .دیگه گفتم خودم بگم بهتره ولی وقتی گفتم ،بابا می دونست چون عرفان همون اولا یادش اومده بود و گفته بود به بابا...هیچی دیگه کلی آب شدم که هم دیر گفتم هم زیر قولم زدم ولی بابا عصبانی نشد فقط گفت خداروشکر که اتفاقی نیافتاده

+ فردا اولین روز مدرسه اس...شروع مدرسه ها رو به همه محصلا و معلما تبریک میگم.ان شاالله که امسال از پارسال موفق تر باشید.عرفانم امشب از ذوقش هنوز شام نخورده می خواست بره بخوابه که یه وقت خواب نمونه  

++راستی از این به بعد هم مثل سال تحصیلی گذشته فقط آخر هفته ها نت غیر درسی میام.

برچسب‌ها: ماسه نفر
[ جمعه 2 مهر 1395 ] [ 23:15 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر