X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

بابا درست می گفت.مامان همه ماجرای عید و خونه دایی رفتن و دقیق می دونست واسه همین قبل از اینکه به عرفان چیزی بگه قبلش یه کم ازم سوال کرد که می دونم ناراحتی عرفان از چیه یا نه؟!! منم هر چی می دونستم گفتم و مامانم  گفت که فکر میکرده زمان بگذره عرفان اون دعوا رو یادش میره ولی نمی دونسته که اتفاقا هر چی گذشته بدتر شده.

 بعد با عرفان کلللللی حرف زد و آخرش  که از اتاق اومدن بیرون گفت که با دایی اینا قرار گذاشته که فردا شب بریم پارک... عرفانم خوشحال نشد ولی اخمم نکرد

فردا شبش که رفتیم ،دایی اینا اونجا بودن  و عرفان دست منو سفت گرفته بود ..منم همونطور که مامان خواسته بود خییییلی گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی کردم و دایی هم بغلم کرد و روبوسی کردیم ولی وقتی به عرفان سلام کرد و خواست باهاش دست بده عرفان فقط سرش و انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت .

منم دستشو یه کم فشار دادم  دیگه آروم سلام کرد و دستشو آورد بالا..دایی هم دیگه بیشتر اصرار نکرد که مثلا بغلش کنه...بیشتر وقتم که اونجا بودیم به من چسبیده..نه اینکه پیش من نشسته باشه ها، قشنگ بهم چسبیده بود دیگه نیلوفر دختر داییمون که نه سالشه اونقد باهاش حرف زد و سوال پرسید ازش که یخش کم کم باز شد و آخرا رفتن یه کم توپ بازی کردن. 

بعد از بازی که اومدن بشینن عرفان که داشت میومد پیش من ،دایی وسط راه گرفتش و نشوند تو بغلش...واای یعنی استرسی گرفتما..می ترسیدم  یهو دیوونه بازی در بیاره ولی خداروشکر کاری نکرد فقط یه ذره  اخم کرده بود بعد دایی یه کادو از پشتش در آورد و داد به عرفان .

مامانم گفت وای خوش به حالت عرفان..باز کن ببینیم چیه 

عرفانم باز کرد و...واای خیلی باحال بود...یعنی قشنگ معلوم بود که میخواست همونطور جدی و اخمو بمونه ولی نتونست جلوی خودشو بگیره و با ذوق خندید..یعنی هزارتا کتابم داشته باشه ها بازم از کتاب گرفتن ذوق می کنه. بعدم آروم گفت دست شما درد نکنه دایی هم بوسش کرد و خلاصه که اون شب به خیر و خوشی گذشت. 

فردا  شبش همگی خونه بابابزرگم شام بودیم و نیلوفرم تبلتشو که هزارتا بازی توش داشت آورده بود و با عرفان  همش سرشون  تو تبلت بود و گاهی هم عرفان بازی می کرد و نیلوفر همش بهش یاد میداد که کدوم و بزنه و عرفانم هی می گفت خودم بلدم 

ولی یه کم بعد عرفان اومد پیشم آروم گفت داداش کی میریم خونه؟؟

گفتم بعد از شام دیگه..

یه کم بعد یهو گفت: داداش  میای اسم فامیل؟!!!!

گفتم الان؟ الان نمیشه که!! برو با نیلوفر بازی کن.

گفت نیلوفر نمیاد.

ما که داشتیم آروم حرف میزدیم، بابا بزرگم حس کرد که عرفان یه چیزی میخواد.. پرسید چی شده؟ عرفانم اولش نگفت ولی بعد گفت حوصلم سر رفته!!!

بابابزرگم گفت چرا نمیری پیش نیلوفر با هم بازی کنین.

گفت نیلوفر نمیاد بازی...

دایی که اینو شنید نیلوفر و صدا زد..نیلوفرم همونطور که کلش تو تبلت بود و داشت بازی می کرد اومد. 

دایی گفت چرا با عرفان بازی نمیکنی..با هم بازی کنید دیگه بابا..

نیلوفر گفت خودش بازی نمیکنه بابا منکه بهش میدم...میگه دوتایی  با هم بازی کنیم .. نمیشه که....

نیلوفر که  اینجوری گفت دایی فکر کرد عرفانم یه وسیله بازی جدا واسه خودش میخواد، واسه همین موبایلشو درآورد که بده به عرفان و گفت :بیا دایی ، تو با گوشی من بازی کن.منم کلی بازی خوب دارما..

ولی ...وااای عرفان گفت نه ..از اینا نه که...از این بازیا خوشم نمیاد..این بازیا آدمو خنگ میکنه!!!!!

یعنی واقعا نمی دونم یهو این حرفا رو از کجا در میاره میگه هیچوقت نشنیده بودم بگه خنگا...بعد یهو اونجا....واقعا خیلی ضایع گفت..بدبختی خندمم گرفته بود ....اصلا نمی دونستم چیکار باید بکنم ..مثلا دعواش کنم ...یا اصلا هیچی نگم...مامانم اون لحظه نبود که...یعنی یه وضی بودا...البته خداروشکر دایی و بابابزرگم خندشون گرفته بود، دایی هم ناراحت نشده بود از حرفش ولی نیلوفر چرایهو گفت کی گفته؟هیچم خنگ نمیکنه...خیلیم آموزندست...تو بلد نیستی

من فکر کردم عرفان الان بگه بابام گفته ..بعد نیلوفر یه چیزی بگه، عرفانم یهو قاطی کنه و...هیچی دیگه یعنی قلبم داشت میومد تو دهنم(یعنی بیکارما تو اون پنج ثانیه مجبور بودم فک کنم آخه؟!!!)ولی خداروشکر عرفان گفت چرا خودم می دونم خنگ میکنه...خیلیم بدآموزندست(آخرشم این یه کلمه رو یاد نمیگیره) تازه بیشتر از تو هم بلدم فقط دوست ندارم. 

حالا هرکی ندونه فکر میکنه رئیس ستاد مبارزه با بازی های رایانه ایه...انگار نه انگار خودشو به زور باید از پای پلی استیشن بلند کرد

دیگه دستشو گرفتم  آروم کشیدم عقب که پیشم بشینه و اونقد حاضر جوابی نکنه..

نیلوفر گفت منم از اسم فامیل و مارپله خوشم نمیاد...اینا واسه بچه کوچولوهاست...بعدم رفت.

دایی گفت نه کی گفته برای بچه کوچولوها ست؟، منم دوست دارم عرفان برو کاغذ بیار بازی کنیم.

عرفانم خییلی خوشحال شد با ذوق رفت کاغذ آورد بعد به مامان و زن دایی و مامانبزرگم گیر داده بود که بیان و هی دنبال خودکار و زیر دستی می گشت که همه داشته باشن.حتی دوباره رفت به نیلوفر گفت که بیاد بازی ولی نیلوفر اصلا سرشو از تبلت بلند نکرد انگار قهر کرده بود... اصلا جواب نداد.

موقع اسم فامیلم یعنی خندیدما...اولش برای اینکه معلوم شه کی باید شروع کنه می گفت هرکی تک بیاره!!!هر چی می گفتیم الان چون زیادیم نمیشه می گفت چرا میشه..آخه من و بابا و عرفان همیشه اینجوری بازی رو شروع می کنیم.هیچی دیگه ده بار تک آوردیم..هی میگفت یه بار دیگه یه بار دیگه... ولی هیچکس تک نیوورد.دیگه دایی گفت چون تو گفتی بازی کنیم خودت بگو اول...

گفت ژ... بعدم تند تند شروع کرد نوشتن و سریع گفت ایست ایست!! 

این ژ گفتنشم ماجرا داره...یه بار که سه تایی بازی می کردیم خودش گفت ژ ولی هیچی نتونست بنویسه فقط فامیلی رو نوشته بود ژوله  ولی بابا همه رو نوشته بود البته به غیر از میوه و حیوان و رنگ و که واقعا نیست اصلا...ولی عرفان می گفت حتما هست شما بلد نیستید بعدم گفت که بزنیم تو اینترنت پیدا کنیم ...ولی واقعا نبود... فقط یکی رنگ و نوشته بود ژله ای!!!

عرفان که ایست داد دایی گفت هنوز اسمم ننوشته و هیچی دیگه شروع کردیم خوندن و عرفان رنگم نوشته بود ژله ای... امتیاز بیستم به خودش داده بود...هرقدرم همه می گفتن رنگ ژله ای نداریم می گفت چرا ،یعنی شیشه ای دیگه، یعنی رنگی که توش دیده میشه!!! آخرم بیست امتیازرو خط نزد!!

بعد یکی که حرف ب  رو گفته بود ،دایی اشیا رو نوشته بود بز پلاستیکی!!! یعنی عرفان غش کردا از خنده ...قشنگ ده دقیقه خندید  دیگه همه مون از خنده عرفان خندمون گرفته بود...آخرم که خندش تموم شد می گفت قبول نیست بز پلاستیکی نداریم!! 

یه شبم که رفته بودیم خونه دایی بهادر ،نیلوفر عرفان و برد تو اتاقش که مثلا با هم بازی کنن ولی یه کم بعدش رفتم دیدم عرفان یکی از کتابای نیلوفر و داره آروم زیر لب می خونه ،نیلوفرم سرش تو تبلتشه..نیلوفر تا منو دید گفت امیر بهش بگو کتابو باید برای خودش بخونه، بلند می خونه حواسمو پرت می کنه،هرچی میگم اصلا گوش نمیده!!!

تازه فهمیدم چون داشت برای خودش می خوند اونقد یواش می خوند آخه تا حالا ندیده بودم تنهایی کتاب بخونه.

تا نیلوفر اینو گفت یهو عرفان صداشو برد بالا و شروع کرد بلند خوندن..خیلی بلند...از قصد!!!

گفتم إ هیس یواش!!!

ولی اصلا گوش نمیداد همونطور بلند می خوند  گفتم عرفان نیلوفر میگه یواش بخون چرا داد می زنی؟

گفت خب دارم برات می خونم دیگه داداش.

گفتم من الان میرم تو تو دلت بخون.بعدم دیگه اومدم بیرون ولی... ولی ای کاش می موندم به کتاب خوندنش گوش میداد.

آخه بعد از شام همه نشسته بودیم که یهو صدای جیغ نیلوفر بلند شد..یه چند ثانیه بعدم خییلی عصبانی از اتاق اومد بیرون گفت بابا عرفان همه بازیامو پاک کرده!!!!

دایی اولش گفت إ إ چرا؟...ولی بعد گفت حالا اشکال نداره دوباره میریزم برات ..ولی نیلوفر خیلی قاطی بود میگفت همه رو دیگه نمیشه پیدا کردو  بعدم دیگه زد زیر گریه و عصبانی و با گریه رفت پیش مامانم و شکایت عرفان و کرد، عرفانم تا اون موقع اصلا بیرون نیومده بود از اتاق.مامانم هر چی صداش کرد نیومد!! دیگه من خودم رفتم تو اتاق..دیدم اصلا انگار نه انگار داره واسه خودش کتاب ورق می زنه.

گفتم نمی شنوی مامان صدا می کنه ؟! 

گفت بله!!! 

گفتم چی بله؟ نمی شنوی؟بیا مامان کار داره.

دیگه پاشد اومد...با قیافه مظلوم 

رفتیم بیرون مامان فقط گفت ببین نیلوفر داره گریه می کنه؟چرا بازیاشو پاک کردی مامانی؟ 

وای...تو همون حالتی که خودشو مظلوم کرده بود گفت آخه میخواستم نیلوفر خنگ نشه!!!

نیلوفرم از این حرف دیگه خیلی حرصش گرفت عصبانی گفت خودت خنگه بی...که بازیامو پاک کردی!!...دومین کلمه ای که نیلوفر گفت خیییلی برای عرفان سنگین بود یعنی اولش چند ثانیه قشنگ انگار منتظر بود که دایی یه کاری بکنه ..مثلا نیلوفر و دعوا کنه...ولی وقتی فقط یه کم اخم کرد و گفت إإ نیلوفر!!!گفتم بابا برات درست میکنم دیگه!! 

دیگه کلا نا امید شد و داشت گریه اش می گرفت از فحشه بعدم گفت بریم خونه...خلاصه که بدجوری دعواشون شد .هیچکسم آشتیشون نداد.عرفان که دید هیشکی آشتیشون  نمیده اومد پیشم گفت داداش نیلوفر بهم حرف بد زد دایی بهش نمیگه بگه ببخشید ؟! 

گفتم مگه تو حرف بد زدی گفتی ببخشید؟ 

گفت نه نزدم؟ 

گفتم خنگ حرف بد نیست؟ گفت نه نیست تازه منکه به نیلوفر نگفتم خنگ که ولی اون به من گفت.. تازه اون یکیم گفت.

گفتم خب تو همه بازیاشو پاک کردی.واسه چی اصلا دست دستی؟ بابا همین چند روز پیش بازم نگفت نکن؟ 

دوباره بغضش گرفت گفت خب ببخشید آخه نیلوفر اصلا نمیومد بازی خب باشه الان میرم میگم ببخشید خب؟ به بابا نگو باشه..داداش خواهش می کنم.دیگه گفتم باشه ولی  بره بگه ببخشید...دیگه رفت به نیلوفر گفت ببخشید ولی نیلوفر اصلا بهش گوش نداد و محلش نکرد هر قدرم بقیه گفتن بازم گوش نداد دایی هم به عرفان گفت: ولش کن! تو هم‌قهر کن باهاش

عرفانم با اخم اومد گفت داداش من گفتم ببخشیدا ولی آشتی نشد تازه ببخشیدم نگفت حرف بد زده  بود! منم دیگه هیچوقت باهاش دوست نمیشم.

ولی چند روز بعد که بازم دیدیمشون نیلوفر آشتی بود با عرفان چون تبلتش باز پر بازی بود.عرفانم دیگه باهاش دوست بود.

+ولی عرفان بلاخره به هدفش رسید چون از اون روز به بعد نیلوفر دیگه تبلتشو با خودش نمیوردچون می ترسید عرفان بازم بازیاشو پاک کنه و  دیگه فقط با عرفان بازی می کرد 

[ شنبه 27 شهریور 1395 ] [ 00:10 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 211198

Online User

ابزار وبمستر