X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

یکشنبه که از مدرسه برگشتم  بابا و عرفان خونه نبودن....چند دقیقه بعد بابا زنگ زدو گفت که مامان جون خواسته امشب شام بریم اونجا و  چون خودش یه کم کار داره و دیر میاد من خودم برم خونه باباجون، منم ناهار خوردم و رفتم اونجا.

عصر که مامان جون برای عصرونه کیک و چایی آورده بود عرفان گفت شیر ندارین؟!!

عمو کیاش گفت نه نداریم...چه خبره همش شیر شیر؟!! یه کم از داداششت یاد بگیر ببین چقد آقاست اصلا شیر نمیخوره!!!

مامان جون گفت إ بچه مو اذیت نکن.. داریم ..مامان جون یادم رفت بیارم برو خودت از یخچال بیار.

ولی عرفان نرفت آخه نمیشد جواب عمو رو نده و همینجوری بره که گفت چرا میخوره ولی به زور میخوره ..تازه بابا همش میگه باید از من یاد بگیره گفتم عرفان کجا بابا همش میگه؟!! ...بابا یه بار اینو گفتا،الکی میگفت همش میگه

عمو گفت خب برو شیر و بیار ببینیم ازت یاد گرفته یا نه؟ 

گفت نه یاد نگرفته که هنوز...بابا همش به زور میده بهش یعنی میخواستم بزنم... گفتم عرفان الکی... 

ولی عمو گفت إإ  ؟!!! پس برو بیار دوتایی یادش بدیم عرفانم با ذوق گفت باشه و دویید تو آشپزخونه

منم سریع چای و کیکمو ورداشتم شروع کردم خوردن عمو  هم شروع کرد ولی گفت بخورنوش جونت ..کیکم که زیاده، شیر که رسید وارد فاز دو میشیم  ولی منکه خیالم راحت بود چون مامان جون بابا جون بودن

یه کم گذشت ولی عرفان نیومد.مامان جون به عمو کیارش گفت برو..حتما پیدا نکرده....من گفتم خودم میرم و داشتم میرفتم ولی عمو نذاشت گفت نمی خواد بری..مگه میشه پیدا نکنه؟!!!این فسقلی چشم بستم پیدا میکنه شیر و...بعد داد زد گفت عرفان چی شد؟!

عرفان گفت الان الان میام..عمو گفت پیدا کردی؟! گفت آره آره یه دقه الان میام..

عمو دیگه نرفت ولی من مطمئن بودم یه چیزی هست یعنی از مدل جواب دادنش قشنگ معلوم بود که داره یه کاری می کنه...دیگه پاشدم رفتم تو آشپزخونه و خدا خدا می کردم فقط خرابکاری نکرده باشه ولی ...واای ...بابا جون اینا یه سماور برقی دارن که شیشه ایه...یعنی آب که داره جوش میاد دیده میشه و چراغ رنگی هم داره...عرفان خیلی از این سماور خوشش میاد هروقت میره خونه بابا جون یه کم وایمیسته نگاه میکنه همیشه ...ولی به هرچی که زیاد نگاه کنه یعنی داره یه نقشه ای براش میکشه...هیچی دیگه ورداشته بود شیر ریخته بود تو سماور که جوش بیاره!!!!!

 گفتم چیکار کردی عرفان؟!!! 

گفت داداش ببین با شیر چه قشنگه...الان جوش میاد دیگه

یعنی واقعا نمی دونستم چیکار کنم اون لحظه؟!! فقط سریع سماور و خاموش کردم..عصبانی شد گفت إإإ چرا خاموش می کنی یه کم مونده جوش بیاد بعد می خواست روشن کنه.

جلوشو گرفتم گفتم  نکن عرفان..چرا شیر ریختی این تو؟خراب میشه..این سماوره برای آبه....

گفت نخیرم..چیزیش نمیشه شیرم مایع ست دیگه مثل آبه خراب نمیشه. ...من قاطی بودم آقا داشت درس علوم میداد

همون موقع عمو کیارش اومد تو آشپزخونه عرفان گفت عمو ببیند نمیذاره شیر جوش میاد که زود بیارم

بعدم دوباره زد روشن کرد.عمو سماور و که دید تعجب کرد و بعدم خندش گرفت گفت إ إ إ باز تو ابتکار زدی؟!!اصلا تو مگه شیر داغ دوست داری؟!!

گفت نه برای بابا جون داغ کردم...بعدم لیوان برداشت ریخت توش عمو هم گذاشت تو پیش دستی گفت پس بیا خودت ببر برای باباجون، قشنگم تعریف کن چطوری داغ کردیا 

دیگه رفتیم بیرون و عرفان شیر و داد به باباجون گفت بفرمایید شیر داغ سماوری!!!!

عمو کیارشم آروم فقط میخندید بابا جون گفت دست شما درد نکنه به به اصلا کیک با شیر داغ میچسبه.عمو گفت بله مخصوصا شیر داغ سماوری!! مامان جون پرسید یعنی چی سماوری؟ 

عرفانم با ذوق گفت یعنی ریختم تو سماور جوش بیاد شمام دیگه بریزید تو سماور که نسوزید. مامان جونمم کلی قربون صدقه اش رفت و گفت که هفته پیش که عرفانم بوده میخواسته یه لیوان شیر رو تو ماکروفر داغ کنه بعد چون داشته سر میرفته در ماکروفر و باز کرده و  یه کم از شیر پریده رو دستشو سوخته...واسه همین برای مامان جون راه حل ایمن پیدا کرده بود.

یه کم بعد که هنوز داشتیم میخوردیم بابا هم اومد و مامان جون خواست بره چایی بیاره که بابام گفت نمیخواد خودم می ریزم ولی هنوز نرفته برگشت و گفت تو سماورتون چی ریخته؟!!! وای اصلا حواسمون نبود سماورو همونجوری ول کردیم. 

عمو گفت چیزی نیست ،ابتکار آقازاده ریخته!!

بابا اخم کرد گفت شیره؟!! عرفاان!! باز تو هر جا دستت رسید شیر ریختی؟!! یعنی چی؟!!

بابا جونم گفت چیزی نشده که...برای باباجونش شیر داغ کرده..می خواسته به مامان جونشم کمک کنه...

بابا گفت آخه نمیشه که..بدون اینکه بگه هرجا دستش میرسه شیر می ریزه. بعدم به قول عمو آخرین ابتکار عرفانو تعریف کرد .اینکه بابا چند وقت پیش شربت درست کرده بود بعد از جایخی که یخ ریخته بود تو شربت یهو دیده بود که یخه از شیره نه آب!!!!

عرفان گفت خب می خواستم بریزم تو شیرم خنک شه دیگه..

عمو کیارشم فقط می خندید.

بابا گفت گفتم قبلش باید بگی،اجازه بگیری بعد...امروز اینکارو کردی؟اجازه گرفتی که شیرو ریختی  تو سماور ؟!

عرفان آروم گفت ..باباجون گفتش چیزی نشد.

بابا گفت  جواب سوال منو بده...اینو که خودم متوجه شدم.

چون نمیشد بیشتر طفره بره دیگه رفت تو حالت بغض کردن و مظلوم شدن،که اتفاقا خونه باباجون اینا خیلی جواب میده...بابا جونم بغلش کرد گفت عجله داشته زود شیر حاضر کنه یادش رفته اجازه بگیره ،دیگه از این بعد اجازه میگیره مگه نه بابایی؟

 فسقلی آروم خندید گفت آره قوله قول...ببخشید.

بعدم عمو کیارش شروع کرد شیطنتونی گفت دیگه کجاها شیر ریختی عرفان؟ تو ماشین لباسشویی هم ریختی ؟جای وایتکس؟... تو گلدونا چی؟...  تو آبگوشت ؟ تو باک ماشین؟ تو ..همونجور پشت هم میگفت عرفانم کیف کرده بود شروع کرد همراهی کردم گفت یا مثلا تو استخر...تو تنگ ماهی.... بابا هم دیگه فقط نگاشون میکرد  عمو که بابا رو دید گفت نه صبر کن داریم همه گزینه هارو میذاریم رو میز که آخرش همه رو با هم  تحریم کنیم دیگه...میخوام هر چیزی تو ذهنش اومد قبلا گفته باشیم که نباید بکنه

[ سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 23:55 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر