X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

این هفته یه اتفاقی افتاد که از هرچی گوشی و مبایله بدم اومد...یاد روزی افتادم که بابا قبول کرده بود گوشی داشته باشم ولی می گفت بهتره که یه گوشی ساده داشته باشی، منم  ناراحت شدم و یه کم اعتراض کردم بابا هم آخرش قبول کرد.ولی اگه قبول کرده بودم یه گوشی ساده بگیرم هیچوقت این اتفاق نمیوفتاد...چون واقعا از همین گوشیمم به اندازه یه گوشی ساده استفاده میکنم.  

دوشنبه از مدرسه که برگشتم مثل بیشتر وقتا بابا ازکلاسا و درسام  پرسید و منم یه کم تعریف کردم براش. 

 بعد پرسید که  ممنوعیت موبایل بردن توی مدرسه، تابستونم سر جاش هست یا نه؟!!. منم گفتم آره هست.

گفت پس چی شده بود که  امروز گوشی برده بودی مدرسه..؟!!!!!!!!!!

من اصلا نمی فهمیدم بابا چی میگه !!!!!گفتم نه من گوشی نبرده بودم..هیچوقت گوشی نمی برم بابا.

ولی اول از جوابم  جا خورد و تعجب کرد، بعدم عصبانی شد ، رفت بالا و گفت دنبالش برم..وقتی  رفتیم بالا به عرفان گفت بره پایین تلوزیون ببینه و بعدم رفتیم تو اتاق من .گفتم چی شده؟ ولی...نگفت ...فقط گفت که باورش نمیشه اینقد راحت دروغ بگم!!!!!!!

ولی واقعا نمی دونستم چی شده...شکه شده بودم ...گفتم چه دروغی؟!! 

گفت برات متاسفم که کارو به اینجا کشوندی !!!!

بعدم گوشیشو نشونم داد.ساعت یه ربع به ده از خط من رو گوشیش یه تماس بود!!! رو گوشی منم همینطور!!!.ولی واقعا نمی دونستم چجوری؟ قلبم داشت  وایمیستاد...نمی دونستم چی بگم دیگه...گفتم بابا باور کنید من...

ولی بابا اونقد عصبانی بود که نزدیک بود.....منم دیگه ساکت شدم و یه چیزایی گفت که خیلی سنگین بود برام  بعدم فقط سرشو با تاسف تکون داد و رفت...

یعنی نمی تونم توصیف کنم که اون لحظه چه حالی شده بودم...باورم نمیشد بابا حرفمو باور نکرده !!!!!با اینکه خودش گفت باورش نمیشه اونقد راحت دروغ بگم...ولی باورکرده بود...یه کم که حالم سرجاش اومد اولین فکری که کردم عرفان بود ولی سریع نا امید شدم چون خب دوشنبه بود و عرفانم دوشنبه ها از صبح میره کلاس... پس کار اونم نمی تونست باشه....ولی بازم از بابا توقع داشتم باور کنه که من گوشی نبردم. واسه همین دیگه طاقت نیوردم خودم رفتم پیش بابا ..بازم گفتم که من گوشی نبرده بودم و بعدم هی قسم خوردم...که البته می دونم همه چی رو بدتر کردم..ولی آخه چیزی به ذهنم نمیرسید... چون خودمم دلیلی نداشتم که بابا رو قانع کنم.... بابا هم هیچی نگفت فقط آخرسرگفت آدمی که راست بگه قسم نمیخوره. 

بابا قبلانم اینو گفته بود ولی واقعا بعضی وقتا یه چیزی میشه که ....بعدم یه چیزی گفت که فهمیدم کلا ازم نا امید شده...

دیگه داشتم دق میکردم..... یه کم با خدا حرف زدم بعدم اومدم اینجا و از یکی از دوستای وبلاگیم پرسیدم که میشه گوشی آدم خود به خود شماره بگیره و به جایی زنگ بزنه اونم گفت نه نمیشه...وقتیم ماجرا رو تعریف کردم اول از همه پرسید کار عرفان نیست؟!!(یعنی در این حد مشهوره عرفان به خرابکاری) منم گفتم نه آخه خونه نبوده...بعدش گفت شاید با خودش برده....وقتی اینو گفت یه چند ثانیه هنگ کردن...داشتم فک میکردم که میشه یا نه؟!! بعد دیدم آره میشه چون دوشنبه ها من زودتر از بابا و عرفان از خونه میرم بیرون...ظهرم خیلی دیرتر از اونا بر میگردم.می تونسته صبح از اتاقم برداره و وقتی ام برگرده قشنگ ببره بذاره سر جاش.

یعنی دیگه مطمئن بودم کار کاره خودشه...دلم میخواست همون لحظه برم سراغش ولی دیروقت بود و خواب بود...بابا هم خواب بود نمیشد برم بهش بگم. 

اون شب خیلی سخت گذشت. همش فکر میکردم که  چرا زودتر به ذهن خودم نرسیده ...و کلی فکر اشتباهم درباره بابا کردم...خیلی ازش دلخور بودم..خیلی...همش این تو ذهنم میومد که یعنی بابا اونقد بهم اعتماد نداره که حرفمو قبول کنه و....

میخواستم صبح که پاشدم اول از همه برم سراغ عرفان و یه جوری از زیر زبونش بکشم که گوشی رو برداشته و لی وقتی داشتم صبحونه می خوردم خودش اومد و یه جوری نگام می کرد...یه جور مظلومی...داشتم فک میکردم که چجوری حرفمو شروع کنم که یهو گفت داداش ببخشید گوشیتو ورداشتم دیگه دست نمیزنم قول میدم

یعنی من کف کردما بعدم فک کردم خودش داره اعتراف میکنه..از بس که..

دیگه عصبانی شدم  گفتم چرا زودتر نگفتی ها؟

گفت خب بابا منودعوا میکرد تنبیه میکرد...ببخشید امیر.

یعنی  میخواستم لهش کنما...گفتم منو دعوا و تنبیه کنه عیب نداره؟می دونی بابا فکر کرد من دروغ میگم؟ و ..دیگه کلی دعواش کردم.

با بغض گفت خب نمی دونستم..توروخدا ببخشید خب؟

منم دیگه بدجوری قاطی کردمگفتم صبر کن بابا بیاد عرفان...بیچارت میکنه...

دیگه زد زیر گریه گفت نه گفت اگه قشنگ بهت بگم ببخشید و معذرت بخوام دیگه تنبیهم نمیکنه...توروخدا داداش..ببخشید باشه ؟!

یهو وا رفتم از حرفش..یه جوری ضایع شدم ...گفتم بابا گفت؟کی گفت؟

گفت امروز.

گفتم مگه صبح زود بیدار بودی بابا رو ببینی؟ 

گفت نه خودش منو بیدار کرد...داداش منکه زنگ نزدم که یعنی فک کنم دستم خورد...میخواستم عکس بگیرم ولی نشد...بعدش اومدم خونه زود گذاشتم سرجاش خرابش نکردم...هیچی شو  دست نزدم.

بعدم دیگه فقط گریه میکرد و التماس میکرد که ببخشمش میگفت اگه منو نبخشی بابا منو میکشه داداش..توروخدا ببخشید دیگه...

ولی ..من خیلی عصبانی بودم ازش... نفهمیدم چی گفتم...گفتم حقته..بابا هرکاریت کنه حقته

خیلی گریه کرد...خیلی...

بعد یهو از خودم بدم اومد..خیلی عذاب وجدان گرفتم که اون چیزارو گفتم ، دلم واسش سوخت گفتم باشه بخشیدم دیگه گریه نکن...ولی بازم گریه میکرد...دیگه بغلش کردم گفتم آخه چرا اینجوری میکنی همش عرفان!!!...بلاخره به زور آروم شد ولی بعد هر یه ربع یه بار باز معذرت خواهی میکرد و می  پرسید بخشیدمش یا نه؟!...یعنی عرفان تو کل عمرش فک نکنم اونقد ببخشید گفته بود که تو اون چند ساعت گفت.

وقتی بابا اومد...خیلی ناراحت بود...خیلی حرف زدیم...ازم معذرت خواهی کرد و منم آب شدم...فقط اینقد میگم که اون شب که تا دیروقت خوابم نبرد و همش فکرای اشتباه کردمبابا هم خوابش نبرده بود و داشته فکر میکرده تا اینکه بلاخره یه جوری مطمئن شه که اشتباه کرده و اعتمادش خدشه دار نشده.

+عرفانم  از اردوی تابستونی و یه سری چیزای دیگه محروم شد.وقتی بابا گفت نمی تونی بری گفت شما گفتید امیر منو ببخشه تنبیه نمیکنید ولی بابا گفت که اصلا همچین حرفی نزده...فقط همون صبح که با هم حرف زده بودن ،بعدش عرفان از بابا پرسیده که میخواد تنبیهش کنه یا نه و بابا هم فقط گفته  شما فعلا معذرت خواهی کن تا بعد....یه کمم که شروع کرد چونه زدن  بابا یادش آورد که آخرین بار درباره دست زدن به موبایل چی گفته بود  دیگه قشنگ قانع شد که خیلی رحم شده بهش 

[ چهارشنبه 6 مرداد 1395 ] [ 19:45 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر