X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

این هفته باز این عرفان خان یه ماجرایی درست کرد که البته می دونم اولش تقصیر من بودولی آخه این عرفانم ...

قرار شد روزایی که خونه ام من برم دنبال عرفان.چهارشنبه ام اولین روزی بود که باید می رفتم دنبالش ولی واقعا نمی دونم چی شد که به کل یادم رفت!!!!!هیچوقت نشده بود اینجوری شه که همچین چیزی یادم بره ولی یادم رفت  

باید ساعت 12 می رفتم دنبالش  ولی یهو ساعت 12:40 تازه یادم افتاد !!!! دیگه سریع حاضر شدم و تا مدرسه اش تقریبا دوییدم ولی وقتی رسیدم عرفان نبود!!!!  یعنی وقتی گفتن عرفان رفته قشنگ یه لحظه سکته زدم...

گفتم تنها رفت؟!!!! 

ولی گفتن نه بابابزرگش اومد دنبالش؟!!!!!!! من اصلا هنگ کرده بودم که چرا بابابزرگم اومده دنبال عرفان؟!!

از مدرسه اومدم بیرون و خواستم به بابابزرگم زنگ بزنم  ولی دیدم اونقد هول بودم  موبایلمو جا گذاشتم خونه. دیگه سریع برگشتم خونه و رفتم سراغ موبایلم دیدم باباجون زنگ زده .....دوباره خودم زنگ زدم ولی جواب نداد.

یه پنج دقیقه بعد باباجون زنگ زد گفت کجایی  امیر؟ داداشتو یادت رفت؟!! 

بعدم گفت  که از مدرسه عرفان زنگ زدن گفتن قرار بوده داداشش بیاد ولی نیومده... باباجونم دیگه رفته دنبالش و  بعدم اومدن در خونه ولی کسی نبوده... بعدم موبایلمو  گرفتن که من گیج جا گذاشته بودم..هیچی دیگه رفته بودن... 

من گفتم که همش خونه بودم و فقط دیر یادم افتاده...بعدم عذر خواهی کردمو گفتم که اصلا نمی دونم چرا به شما زنگ زدن و باید به خونه زنگ میزدن؟!!

بابا جونمم فقط گفت عیب نداره...چیزی نشده که.

گفتم پس من الان میام دنبالش ولی باباجون  گفت نمیخواد میگم بابات سر راه بیاد دنبالش

گفتم نه ...من خودم میام ...بابا دیگه...

ولی  نذاشت بگم گفت: واسه همه پیش اومده از این چیزا امیر جان.

یعنی از این اعصابم خورد شد که باباجون فهمید چرا میگم و بازم نذاشت برم دنبال عرفان البته من که نمیخواستم  بابا نفهمه ..یعنی اصلا اگه میخواستمم نمیشد چون خب عرفان همه چیز و به بابا میگفت ولی چون قرار بود من برم دنبالش دیگه خیلی ضایع شد بابا رفت از خونه باباجون آوردش..خییلییی

 بابا و عرفان که اومدن عرفان بغض کرده بود و چشماش پر اشک بود...آماده گریه!!معلوم نبود چرا؟!!!...بابا هم بدجوری اخم کرده بود....منم دیگه داشتم آب می شدم ... سلام کردم و بعدم معذرت خواهی  ولی بابا فقط جواب سلاممو داد و به عرفان گفت امروز تکلیف خودسریتو روشن می کنم...بجنب بالا فعلا نبینمت!!!!

عرفانم دیگه اشکش ریخت ...بعدم رفت بالا...

بعد بابا ازم پرسید چرا نرفتم دنبال عرفان و منم تعریف کردم چی شد و آخرش باز کلی معذرت خواستم  بابا هم یه کم تذکر داد و گفت حواسمو بیشتر جمع کنم

منم گفتم چشم ولی آخرش به بابا هم اینو گفتم که مدرسه باید اول به خونه زنگ میزد نه خونه باباجون!!!

بابا هم گفت که واسه همین شنبه میخواد بره مدرسه عرفان چون به خودشون زحمت ندادن خودشون زنگ بزنن و از عرفان شماره خواستن، عرفانم شماره خونه باباجون و داده!!!!

یعنی من واقعا باورم نمیشد!!! پرسیدم چرا؟

بابا گفت چون دوشنبه نرفتیم ...تو حاضر جوابیاش گفت منو نمی برید خونه باباجون!!!!

آخه دوشنبه که سر قضیه نبودن محمد حسین و کلاس نرفتن لج کرده بود بعدش گیر داده بود که بریم خونه باباجون ، ولی من باشگاه داشتم و بابا بهش گفت مثل همیشه آخر هفته میریم. ولی اونقد سرتقه که همچین کاری کرده بود

خلاصه بابا خیلی دعواش کرد بعدم از همه چی محروم بود این پنج شنبه جمعه....وااای...یعنی دیروز دیوونه مون کرد اونقد برای خونه باباجون  گریه زاری و لجبازی کرد

 میگفت شما گفتید آخر هفته میریم.

بابا هم گفت بله مثل همیشه می رفتیم اگه دیروز اونکارو نمیکردی.

گفت ببخشید دیگه باشه؟!!! آخه دلم تنگ شده...تو رو خدا

بابا گفت مگه دیروز ندیدیشون؟ چجوری دلت تنگ شده؟دلتم تنگ شه تا هفته دیگه خونه باباجون بی خونه باباجون.

گفت آخه یه کم دیدمشون...شما زود اومدید..تازه عمو رم ندیدم اصلا

ولی بابا قبول نکرد.

ولی..ولی  خداروشکر امشب بابا جون اینا خودشون اومدن خونمون...فک کنم فهمیده بودن چرا نرفته بودیمعرفانم از خوشحالی داشت بال در میاورد 

+ولی خدایی این عرفان واقعا خیلی نمی دونم چی بگم بهش؟!!!! کم آوردم واقعا

[ جمعه 1 مرداد 1395 ] [ 23:59 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 174822

Online User

ابزار وبمستر


ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین