X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

کلاسای تابستونی عرفان از امروز شروع شد.باشگاهم وقتی دید من از این هفته میخوام برم گفت که اونم میخواد بیاد، ولی وقتی میخواستیم بریم برای ثبت نام فهمیدیم که منظورش این بوده که میخواد با من بیاد.. یعنی دقیقا تو کلاس من!!!!!

وقتیم بابا بهش گفت نمیشه و باید با همسالای خودت کلاس بری اولش قبول نمیکرد و خییییلی ناراحت شده بود، فکر می کرد من از قصد نمیخوام ببرمش هی می گفت منم بیام دیگه داداش قول میدم اذیت نکنم. ,

ولی وقتی بابا قشنگ براش توضیح داد که هر کلاسی برای یه سن خاصه و فهمید واقعا نمیشه با من بیاد، گفت که پس اصلا باشگاه نمیخواد بره.

بابا بازم خیلی باهاش حرف زد و گفت که عوضش با همسالای خودتی و کلی دوست پیدا میکنی و خوش میگذره.ولی بازم قبول نکرد.بابا هم دیگه اصرار نکرد.

دیروز که داشت وسایل کلاسشو با ذوق آماده میکرد  بین  حرفاش چندبار حرف از محمد حسین زد ، یه بارم مانی... که مثلا باهم این کار میکنیم، اون کارو میکنیم .

بابا بهش گفت عرفان مگه محمدحسینم این کلاسو ثبت نام کرده؟

گفت آره

بابا گفت از کجا می دونی؟ 

گفت خب مدرسمونه دیگه...محمد حسینم تو کلاسمون هست دیگه...

بابا گفت اینا کلاسای تابستونی مدرسه تونه ، هر کس دوست داشته باشه ثبت نام میکنه.ممکنه محمد حسین اصلا ثبت نام نکرده باشه،یا یه جای دیگه کلاس بره.فردا که بری میفهمی هست یا نه...ولی هی میگفت حتما هست و مطمئن بود.

اما امروز از مدرسه اومدم معلوم بود سرحال نیست چون مثل همیشه  شروع نکرد برام از اول تا آخر امروزشو تعریف کردن. همش تو اتاق بود.

از بابا که پرسیدم چشه گفت  محمد حسین نبوده تو کلاسشون ، واسه همین اومده خونه، دیگه بهش زنگ زده اونم گفته یه جای دیگه نزدیک خونه پدربزرگش کلاس میره.هیچی دیگه  گیر داده که پس منم میخوام همونجا برم کلاس که با محمدحسین باشم و باز یه کم بحثشون شده آخرم گفته پس من دیگه نمیرم کلاس و  رفته در حالت "اصلا دیگه باهاتون دوست نیستم" (چون بابا به قهر حساسیت داره چند وقته این جمله رو به جاش میگه)  حالا باز خوبه مانی بود.

خلاصه  بابا چند ساعت بعد باز رفت باهاش حرف زد و فعلا که راضی شده باز بره ولی هنوز یه کم ناراحته  انگار حالا دیگه یه کم  با محمد حسین دوست نیست ولی یه کم دیگه از این حالتم بیرون میاد

یه خاطرم از ماه رمضون یادم افتاد که ننوشتم.یه روز که بابا از سرکار اومد گیر داده بود که بریم پارک ....بابا میگفت بذار برسم خونه یه کم استراحت کنم بعد .... ولی میگفت همین الان بریم دیگهمن اجازه گرفتم  دوتایی بریم که بابام اذیت نشه ولی اولش  باز یه کم لج کرد که باباهم باید بیاد ولی چون تحمل نداشت  دیگه راضی شد دوتایی بریم.

رفتیم و خلاصه کلی بازی کرد. وقتی داشتیم برمیگشتیم خیس عرق شده بود . اصلا حال نداشت راه بره اونقد که گرم بود هوا.

رسیدیم خونه من رفتم تو اتاقم لباس عوض کنم یهو دیدم صدای گریه عرفان میاد.سریع رفتم پایین دیدم تو آشپزخونه داره گریه می کنه بابا هم هی ازش می پرسید چی شده بابا؟...خوردی زمین؟داداش دعوا کرده؟!! ...بابا همونجور سوال میکرد و اونم جواب نمیداد!!!

یعنی من داشتم شاخ در میاوردم   آخه تا تو خونه ام خوب بود!! 

بابا منو دید پرسید چی شده؟ منم گفتم نمی دونم بابا!! همین الان خوب بود...عرفان چیه؟!!!

آخر سرگفت آخه روزه ام باطل شد

هیچی از بیرون که اومده بودیم یه راس رفته بود سر یخچال شیر خورده بود.

[ دوشنبه 28 تیر 1395 ] [ 23:56 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 211198

Online User

ابزار وبمستر