X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

تو این دو روز در هفته ای که مدرسه دارم عرفان فعلا قراره بره خونه بابابزرگم تا ببینیم بلاخره چه کلاسی میخواد بره و اگه بشه همون یکشنبه دوشنبه باشه که منم مدرسه دارم.

یکشنبه که بابا قرار بود عرفان و بذاره خونه باباجون روز قبلش خیلی باهاش حرف زد و سفارش کرد که اذیتشون نکنه و حرف گوش بده.سر همین یاد یکی از روزایی که فصل امتحانا عرفان اونجا میرفت افتادم.

اون روزبابا و عرفان دیرتر از همیشه برگشتن خونه و وقتی اومدن تو صدای گریه عرفان میومد.من بلند شدم از اتاق بیام بیرون که عرفان اومد تو اتاق و با گریه بغلم کرد گفت: داداشی تو رو خدا...به بابا بگو منو نندازه تو انباری!!!!!!

گفتم عرفان چی شده باز؟!!

گفت داداش دیگه میخواد منو نبره خونه باباجون که..گفتش  از صبح منو میندازه تو انباری ...تو رو خدا داداش بگو 

هیچوقتم سریع نمیگه چی شده که..اعتراف کردنش حداقل نیمساعت وقت میبره هیچی دیگه تا بخواد حرف بزنه بابا اومد تو اتاق.سلام کردیم و بعد بابا عصبانی گفت: مگه نگفتم مستقیم میری تو اتاقت؟!اومدی اینجا چیکار؟ها؟بجنب تو اتاقت. 

ولی بلند نشد که گفت نه یه دقیقه  به داداش بگم .

من گفتم داداش الان برو بعدا بگو ولی بازم گوش نداد.

بابا گفت چی بگی؟بگی باباجون سرت داد زده ؟میخوای داداش طرفتو بگیره؟ یه کلمه دیگه نشنوم ازت،سریع بیرون.

 من واقعا داشتم شاخ در میاوردم از حرف بابا!!!!!!آخه تا حالا ندیدم باباجونم سر کسی داد بزنه،واقعا هیچوقت ندیدم!!!!!

عرفان گفت: نخیر داد نزد که دعوا کرد یه کم...ولی من مواظب بودم بلدم رد شم خودم.. تازه الکی نرفته بودم که  میخواستم اون بچه هه رو نجات بدم دیگه!!!!!!!

وای خدا یعنی من همونطور با تعجب نگاه میکردم و به مخم فشار میوردم که بفهمم چی شده؟!بابا هم دیگه از حاضر جوابی عرفان حوصلش سر رفت خودش اومد دست عرفان و گرفت برد بیرون ولی نرفتن تو اتاق عرفان که..بابا رفت سمت انباری...

البته اول یه کم از انباریمون بگم  که واقعا انباری نیستا،ما بهش میگیم انباری چون یه سری وسایل اضافه اونجاست در واقع اونم یه اتاقه،قشنگ پنجره داره،چراغشم داخله فقط سه تا پله بالاتر از اتاقای دیگست خیلیم بزرگه اصلانم ترسناک نیست ولی عرفان بازم می ترسه معلوم نیست از چی؟!!!

عرفان که فهمید بابا میخواد بندازتش تو انباری گفت نه نه هنوز که صبح نشده..میخوام برم تو اتاق خودمولی بابا بردش بالا و بلند گفت چند بار گفتم بدون حرف برو تو اتاقت؟ها؟وقتی حرف گوش نمیدی حقته از الان بندازمت اینجا.

بعدم فرستادش تو اتاق و درو بست عرفانم دیگه گریه ش بیشتر شد و چند بار درو کوبید گفت نه من خودم داشتم میرفتم...خب ببخشید بابا...

این "خب ببخشیدم" اصلا نگه فک کنم خیلی بهتره آخه یه جور بدی میگه،مثلا میگن''خب بیا اینم برای تو'' ...خب ببخشیدم دقیقا همین شکلی میگه ،انگار داره لطف میکنه.

بعد بابا رفت پایین و منم رفتم که بلاخره بفهمم ماجرا چیه؟

وقتی بابا برام تعریف کرد یعنی حرصم گرفتا ازش...آخه اصلا قرار نبود بابا چیزی بفهمه،یعنی فک کنم اگه عرفان لو نمیداد باباجون مامان جونم چیزی به بابام  نمیگفتن.

بابابزرگم خیلی روزا نماز میره مسجد و روزایی هم که عرفان اونجا بوده عرفانم باهاش میرفته.

اون روز تو مسجد سر نماز بودن که عرفان یهو وسط نماز میره بیرون!!!بیچاره باباجونم دیگه نفهمیده چطوری نمازشو تموم کرده و سریع رفته حیاط دنبالش ولی اونجام نبوده بعد میره بیرون دنبالش که میبینه  آقا عرفان از مغازه اونور خیابون یه پنیر که مامانبزرگم به بابابزرگم گفته بوده بخره خریده و داره از خیابون رد میشه  ... بابا گفت که بابا جون خیلی دقیق نگفته ولی انگار نزدیک بوده ماشین بهش بزنه ،باباجونمم دیگه حتما خیلی ترسیده و سرش داد زده ... عرفانم تا خونه و تا وقتی بابا برسه فقط گریه کرده...،بعدم وقتی بابا رسیده  به بابا شکایت کرده که باباجون سرش داد زده الکی!!!!!!!! بچه پرو هیچی دیگه بابا هم عصبانی شده بود گفته بود  از فردا به جای اینکه ببرمت اونجا که اذیتشون کنی از صبح میندازمت تو انباری تا ظهر

حالا چرا عرفان نجات دهنده؟!!!! چونکه سر نماز یهو دیده یه بچه کوچولو هم قد زهرا همینجوری داره میره بیرون..اونم رفته نجاتش بده!!! 

بابا که داشت تعریف میکرد دیگه صدای عرفان نمیومد ولی یهو دوباره شروع کرد داد زدن و درو کوبیدن.انگار گریه اش تموم شده بود.هی یه جمله میگفت بعد دوبار به در میکوبید. میگفت من الکی نرفتم که...رفته بودم اون بچه هه رو بگیرم...باباجونم بلند داد نزد که..آروم داد زد...من و باباجون آشتی شدیماا بابا...چونکه من گفتم ببخشید....تازه باباجونم به من گفت ببخشید...گفتش منو ببرید اونجا بازم.

یعنی دیگه جمله های آخر رو دااااد میزدا هی هم محکمتر میکوبید.یعنی خل شده بود واقعا. 

 بابا سرشو با تاسف تکون داد گفت روش کم نمیشه که...بعدم بلند شد بره بالا ..منم دیگه دنبالش نرفتم ولی یه چند ثانیه بعد یهو صدای گریه عرفان بلند شد باز منم دیگه نشد نرم...سریع رفتم دم انباری.

بابا داشت میگفت هییس هیچی نشده بابایی..الان خوب میشه....آخه آدم کف انباری میخوابه؟!!!!!

دیگه رفتم تو دیدم بابا عرفان و بغل کرده داره پاشو ماساژ میده...پرسیدم چی شده عرفان با گریه گفت داداش  بابا محکم زد به پام

بابا  گفت  وقتی پشت در  دراز میکشی همین میشه دیگه...من بهت میگم صدا نشنوم بعد با پات میکوبی به در؟!

پشت در دراز کشیده بوده با پاش میکوبیده به در...بابا هم در و که باز کرده خورده به پاش 

عرفان گریه اش بیشتر شد با گریه گفت خب من میخواستم بگم باباجون ....بعدش دیگه مفهوم نبود

بابا گفت هیس بسه دیگه الکی گریه نکن...دیگه خوب شدی...پاشو ببینم. 

بعدم عرفان و از بغلش در آورد به من گفت بریم....داشتیم میرفتیم بیرون عرفانم  داشت دنبالمون میومد.آخه همیشه وقتی کار بدی میکنه بابا بعد از دعوا یا تنبیهش که باهاش حرف میزنه ، آخرشم بغلش میکنه ..حالا اگه  بابا به هر دلیلی قبلش بغلش کنه فک میکنه دیگه همه چی تموم شده ولی بابا گفت شما کجا؟شما فعلا جات همینجاست...

عرفان گفت نه ..اینجا در میخوره به پام...تورو خدا بابا برم تو اتاق خودم ...خواهش میکنمیعنی دیگه  اصلا نمی دونستیم چجوری قانع نشیم از این دلیل

بابا گفت نترس سر صدا نکنی چیزیت نمیشه.ولی یک ساعتم نشد بابا بعدش اجازه داد بره تو اتاقش تا شب.

[ چهارشنبه 23 تیر 1395 ] [ 16:30 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 219649

Online User

ابزار وبمستر