X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

دیشب مهمون داشتیم ..خداروشکر خوب بود و خوش گذشت ولی خب عرفان یه کم حالش گرفته شد.آخه از چند روز قبل همش داشت برای دیشب برنامه میریخت که با بچه ها چه بازیایی کنه و چه چیزایی بهشون یاد بده ولی ...ولی یهو دیدم که با گریه اومد پایین  

وقتی پرسیدیم چی شده با گریه گفت مثلا قرار بود امشب کلی بازی کنیم کیف کنیم ولی اصلا گوش نمیده که همش بازی رو خراب میکنه.

 بعدم به طاها گفت  زهرا از تو کوچیکتره ولی سوادش از تو بیشتره آخرشم نفهمیدیم ماجرا چی بود که اینو گفت  ولی خب طاها  کلا خیلی شیطونو شلوغه،شاید به زور بتونه ده دقیقه یه جا بشینه.بعد انتظار داشت که  قشنگ بشینه یه بازی رو کامل باهاش بکنه یا میخواست حتی بهش شعر یاد بدههیچی دیگه کلا قهر کرده بود میگفت دیگه باهاش حرف نمیزنه.بابا هم یه کم باهاش حرف زد و گفت که اونا مهمونن و تو باید به حرف اونا گوش بدی و هر بازی که اونا خواستن بکنی و... 

مثلا قبول کرد و  گفت باشه ولی تا موقع شامم یه کم سرسنگین بود باهاش سر شامم بیچاره طاها رفته بود پیشش نشسته بود هی میگفت قهری؟ 

عرفانم فقط ابروشو میبرد بالا که یعنی نه ولی جواب نمیداد.

 آخر سر طاها گفت خب من معذرت میخوام باشه؟آشتی هستی؟میای بازی کنیم بازم؟

عرفانم  گفت خب آره الان غذا بخور بعد

 بعد از شامم عمو کیارش دیگه طاقت نیورد و  وارد عمل شد آروم همه مونو صدا کرد که بریم بالا و به صورت نامحسوس کشتی بازی کنیم 

آخه از همون اول طاها هی به عمو میگفت بیا کشتی بازی کنیم ولی عمو کیارش هی میگفت نه نمیشه ،آخرسرم بابام گفت طاها مگه نمی دونی کشتی بازی ممنوعه؟ 

طاها ام گفت چرا؟

بابا گفت عرفان قشنگ به طاها بگو که چرا ممنوعه. 

عرفانم شروع کرد برای طاها توضیح دادن که کشتی بازی چقد خطرناکه و بعدم اون خاطره دماغ عمو رو تعریف کردن....عرفان که داشت تعریف میکرد عمو آروم به من گفت نگاه کن چجوری از مضرات کشتی سخنرانی میکنه شیطونه میگه  همین الان پاشم بگم  اون روز صبح منو بیدار کرد چی گفتااا  

واسه همین فک کردیم عمو دیگه بی خیال شده ولی چون عرفان و طاها یه کم حرفشون شده بود عمو گفت  بریم  بالا که یه کم بازی کنیم با هم ولی معلوم بود دیگه...عمو...یواشکی..بالا..مساویست با کشتی بازی

رفتیم تو اتاق مهمون چونکه اونجا وسیله کمه و جا زیاده بعد عمو مثل مربی با عرفان و طاها حرف زد بعدم شروع کردن کشتی گرفتن ولی هنوز شروع نکرده زهرا اونقد هیجان زده شده بود شروع کرد جیغ زدن عمو سریع طاها و عرفان و نگه داشت، بعدم زهرا رو بغل کرد گفت هیسسسس جیغ نزن الان لومون میدی.

بعد به عرفان گفت برو رنگ آمیزی و مداد رنگیاتو بیار...طاها فک کرد دیگه عمو نمیخواد بازی کنه گفت آبجی چرا جیغ زدی؟ عمو دیگه جیغ نمیزنه.

ولی عمو گفت صبرکن بازی میکنیم...عرفان برو بیار..عرفانم رفت آورد بعد عمو به عرفان و طاها گفت اگه یهو یکی اومد بالا سریع بیایید پیش این رنگ آمیزیه که کسی نفهمه داریم چیکار میکنیم فهمیدین؟ بعدم به من گفت برم دم در بشینم نگهبانی بدم

منم دم در  نشستم و یه لحظه که سه تاییشون داشتم باهم کشتی میگرفتن و زهرا هم تو بغلم داشت براشون دست میزد داد زدم بابا اومد...

یعنی در کسری از ثانیه طاها و عرفان رفتن سر رنگ آمیزی ،عمو هم اومد زهرارو بغل کرد...مثلا داره با اون بازی میکنه چند ثانیه بعد عمو گفت کو پس؟ گفتم إإإ ببخشید سایه دیدم هیچی دیگه نزدیک بود یه پس گردنی بخورم ...  خب میخواستم سرعت عکس العملشونو  تست کنم.

دیگه یه کم که گذشت عمو گفت کسی نمیاد ...بعدم  در و بستیم و با حفظ سکوت ادامه دادیم که یهو دیدم در باز شد و بابا اومدتو!!!! زهرا هم بغلش بود!!!!...ما اصلا نفهمیدیم زهرا کی رفته بود بیرون!!!!!!

اون لحظه عرفان و طاها داشتن کشتی می گرفتن و منو عمو کنار بودیم ...و البته خیس عرق عرفانم سریع پرید پیش رنگ آمیزی ولی طاها...وااای اونقد هیجان داشت که اصلا نفهمید چی شده رفت باز پرید رو عرفان گفت بیا دیگه   

عرفان داد زد گفت إإإ نکن طاها مگه نمی دونی کشتی بازی ممنوعه

منو عمو هم دیگه ترکیدیم از خنده...بابا هم خندش گرفته بود. عمو کیارش طاها رو گرفت گفت طاها ول کن.. طاها. 

طاها هم برگشت و بلاخره بابا رو دید

بابا گفت خب زهرا خانم گفتی  داشتن چیکار میکردن؟

واای زهرا با ذوق دستاشو  تکون داد گفت همش اوشی بازی کردن  طاها ....  بعدم شروع کرد کشتی گرفتم عرفان و طاها رو تعریف کردن...اونقد بامزه شده بود..موقع تعریف کردن دستاشو با هیجان هی تکون میداد،همش نزدیک بود بخوره تو صورت بابا..بابا  هی سرشو میبرد عقب که  نخوره بهش..یعنی دیگه مردیم از خنده...

بابا هم هی وسطا می گفت آها که اینطور... عمو کیارشم بود؟ !!امیر چی؟!! ..بعد زهرا هم می گفت آره و بازتعریف میکرد...خلاصه که به قول عمو کیارش اول لومون داد بعدم قشنگ همه مونو با کیفیت فول اچ دی فروخت

ولی همش تقصیر عمو کیارش بدآموزنده بود

+از یکشنبه هم کلاسای مدرسه شروع میشه!!! گفته بودن از آخرای مرداد، نمی دونم چی شد یهو؟!!!! یکشنبه و دوشنبه هر هفته از کله سحر باید برم مدرسهخوبه باز به خاطر ماه رمضون امتحانا زودتر تموم شد... حداقل یه ماه تعطیلی داشتیم....


برچسب‌ها: کشتی، لو دادن
[ پنج‌شنبه 17 تیر 1395 ] [ 23:30 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر