X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

گفته بودم وقتی مدرسه عرفان تموم شد روزایی که امتحان داشتم بابا میذاشتش خونه باباجونم و بعد از ظهر ها میرفت دنبالش، ولی روز اول که بابا از سرکار برگشت عرفان باهاش نبود، گفت که کلی خواهش و التماس کرده که امشب و  پیش عمو کیارش بمونه.بابا هم چون من فرداییشم باز امتحان داشتم قبول کرده بود.

ولی ساعت حدود نه و نیم بود که زنگ در و زدن...عمو کیارش بود... گفت باز کن فسقلیتونو پس آوردم!!!!!

وقتی اومدن تو و سلام کردیم گفتم إ عرفان اومدی که...عرفانم خوشحال گفت سلام داداااش.

بابا هم که عرفان و دید دقیقا همینو گفت،عرفانم رفت پیش بابا وایساد دستشو گرفت گفت آره اومدم.

اولش فک کردم یه چیزی شده که عرفان اونقد خوشحاله ولی عمو کیارش با اخم گفت :بیا اینم بابات...بگو ببینم چیکار داشتی که تلفنی نمی شد بگی؟ 

بعدم همونطور عصبانی منتظر بودعرفان جواب بده.البته معلوم بود عمو الکی اخم کرده و واقعا عصبانی نیست .

ولی عرفان هیچی نگفت ،بابا گفت  عرفان چیه بابایی چی شده؟ 

یه کم فک کرد گفت الان یه لحظه یادم رفته بعدم میگم ...بعدم دویید داشت میومد بالا ولی عمو گرفتش گفت کجااا؟این همه هی گفتی یه کار مهمه واجب دارم چی شد پس؟منو کشوندی تا اینجا یادت رفت؟

عرفان گفت خب  شما برید من بعدا یادم میاد میگم به بابام دیگه... بعدم دستشو کشید دویید بالا عمو هم دیگه یه کم خندش گرفت بلند گفت تو جرات داری فردا باز بیا خونه ما!!!! عرفانم بلند گفت جرات دارم میام ...بعدم رفت تو اتاقش. 

عمو گفت نیم وجبی غد!!!! بعدم شروع کرد تعریف کردن.گفت کلی شیطنت کرده و شیطونیاش که ته کشیده دم غروب یهو یادش افتاده که با بابا یه کار خیلی مهمه واجب داره...خواستن زنگ بزنن که تلفنی بگه ولی گفته اصلا تو تلفن نمیشه بگه باید حتمابیاد خونه ...دیگه مامان جونم فهمیده که داره بهونه میگیره و پشیمون شده که تنها مونده اونجا و میخواد برگرده خونه واسه همین به عمو گفته عرفان و برشگردونه ولی عمو باز کلی اذیتش کرده که مجبورش کنه اعتراف کنه ولی آخرشم باز کم نیورده، فقط با بغض هی میگفته که بیارتش خونه چون کارش خیلی مهمه...

یعنی واقعا فک نمیکردم عرفان تنهایی پیش مامان جون باباجون و عمو نمونه!!!!!.

داشتیم شام میخوردیم بابا  به من چشمک زد بعد گفت عرفان بلاخره یادت نیومد با بابایی چیکار داشتی؟

جدی شد باز یه کم فک کرد ، بعد گفت خب باید میومدم خونه دیگه... اصلا بابا  این عمو کیارش خیلی بدآموزندست همش یه کارایی  میکنه که.

واای من یهو زدم زیر خنده گفتم چی؟ عمو چیه؟ 

گفت إ بد آموزنده دیگه عمو کوروش راس میگه.

آخه عمو کوروش همش به عمو کیارش میگه تو برای بچه ها بدآموزی داری..قاطی کرده بود میگفت بد آموزنده.

بابا گفت بدآموزی... نه بدآموزنده.بعدم شما قول ندادی شیطونی نکنی اونجا؟ با عمو شیطونی کردین باز؟!

گفت نه منکه نکردم عمو هی گفت بیا بریم پشت بوم  کارای جالب بکنیم بعدش بادکنک و  نخشو آتیش زدیم ،من نزدما عمو زد بعد...واای یه چیزایی گفت که یعنی عمو رو تو دو دقیقه طوری فروخت که دیگه هیچوقت نتونه پس بگیره.

بابا هم عصبانی شده بود از کار عمو گفت به به دیگه چیکارا کردین؟

 گفت نه هیچی دیگه بادکنکم من نکردم که بابا عمو کرد.

بابا گفت بله،..من می دونم و این عموی شما...

عرفانم گفت نخیر داداش خودتونه

واای،من دوباره خندم گرفت آخه خیلی باحال گفت واقعا ...بابا هم دیگه خندش گرفت

بیچاره عمو کیارش ، تو اون لحظه همه نسبت خودشونو باهاش انکار میکردن.

هیچی دیگه یه کاری کرد که اگه روزای دیگه مثلا پشیمون میشد میخواست بمونه هم بابا نذاره ولی بابا گفت که اصلا دیگه هیچوقت نخواسته بمونه ...دیگه همیشه سریع میومده سوار میشده.

برچسب‌ها: عمو کیارش، عرفان
[ پنج‌شنبه 3 تیر 1395 ] [ 16:55 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر