X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

عرفان این هفته بدجوری سرماخورده بود.اونقد مظلوم شده بود که آدم دلش می سوخت ولی...ولی خییییلی هم لوس شده بود..همش میخواست تو بغل بابا باشه،بابا هم بیچاره همش بغلش میکردا ولی یه لحظه م که میرفت کلی غرغر میکرد و بعدم میومد بغل من...

یا آب دماغش که میومد میگفت دستمال میخوام..ولی دستمال نمیخواست که ،این یعنی یه دستمال وردارین دماغمو پاک کنید..یعنی قشنگ برگشته بود به سه سالگیش...ولی از همه بدتر گریه هاش بود..یه کلمه حرف که می زدیم میزد زیر گریه ..تازه با مهربونی و قربون صدقه ها!!!دعواش میکردیم دیگه چیکار میکرد؟!!! 

مثلا اولین بار که اومده بود بغل من، بابا که اومد گفت پسر خوشگلم نرو بغل داداشی..داداشی مریض میشه امتحان داره، بیا بغل بابایی...هیچی دیگه بغض کرد، بعدم با گریه رفت بغل بابا و همونطورم غر میزد که:خب من سردمه شما رفتین منکه....بعدشم دیگه با گریه حرف میزد معلوم نبود چی میگه بابا هم هی قربون صدقش میرفت که بیشتر لوس شه

 یه بارم بابا بهش گفت شیر سرد میخوری گلوت درد میگیره بابایی بیا این شربت عسل و آبلیمو رو بخور، دوست داشتی که...وااای..اصلا قاطی کرد، نشست کف آشپزخونه پاکت شیر و محکم کوبید زمین یه قلپ شیر برگشت رو شلوارش دیگه زد زیر گریه بعدم باز شروع کرد غر زدن که:منکه همش اونو خوردم پس کی شیر بخورم...بعدم باز دیگه خودشم نمیفهمید چی میگه چه برسه به ما 

یا بابا رفته بود بیرون ،سرش رو پام بود و پویا میدید تا بابا بیاد که تلفن زنگ زد... گفتم عرفان یه لحظه پاشو...گفت نه نمی تونم...بالش مبل و آوردم گفتم یه دقیقه سرتو بذار رو این ببینم کیه ...بدو قطع شد...ولی تکون نخورد گفت ولش کن امیرنمیخواد!!...گفتم شاید بابا باشه..ولی پا نشد.آخرم قطع شد.دیگه بلندش کردم برم ببینم کی بود،خدایی هم آروم بلندش کردم ولی الکی باز شروع کرد گریه کردن.

تلفنم مادربزرگم بود زنگ زده بود حال عرفان و پرسه خیلی هم نگران شده بود جواب نداده بودیم ، بعدش میخواست زنگ بزنه به بابام... بابا هم  که  اومد هنوزاز در تو نیومده گفت بابا امیر بدجنس هولم داد!!!!!!!!!!!!

هیچی دیگه بگذریم..بخوام همه رو بگم تا فردا صبح باید بنویسم

چند روزم نتونست بره مدرسه.روز اول بابا با گریه بردش دکتر.میخواست بره مدرسه...بابا میگفت تا برسن دکتر کلی براش توضیح داده که چرا نبردتش مدرسه ها ولی تا رفتن پیش دکتر شروع کرده شکایت کردن گفته بابای بدجنس نذاشته من برم مدرسه بگید بذاره

دکترم باز دو ساعت همون حرفارو بهش زده. بعد آخرش که گفته وقتی خوبه خوب شدی باز میری مدرسه..عرفان گفته پس بهم آمپول بزنید که زودتر خوب بشم!!!!!!!!!! بابا میگه دکتره دهنش باز مونده بوده!!!...بعدم دیگه راحت دوتا آمپول داده.

سر هیچکدومم جیک نزده..بغض کرده ولی آخرش گریه نکرده!!موقعی که باید گریه کنه نمیکنه بعد الکی اشکش میریزه!!!!!!!

شبام میرفت پیش بابا میخوابید..یه شب رفتن بخوابن عرفان صدام کرد.رفتم دیدم داره گریه میکنه از دماغشم همونطور آب میومد و کل صورتش خیس بود.گفت داداش بابا اذیتم میکنه!!!!

بابا گفت امیر تو بگو فردا عرفان بره مدرسه معلم میذاره بره سر کلاس؟!!!

گفتم نه نمیذاره هنوز خوب نشدی که...نمیذاره.

عصبانی گفت امیر بدجنس الکی نگو...بابا گفته منو گول بزنی...هردوبدجنسین..بعدم کله شو کرد تو بالش همونطور گریه میکرد.

بابا گفت عرفان جان هم من گفتم هم آقای دکتر گفت وقتی تو مریضی بری مدرسه بقیه دوستاتم مریض میکنی بعد اونام نمی تونن برن مدرسه بایدبرن آمپول بزنن..تو دوست داری دوستات به خاطر تو آمپول بزنن؟!!

گفت خب بزنن منم زدم ترس نداره که..

بابا گفت إإ حالا کی بدجنسه؟!! ما یا تو؟!!

گفت نخیر بدجنس نسیتم تازه آمپول زدم مریضم نیستم.

مریض بودا ولی حاضر جوابیش سالمه سالم بود

بابا گفت هیس دیگه بخواب..امیر تو هم برو بخواب...منم دیگه رفتم ولی صدای حاضر جوابیش همونطور میومد.

 صبحشم داشتم حاضر میشد برم مدرسه که اومد تو اتاق.لباس پوشیده بود و کیفشم دستش بود!!!

گفتم واسه چی لباس پوشیدی؟برو بخواب.

گفت داداش با من بیا مدرسه...

گفتم عرفان مگه بابا نگفت امروزم نباید بری..هنوز مریضی معلم رات نمیده برو بخواب.

گفت نه خوابم نمیاد ..دیگه خوب شدم داداش!!

با  اون همه آمپول و دارو هم باز  آب دماغش عین شیر آب میومد

گفتم نه خوب نشدی برو بخواب..بعدم رفتم پایین داشتم کفش می پوشیدم ولی انگار نه انگار... اومد کفششو از جا کفشی ورداشت شروع کرد پوشیدن. گفتم عرفان کجا میای؟ گفت داداش توروخدا با من بیا دیگه من خودم برم بابا دعوام میکنه...بعدم در و باز کرد رفت بیرون

گفتم  منم ببرم بابا باز دعوا میکنه...اذیت نکن دیگه آفرین داداش برو تو ...گفت نه داداش باید برم خانمون میخواد درس مهم بده آفرین دیگه بیا بریم.

منم  اعصابم خورد شد کفشمو در آوردم که دیگه برم بابا رو بیدار کنم.گفت إإإ کجا میری امیر؟!!ولی من جواب ندادم فقط رفتم بالا ولی با دو اومد دنبالم دستمو گرفت نذاشت برم تو اتاق گفت نه نه توروخدا بابارو بیدار نکن...بعدم زد زیر گریه گفتم پس برو لباساتو در بیار ..بدو..ولی همونطور دستمو محکم گرفته بود گریه میکرد..گفتم دیرم شدا داداش امتحان دارم..ولی باز هیچی..دیگه بردمش تو اتاق سریع لباسشو در آوردم گفتم همینجا میخوابی یا میری پیش بابا؟!! گفت آخه اصلا خوابم نمیاد..

گفتم خب برو پویا ببین.

گفت نه بابا اجازه نمیده..الان باید درس بخونم وقت پویا نیسکه!!!!!!!!!!!! بعدم گریه ش بیشتر شد

گفتم چرا گریه میکنی؟چرا اجازه میده الان که درس نداری..اشکال نداره..بیا خودم روشن میکنم ببین.

ولی یهو داد زد گفت: نه ..از پویا بدم میاااد!!!!! دیگه مطمئن شدم حالش خیلی بده چون داشت هذیون میگفت پشت سر هم  دادکه زد بابا بیدار شد اومد تو اتاق گفت:چیه؟بابایی تو چرا پاشدی؟...منم سریع گفتم چی شده...بابا دست زد به صورت عرفان گفت خیلی تب داره و بازم باید برن دکتر بعدم گفت دیگه من برم که دیرم نشه...وقتیم خداحافظی کردم از اتاق اومدم بیرون صداش میومد که با گریه میگفت نه نرو امیر تو هم نرو.

+خدارو شکر دیگه الان خیلی بهتر شده ولی هنوز لوس شدنش به مقدار اولیه ش برنگشته

++میلاد امام علی (ع) و روز پدر رو به همه تبریک میگم.عیدتون مبارک.

+++کادوی روز پدرم قرار بود من وعرفان با هم بریم بخریم ولی من همش دنبال یه راهی بودم که تنها برم واقعانم مریض شد دیگه نمی تونست  بیاد منم رفتم  از طرف هردومون کادو خریدم .وقتی بردم بهش نشون دادم عصبانی شد گفت خیلی زشته من اینو نمیدم خودت بده.ولی من کادوهارو دادم گفتم یکیش از طرف عرفانه. عصبانی گفت نخیرمبعدم بغض کرد گفت  من مریض بودم نتونستم برم کادو بخرم هیچی نخریدم هیچکدوم از طرف من نیست بعدم زد زیر گریه میکرد.باباهم فهمیده بود آقای صاحب نظر چرا اینو میگه هی میگفت خیلی قشنگن ..خیلی بهم میان..ولی میگفت نخیر هیچم نمیاد دیگه بابا بغلش کرد گفت بابا رو یه بوس محکم بکنی بهترین کادوئه ولی بازم راضی نشد که گفت بعدا با امیر میرم یه کادوی قشنگ میخرم.

[ پنج‌شنبه 2 اردیبهشت 1395 ] [ 18:06 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر