X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

این پست و به درخواست کسایی گذاشتم که گفتن چرا همش از شیطونیای عرفان میگی؟ چرا یه کم از شیطنتای خودت نمیگی؟...منم نشستم ساااااااااااعتها فکر کردم تا بلاخره این خاطره که از اول راهنماییمه یادم اومد 

یه روز زنگ ورزش ،داشتیم تو حیاط فوتبال بازی میکردیم که من یه گل زدم...همین!!!..تو بازی فوتباله وسط زنگ ورزش یه گل زدم... ولی  نمی دونم چرا اون لحظه دقیقا همون حسی رو داشتم  که  حمید استیلی بعد از گل زدن به امریکا داشته

خلاصه هر چی که بود من بعدش به عنوان خوشحالی بعد از گل ، اول دو دور دور حیاط دوییدم در حالیکه هی داد میزدم گل... گل ...توی دروازه!!!... بعد دوییدم به طرف ساختمون مدرسه و رفتم تو راهرو !!به جای اینکه بر گردم تو بازی!!!.. همونطورم داد میزدم گل گل!!!!!...و بعدش..بعدش شروع کردم تو راهرو دوییدن و  به در هر کلاسی که میرسیدم در کلاس و باز میکردم میگفتم گل..گل!!! بعد میرفتم کلاس بعدی...و تا آخر راهرو همین کارو کردم...نمی دونم چرا؟!!!

معلمام یکی یکی میومدن بیرون ببینن کی بود؟!!!..نه....چی بوداصلا؟!!!

ولی من باز خالی نشده بودم باز دوییدم تو حیاط و همونطور می دوییدم ...همه بچه هااز پنجره کلاسا حیاط و نگاه میکردن بهم میخندیدن...یعنی رسما کل مدرسه به هم ریخته بود بعد ناظم عصبانی اومد تو حیاط بردم دفتر...یعنی  داشت شاخ در میاورد از کارم!!!!!!!!!

گفت فلانی تو ام؟!!!!چته مدرسه رو گذاشتی رو سرت؟!!

من  دیگه به حالت عادی خودم برگشتم وبدجور هول کرده بودم سرمو انداختم پایین گفتم ببخشید آقا.

گفت یعنی چی رفتی سر کلاسا داد زدی ؟!!کل مدرسه رو به هم ریختی...

باز گفتم  ببخشید آقا.

گفت یعنی هربار تیمت گل بزنه میخوای مدرسه رو بذاری رو سرت؟

من گفتم  آقاآخه ما گل زدیم.

گفت زدی که زدی مگه تو جام جهانی گل زدی که کل مدرسه رو خبر کردی؟

همون موقع مدیر اومد تو دفتر و به ناظم گفت: جریان گل چیه؟این  کی بوده تو راهرو داد و بیداد کرده؟ !!!

ناظمم با اخم به من   اشاره کرد..منم دیگه تا مرز سکته رفتم.ولی مدیر با خنده گفت: این؟!!!! آره فلانی؟!تو که بچه خوبی بودی؟چت شد یهو؟!!!!!

منم کلا دیگه زبونم بند اومده بود.

ناظم با اخم گفت الان داشتم زنگ میزدم اولیاش بیان.من دیگه گریه م داشت در میومد.

مدیر گفت نگفتی فلانی؟!!!چه خبرته؟ چرا کل مدرسه رو بهم ریختی؟

منم فقط داشتم خودمو میکشتم که گریه م نگیره...دیگه حرف نمیتونستم بزنم.

ناظم عصبانی گفت هیچی شازده یه گل زده فک کرده چه خبره؟!!الان تکلیفشو روشن میکنم..بعدم تلفن و ورداشت.

 ولی  مدیر گفت  آقای فلانی حالا ایندفه رو شما گذشت کنید این پسر ما همیشه پسر  خوب و مودبی بوده  قول میده دیگه تکرار نکنه مگه نه آقا امیر؟!

منم سریع گفتم بله آقا ببخشید.

ناظمم تلفن گذاشت سر جاش گفت فقط چون جناب مدیر خواستن ولی 5 نمره از انضباطت کم میکنم.

ناظم اینو گفت من دیگه زبونم باز شد گفتم آقا غلط کردیم توروخدا آقا دیگه تکرار نمیشه.ولی دیگه کوتاه نیومد.گفت یه زنگ مدرسه رو هدر دادی انضباطتم کم نکنم؟!!!

بعدم گذاشت برم سر کلاسم(مدیر و ناظمم مدیر و ناظمای قدیم...یه هچین کاریم میکردی به اولیات نمیگفتن...حالا چی؟!!کاری نکرده نامه میدن برای بابات!!!! ) ولی دیگه تا موقع کارنامه دادن دق کردم.روز کارنامه ام که دیگه کابوس بود.... ولی آخرش ۲۰داده بود انضباطو

یادش بخیر تا یه هفته م  سوژه همه معلمابودم.هر روز هر معلمی که میومد یه چیزی میگفت بهم.

یکی میگفت : دیگه گل نزنیا.تو وایسا دفاع.

یکی میگفت:بچه ها دیگه کسی به فلانی پاس نده.مدرسه رو میریزه به هم.

یکی میگفت:فلانی دیگه گل نزدی؟ تازگیا خبری ازت نیست!!!

خلاصه که کلا تو مدرسه معروف شده بودم سر همین ماجرا!!!

با اینکه خیلی وقته ازاین ماجرا گذشته  ولی هر بار من و علی یاد این ماجرا میوفتیم دوساعت میخندیم. سر همینم بلاخره ماجرا لو رفت پیش بابام.اونم بعد از  دو سال

علی گاهی میومد خونه ما بعضی فوتبالارو با هم میدیم. اونروز بابا هم بود و سه تایی داشتیم میدیم که یه تیم گل زد و خوشحالی بعد گلشون خیلی عجیب غریب. واای..یهو علی شروع کرد خندیدن...اولش آروم میخندیدا ولی هی بیشتر و بیشتر شد.. منم فهمیدم علی واسه چی داره میخنده خودمم خندم گرفت بابام گفت چی شد؟به چی میخندین؟گزارشگر چیزی گفت؟!!

ولی من و علی داشتیم خفه میشدیم از خنده، نمی تونستیم جواب بدیم...بابامم دیگه خندش گرفته بودگفت خب بگید مام بخندیم...

علی وسط خنده هاش گفت  بگو دیگه امیر!!! منم گفتم: چیو؟!!!اصلا به چی میخندی؟!!!

 علی ام گفت:سر کلاسا داد زدی گل دیگه!!!!!! یعنی بابا یه لحظه قشنگ هنگ کرد!!! دیگه گفتیم ماجرا رو....بابا بدجور خندش گرفته بود ولی انگار داشت سعی میکرد جدی شه که قشنگ بفهمه قضیه چیه؟!!یه جور بلاتکلیفی، بین خنده و جدی  گفت امیر؟!!!!!! منم حس کردم که داره سو تفاهم میشه سریع گفتم الان نه ها بابا.. خیلی وقت پیش ...علی ام گفت آره پیرارسال بود.

هیچی دیگه بعدشم  نزدیک بودبعداز دو سال به خاطر اون ماجرا یه پس گردنی بخورم که به موقع فرار کردم و  دیگه ولو شدیم رو زمین از خنده

از اونروز دیگه این خاطره م بهش اضافه شده،هر وقت یادمون میاد به هردوش میخندیم آخه خدایی قیافه بابا دیدنی بود وقتی علی گفت،سر کلاسا داد زدی دیگه!!!

[ پنج‌شنبه 26 فروردین 1395 ] [ 13:35 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر