X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

عرفان که تو شیراز اون کارو کرد و منو سکته داد  بابا اونجا کاریش نکرد چون خب کارش وحشتناک بود، ولی ایندفه از رو شیطنت نبود واسه همین فقط حرف زد، ولی با اینکه آخر سر گفته بود که بریم خونه به حسابش رسیده میشه انگار باور نکرده بود...چون وقتی رسیدیم و بابا گفت که تا آخر هفته کلا از همه چی محرومه اصلا قبول نمیکرد... یکشنبه اونقد گریه کرد و لج کرد که دیوونه مون کرد.. 

همش میگفت: من که گفتم ببخشید که تازه کلی منو بغل کردین داداشم منو بغل کرد بوس کرد دیگه ببخشید دیگه

 باباهم میگفت: ولی بعدش گفتم که خونه به حسابت رسیده میشه،نگفتم؟

بعدش بابا هر چی میگفت برو پیکتو بیار حل کنیم نمیوورد میگفت از مداد رنگی که محرومم پس نمیشه حل کنم. 

دیگه وقتی بابا عصبانی شد گفت عرفان یه کاری نکن پشیمون شم یه جور دیگه تنبیهت کنم ..سریع رفت آورد 

ولی اگه بابا یه جور دیگه تنبیه میکرد فک کنم خیلی بهتر بود مختصر و مفید حالا مفیدشو نمی دونم ولی مختصر که حتما میشد آخه کل هفته همش صدای پس زمینه ،صدای غرغرای عرفان و جوابای بابا بودو من همش در حالت آماده باش بودم که اگه دعواشون شه برم جداشون کنم یعنی  یه وضی داشتمااا...

بعد چون بابا میخواست بره سرکار و منم درس داشتم دیگه اجازه داد عرفان قبل اومدنش یکساعت پویا ببینه...دیگه عرفان پویا میدید و منم درس میخوندم و وقت استراحتم میرفتم یه کم باهاش پیک حل میکردم تا بابا بیاد.

حالا پنجشنبه که بابا  خونه بود اجازه نداد اصلا پویا ببینه. عرفان میگفت منکه یکساعتمو ندیدم هنوز ولی بابا میگفت اون یکساعت وقتی بود که من نبودم،الان میشینیم فقط پیک حل میکنیم. خلاصه کل پنجشنبه عرفان فقط پیک حل کرد!!!!! البته به اضافه مخ  من و بابا

جمعه م برای ناهار خونه باباجونم بودیم و خلاصه میگم که باز کلی چغلی بابامو کرد و باز یه کاری کرد که خرابکاریش پیش باباجون اینا لو بره...یعنی مامان جونم هول کرده بودااا از شنیدنشم هول کرده بود

وقتی برگشتیم بازم بابا و عرفان نشستن پای پیک و منم رفتم سر درسم . نزدیکای ساعت 6 یهو صدای عرفان خیلی بلند شد که اعتراض میکرد و غر میزد ..میگفت نخیر دیگه باید ببینم دیگه رفتم ببینم چه خبره..

پیکشو تموم کرده بود و میخواست پویا ببینه یا پلی استیشن بازی کنه ولی بابا راضی نمیشد میگفت از فردا... عرفانم دیگه قاطی کرده بود منو دید گفت داداشی توروخدا من دیگه مشقامم همه رو نوشتم که..به بابا بگو بذاره دیگه منم دلم سوخت دیگه گفتم بابا حالا نمیشه یه کم بذارید؟ عرفان ذوق کرد هی میگفت: آره آره یه کم یه کم توروخدا. 

ولی بابا چند ثانیه با اخم نگامون کرد و نهایتا گفت : باشه با ارفاق برو یکی از بازی فکریاتو بیار بازی کنیم.

وااای یعنی عرفان بدجوری خورد تو ذوقش، حالش گرفته شداا.. بعد با مشت زد به پاش گفت :ارفاق کیه دیگه؟!!!!!!!!!!!!!! من و بابا یه لحظه نفهمیدیم چی میگه ولی بعدش...یعنی دیگه میخندیدیماااااا عرفانم که بدش میاد بهش بخندن ناراحتم بود که بابا اجازه نداده دیگه بدجور عصبانی شد گریه شم گرفت  بعد هلم داد گفت نخند امیر بدجنس بعدم قهر کرد داشت میرفت بالا...بابا سریع گرفتش گفت پسرم ارفاق کسی نیسکه بیا اینجا بیا بابایی بهت بگم...ولی هی میگفت نمیخوام وخودشو میکشید که بره   بابا دیگه محکم بغلش کرد بوسش کرد..جلوی خندشم گرفت..ولی مگه من خندم بند میومد...نمیدونم چرا عین عمو کیارش شده بودم بابا دیگه به من اشاره کرد که برم بالا که بتونه عرفانو آروم کنه آخه  از خنده من باز خندش میگرفت..منم سریع رفتم بالا ده دقیقه ام تو اتاق خندیدم...خیلی هم خنده دار نبودااا نمی دونم چرا خندم گرفته بود  اونقد!!!

بعدش رفتم پایین ببینم چی شد بلاخره، بابا گفت که گفته میخواد تنهایی نقاشی بکشه و رفته تو اتاقش...مثلا قهر بوده یه کم هنوز  

من و باباهم به پیشنهاد بابا یه دست شطرنج  بازی کردیم که نتیجشم...بگذریم 

بعد بابا رفت یه سر به عرفان بزنه ببینه داره چیکار میکنه...ولی هنوز نرفته برگشت و به من اشاره کرد که ساکت دنبالش برم!!! داشتیم میرفتیم بالا بابا آروم گفت: من میگم این یک ساعته صداش در نمیاد، پیداش نیست!!!بیا ببین!!

بابا آروم در اتاق عرفان و هل داد و دیدم ...وای یعنی خیلی جالب بود..رو تخت دراز کشیده بود، تبلتم گذاشته بود جلوش رو بالش داشت پویا میدید!!!!!!!!!!

یعنی داشتم شاخ درمیوردم که از کجا نرم افراز تلوبیونو که پخش آنلاین تلوزیونه  پیدا کرده بود یا می دونست چیه؟ آخه من خیلی وقت پیش همینجوری نصب کرده بودم ببینم چجوریه ولی هیچوقت استفاده نکرده بودم اصلا تا حالا ندیده بود.

کلک صداشم خیلی کم کرده بود که ما نشنویم 

بابا چند تا زد به در ..عرفان یهو پرید ،مارو دید هل کرد دستشم گذاشت رو تبلت..

بابا گفت عرفان خان داری چیکار میکنی؟

گفت نه هیچی.

بابا گفت بیار اونو بده من ببینم...همونطور فقط مظلوم نگاه میکرد  من اشاره کردم بلند شو دیگهدیگه آروم  اومد جلو تبلت و داد دوباره رفت عقب...

بابا گفت تو نگفتی من میرم نقاشی بکشم؟!!..این چیه ها؟!!!

آروم گفت من نمیدونم .

بابا گفت که نمیدونی؟   من به تو نگفتم امروزم حق نداری پویا ببینی؟!!! میخوای دیگه هیچوقت نذارم پویا ببینی؟!! ...بعد یه کم بلند گفت: آره؟!!

عرفانم دیگه داشت گریه ش میگرفت.. دیگه به زور حرف میزد گفت نه.. منکه از قصد نکردم...دستم خورد.

بابا گفت یعنی چی دستم خورد؟!!

گفت دستم خورد دیگه...میخواستم نقاشی رو بزنم ...بعد اشتباهی دستم خورد به اون قرمزه...

واقعانم راس میگفت آیکون نقاشی کنار آیکون تلوبیون بود، دستش خورده بعدم آرم شبکه هارو دیده و زده پویا و....کلی هم کیف کرده

بابا گفت   اشتباهی دستت به قرمزه خورد..اشتباهی هم صداشو کم کردی نشستی پاش؟!

 بعد تبلت و داد دستم گفت اینو ببر بذار تو اتاق اون خط کشم وردار بیار

عرفان دیگه گریه اش گرفت و بلاخره یادش افتاد که باید بگه ببخشید گفت نه نه ببخشید بابا دیگه نمیکنم..داداش نرو

بابا گفت چیو ببخشم؟!...مگه قرار نبود پویا نبینی که تنبیه شی..وقتی حرف گوش ندادی نشستی دیدی باید  یه جور دیگه  تنبیهت کنم دیگه..دیگم حرف نباشه..امیر بجنب.

منم دیگه مجبوری رفتم آوردم ، داشتم میدادم آروم گفتم بابا میشه...ولی بابا نذاشت بگم گفت برم بیرون درم ببندم دیگه منم مثل همیشه رفتم بیرون پشت در نشستم ببینم چی میشه.

بابا بهش گفت دستشو بیاره جلو ولی گفت نه بابا آخه منکه اصلا خوب ندیدم هیچیکه..صفحش اینقد بود فقط.. صداشم که یه کم میومد ..هی ام قطع میشد اصلا خوب نبود که...ببخشید دیگه منو بابایی  بعدم دیگه گریه میکرد...من خندم گرفته بود آخه خیلی باحال داشت بابا رو قانع میکرد فک کنم بابا هم خندش گرفته بود آخه چند ثانیه هیچی نگفت..

بعدم دیگه نزدش ولی گفت حواسشو جمع کنه که چوب خطش بدجوری پر شده و فردا هم حق نداره پویا ببینه.

+موقع شامم که بابا رفته بود اتاقش که باهاش حرف بزنه و بیارتش به بابا گفته بود که باید امیرم دعوا کنید که تلوزیون و دانلود کرده گذاشته رو تبلت

[ چهارشنبه 18 فروردین 1395 ] [ 23:05 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 211196

Online User

ابزار وبمستر