X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

ما هرسال عید میریم شیراز ولی امسال شیراز، با سالای پیش خیلی فرق داشت.بزرگترین فرقشم عرفان بود.

 عرفان دیگه مثل سالای پیش با بابا غریبی نمی کرد واسه همین بیرون رفتنا و گردشا خیلی بیشتر خوش میگذشت بهمون.یه فرق دیگه م نبودن مامان بود و اینکه من و عرفان شبا خونه بابابزرگ می خوابیدیم.

 اولش همگی رفتیم هتل ولی بعد بابا گفت که روزا همش میریم بیرون و گردش و دیگه از غروب باید بریم خونه بابابزرگ. عرفان که خیلی لجبازی کرد سر همین قضیه... یعنی اولش که میگفت چرا اومدیم هتل چرا نمیریم خونمون؟!! دیگه بابا براش توضیح داد و فهمید چرا ،ولی سر خونه بابابزرگ رفتن خیلی ناراحت بود و گریه کرد که بابا نمیاد.راستش خودمم راضی نبودم ...نه اینکه خونه بابابزرگ اینا بد بود یا خوش نگذشتا ولی خب  یه جوری بود دیگه عرفان راس میگفت ولی بلاخره هر طوری بود بابا راضیش کرد.

اما روز اول که رفتیم پیششون عرفان خیلی ...همش به من چسبیده بود و اصلا حرف نمیزد...مامانبزرگ بابابزرگ هرچی باهاش حرف میزدن و سوال میکردن جواب نمیداد منم هرچی میگفتم بازم جواب نمیداد دیگه رفتیم تو اتاق یه کم دعوا که نه  فقط یه چیزایی رو یادش آوردم دیگه کم کم عادی شد، از فرداییشم خیلی عادی شد.. دیگه همش حرف میزد و از مدرسه تعریف میکرد .

 بابابزرگم یه بار پرسید  عرفان الان دیگه همه حرفا رو یاد گرفتی؟ دیگه خوندن نوشتن بلدی؟

گفت نه همه رو که هنوز یاد نگرفتم "ط"دسته دار "ر"دسته دار اینا رو یاد نگرفتم!!!!  واای یهو هممون خندیدیم گفتم عرفان "ر" دسته دار چیه؟!!! گفت إإإ من چه میدونم هنوز که یاد نگرفتم  وقتی ام  میگفتیم  ر دسته دار نداریم میگفت نه خانممون گفته دیگه مامانبزرگم حروف و یه دور نوشت براش دیگه فهمید.

یه فرق دیگم این بود که امسال نشد درس بخونم چون سالای قبل که مامان بود خب من و بابا و عرفان میرفتیم بیرون و بعضی روزام من با مامان و عرفان بودم ولی دیگه از غروب میرفتم هتل پیش بابا و قشنگ درسمم میخوندم ولی ایندفه چون خونه بابابزرگ بودیم نمیشد درس خوند.یعنی میشدا ولی خب یه جور ضایه ای میشد دیگه..آخه بعد از این همه وقت قرار بود چند روز اونجا باشیم بعد میخواستیم درس بخونیم بد میشد یعنی اصلا بابا خودش گفت نمیخواد کتاب و پیک ببریم اونجا روزام که اونقد اینور اونور میرفتیم که اصلا معلوم نبود کی غروب میشه... بابا هم نمیگفت  یه کم بریم هتل که من درس بخونم یا عرفان پیک حل کنه  دیگه منم کلا بی خیال درس شدم  

بیرون رفتنام که خیلی خوب بود.جای همه خالی اولین جایی هم که رفتیم حرم بودکه اونجا یاد همه دوستای مجازیمم افتادم و نایب الزیارتون بودم اگه خدا قبول کنه. جای بعدی هم  ایران لند بود.همیشه که میرفتیم شیراز وقتی بابا از عرفان میپرسید که کجا دوست داره بریم همیشه اولین چیزی که میگفت ایران لند بود

تو این شهربازی یه عروسک دایناسور "تی رکس" هست که تقریبا اندازه واقعیه یه تی رکسه و وقتی روشنه سر و دمش بالا پایین میشه و صدای دایناسورم میده. اصلا معلوم نیست برای چی اینو ساختن وسط شهربازی آخه همه بچه های کوچیک ازش میترسن.عرفانم همیشه از این دایناسوره میترسید و همش میچسبید به من.وقتی روشن بود که اصلا طرفش نباید میرفتیم. ولی این بار که رفتیم تا دایناسوره رو دید  با ذوق دویید جلو البته خاموش بود ولی از خاموششم میترسید قبلا. 

گفتم عرفان نمیترسی؟!!!

 اخم کرد گفت نه!!!مگه ترس داره عروسکه دیگه واقعی نیسکه!!!

بابا گفت  پسرم مدرسه میره دیگه بزرگ شده ..معلومه نمیترسه!!!

گفت من قبلانم نمی ترسیدم که ...چون سرش نخوره به ما میگفتم که نریم پیشش!!!!

قشنگم یادش بود که چقد میترسید و همش میگفت بغلم کن ولی دوباری که رفتیم هیچوقت روشن نبود که ببینیم از روشنشم نمیترسه یا نه؟!!فک کنم دیگه فهمیده بودن ترسناکه روشنش نمیکردن. 

نمره 19 مسافرتم که با ارفاق بیستش کردم به خاطر شب یکی مونده به آخر بود،یعنی آخرین شبی که قرار بود خونه بابابزرگ اینا باشیم.

اولش نمیخواستم بنویسم ولی دیگه...

وقتی غروب من و عرفان رفتیم خونه بابابزرگ ، مامانبزرگم گفت که دایی زنگ زده گفته امشب بریم خونشون!!! 

من فقط تعجب کردم ولی  عرفااان....یهو اصلا یه جور عجیبی شد.انگار که خیلی عصبانی باشه ولی بغضشم گرفته بود.

گفتم چیه عرفان؟ بلند گفت: من که نمیام!!! از قصد بلند گفت که مامانبزرگ بابابزرگ بشنون. من اخم کردم لبمو گاز گرفتم گفتم :هیس ...

ولی دیگه شنیده بودن.بابابزرگم پرسید چرا ولی جواب نداد فقط با اخم جلوشو نگاه میکرد.

واقعا نمی دونم دایی چیکار کرده بود و چیا گفته بود که عرفان بعد اون همه مدت بازم اینجوری میکرد،عرفانی که اصلا کینه ای نیست و زود با همه آشتی میشه!!!

 هر کاری کردم به جای اینکه وضع بهتر شه هی بدتر میشد ..دیگه شروع کرد گریه کردن و میگفت اصلا بیا بریم پیش بابا!!!مامانبزرگ بابابزرگم خیلی تعجب کرده بودن از من پرسیدن که چشه؟!!! ولی من گفتم نمی دونم....نمی دونم چرا؟نشد بگم...ولی خیلی اشتباه کردم،اگه از اول میگفتم اونجوری نمیشد.

بابزرگ بغلش کرد گفت  چی شده ؟ 

با گریه گفت میخوام برم پیش بابام .

بابزرگ گفت فردا میری دیگه؟ ولی هی میگفت نه امشب میخوام پیش بابام بخوابم.

بابابزرگ بهش گفت باشه از خونه دایی میبرمت پیش بابات ولی  میگفت همین الان میخوام برم.

دیگه هرجور بود آرومش کرد ولی بازبغض داشت. یه کم بعدم دوباره اومد پیشم ..هی میگفت امیر بیا بریم پیش بابا توروخدا... منم کلا اعصابم خورد شده بود.. از همه چی... از دایی، از کارای عرفان ،دیگه قاطی کردم،یه ذره سرش داد زدم...

  دوباره گریه ش گرفت رفت تو اتاق،منم دیگه سراغش نرفتم.

موقع رفتن خونه دایی که شد رفتم تو اتاق حاضر شم دیدم نیست.مامانبزرگم گفت که رفته حیاط ولی رفتم حیاط دیدم اونجام نیست خیلی هول شدم رفتم تو گفتم نیستکه!!! بقیه جاهارم گشتیم دیدیم راس راسی نیست.یعنی من داشتم سکته میکردم واقعا. بابابزرگم سریع حاضر شد گفت  بریم دنبالش.رفتیم بیرون تو کوچه رو  گشتیم ولی نبود.دیگه برگشتیم تو خونه با ماشین رفتیم دنبالش .

بابابزرگم هی میگفت نترس هیچی نمیشه حتما یه ماشین گرفته رفته هتل ولی من قلبم داشت میومد تو دهنم.

بعد بابابزرگم پرسیدکه قبلانم اینجوری کرده یا نه؟ بعدم گفت حتما یه چیزی شده و باز از من پرسید منم دیگه گفتم...خیلی ناراحت شد..بعدشم گفت من از شما پرسیدم باید همون اول میگفتی.

یه ده دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد، بابا بود.من هول کرده بودم میخواستم جواب ندم ولی بابابزرگ گفت شایدعرفان رفته پیشش  که زنگ زده ،جواب بده.واقعانم همین بود بابا گفت عرفان پیششه و بعدم گفت از مامانبزرگ بابابزرگ معذرت خواهی کنم و برم هتل منم گفتم که نزدیکم.

یه نفس راحت کشیدم و خداروشکر کردم ولی دیگه تا برسیم یه ریز تو دلم بدوبیراه میگفتم به عرفان.بابابزرگمم تا برسیم هتل همش  هی نصیحت و سرزنش میکرد که اگه زودتر میگفتم اینجوری نمیشد. منم هی حرصم از عرفان بیشتر میشد سر  همین.یعنی دلم میخواست  بابا عرفان و زده باشه له کرده باشه اونقد که عصبی بودم ولی وقتی بابا درو باز کرد و دیدم عرفان تو بغلشه دیگه بدجور قاطی کردم داد زدم:کجا رفتی ها؟ ولی حتی سرشو از رو شونه بابا بلند نکرد بابا هم هی میگفت آروم باشم برم تو اتاق تا بعد ولی من اصلا نمیدونم چم شده بود،جوش آورده بودم  بلندتر داد زدم  یه کمم  بدوبیراه گفتم .

بابا هم دیگه عصبانی شد سرم داد زد که ساکت شم منم رفتم تو اتاق  و مثل بچه ها فقط گریه  میکردم.

ولی وقتی عرفان خوابش برد بابا اومد پیشم و...دیگه آروم شدم.

اینا رو نوشتم که یادم بمونه وقتی بزرگتر سوال میکنه همون اول جوابشو بدم، طفره نرم.

+قرار بود این هفته عرفان کلا از همه چی محروم باشه که تنبیه شه ولی درس من نجاتش داد.چون بابا که سرکاره و اگه  قرار بود عرفان کل روز از همه چی محروم باشه دیگه منو ول نمیکرد،منم که درس دارم نمیشد برای همین محرومیتش از بعد از اومدن باباست


[ پنج‌شنبه 12 فروردین 1395 ] [ 21:28 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر