X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

سلام به همه دوستان.خب این اولین پستیه که سال1395 میذارم پس اولش سال نو رو با کلی تاخیر و  با عرض معذرت به اونایی که تبریک نگفتم  و اونای که گفتم دوباره،تبریک میگم.ان شاالله که سال خوبی برای همه باشه و تعطیلات تا الان به همه خوش گذشته باشه.

به ما که تا الان خیلی خوش گذشته خداروشکر(با مثلا 1نمره ارفاق 20 بوده) ولی از اینجا به بعدش و خدا میدونه..چون از وقتی که تعطیل شدیم و بعدشم رفتیم شیراز و دیروز صبح برگشتیم ، تا همین الان که دارم این پست و مینویسم لای کتابامو باز نکردم..یعنی هیچیااااا..عرفانم فک کنم کلا سه چهار صفحه پیکشو حل کرده.پس... از فردا قراره خونه ما بشه کتابخانه خصوصی..من درس بخونم عرفانم پیک حل کنه، ولی فقط قراره چون از فردا بابا میره سرکار و...عرفانم حتما میشینه پیک حل میکنه و میذاره منم درس بخونم 

آخه نمی دونم این عرفان از کجا این تو ذهنش هست که تو تعطیلی نباید درس خوند یا مشق نوشت.تو عیدم مثل پنجشنبه جمعه ها حاضر نبود پیک حل کنه.پیکشو که از مدرسه گرفته بود، بابا هر بار میگفت برو بیار یه کم انجام بدیم میگفت: نه خانممون گفته این تکلیف عیده، هنوز که عید نشده که... یه هفته قبل عید که اینو میگفت... بعد عیدم بابا میگفت برو بیار میگفت: نه الان تعطیلیه تو تعطیلی که نباید درس خوند باید فقط بازی کرد. دیگه بابا کلی باهاش حرف زد و توضیح داد بلاخره یه کم راضی شد رفت آورد حل کرد..  و لی دیگه خلاصه تا خونه بودیم واقعا همش بازی کردیم و عید دیدنی رفتیم.

موقع شیراز رفتنم باز ماجرا داشتیم سر جمع کردن وسایلش. 

اومد گفت: بابا ایندفه دیگه میخوام پلی استیشنمو بیارم.

بابا فقط گفت:عرفان؟!!!!!

موذی خندش گرفت  معلوم بود الکی داشت مسخره بازی در میاورد با خنده گفت: خب باشه ولی psp مو باید بیارما..باشه بابا؟توروخدا...

بابا گفت:عرفان قبلا نگفتم آدم میره سفر چیکار کنه؟میره  کلی گردش و تفریح کنه نه psp بازه کنه.اصلا وقت نمیشه اینو بازی کنی.

گفت چرا میشه مثلا قبل از خواب یه کمی بازی میکنم بعدش میخوابم...

خلاصه باز شروع کرد هی بابا هر چی میگفت کم نمیاورد یه جوابی میداد آخر سر بابا گفت باشه بیار...بابا حرفش تموم نشده بود ولی عرفان نفهمید گفت هوراااا آخ جون..... بعد داشت میدویید بره  ورداره ، بابا بازوشو گرفت گفت  وایسا وایسا بیار ولی جای شهربازی بیارا.. عرفان گفت:یعنی تو شهربازی بازی کنم؟!! 

بابا گفت: نخیر یعنی اونجا هروقت منو داداش رفتیم شهربازی تو بمون اینو بازی کن

گریه ش داشت درمیومد هی میگفت نه ..آخه چرا نمیشه یه کمم از اینا بازی کنم؟ ولی بابا دیگه فقط همینو میگفت..بلاخره کم آورد قبول کرد نیاره.

ولی داشتیم راه میوفتادیم بابا رفت اتاقش که چمدونشونو بیاره دید پیکش رو میزشه، ورنداشته..گفت عرفان داشتی پیکتو جامیذاشتی که پس چیرو جم کردی؟!!! بعد میخواست بذاره تو کیف عرفان سریع رفت از دست بابا کشید گفت: نه اینو نمیخوام بیارم!!!! بابا گفت یعنی چی نمیخوام بیارم؟!!! گفت:خب اونجا وقت نمیشه که،همش بیرونیم گردشیم نمیشه انجام بدم..اومدیم خونه مینویسم 

واای من بدجور خندم گرفته بود خیلی موذیه...بابا هم خندش گرفته بود ولی دیگه جدی شد گفت این تکلیف مدرسته، درستو که باید انجام بدی.

گفت نخیر شما گفتید که اصلا وقت نیست همش گردش میریم.خب وقت نمیشه دیگه.

بابا  در کیفو باز کرد گفت بیا بذار تو کیف بریم داره دیر میشه..بجنب. بعدشم به من گفت وسیله هارو ببرم پایین منم دیگه رفتم نفهمیدم چی شد ولی دوباره که داشتم میرفتم بالا ،عرفان با کیفش داشت میومد پایین اخم کرده بودگفتم چیه؟ ولی جواب نداد رفت...رفتم بالا بابا گفت یعنی یه بار نشد قبل سفر این با من یکی به دو نکنه. گفتم چی  شد؟!! بابا گفت هیچی میگه پیکو بیارم پس وقت هست psp رم باید بیارم. 

دیگه معلوم بود بابا دعواش کرده چون تا فرودگاه یه کلمه م حرف نزد همونطور اخم کرده نشسته بود. ولی دیگه اونجا منتظر بودیم بابا باهاش حرف زد زود آشتی کرد بعدم شروع کرد به حرف زدن و سوال کردن که چرا با ماشین نمیریم؟ ما گفتیم چون راه طولانیه ولی گفت نه  چرا با ماشین با هواپیما نمیریم!!!! مثل اون فیلمه که همه ماشینا تو هواپیما بودن.هواپیما خیلی بزرگه کلی ماشین توش جا میشه.

+ولی...ولی آخرش واقعا وقت نشد من درس بخونم یا عرفان  پیک حل کنه.دیروزم که تازه ازسفر برگشته بودیم...امروزم مهمون داشتیم.هیچی دیگه...کلا هیچی 

+یه پستم درباره سفرمیذارم.هر وقت وقت بشه.


[ سه‌شنبه 10 فروردین 1395 ] [ 01:00 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر