X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

ما شبای چهارشنبه سوری اصلا برنامه بیرون رفتن و ترقه و آتیش بازی نداریم عوضش هر سال خونه یکی از فامیلا جمع میشیم که خیلی هم خوش میگذره همیشه.

دیشب همه خونه بابابزرگم بودیم.وقتی رسیدیم اونجا در کمال تعجب دیدیم که عمو کیارش خونه ست!!!! آخه عمو کیارش همیشه شبای چهارشنبه سوری یه سر با دوستاش میره آتیش به پا میکنه بعد میاد مهمونیچند سال پیشم میخواست منو قاچاقی با خودش ببره ولی من نرفتم،بابام میفهمید هیچی دیگه ولی خدایی واقعا خطرناکه ...پارسال یکی از همکلاسیام بدجور داغون شدنزدیک بود بمیره راس راسی 

ازش پرسیدم عمو نرفتین بیرون؟!!! گفت نه بابا مگه مامان گذاشتهی سفارش پشت سفارش ولی اصلش آخر شبه

با اینکه آخر شب خودش برنامه داشت ولی طاقت نداشت ، از بیرونم که هی صدای بمب و ترقه میومد..یهو بلند شد گفت نه اینجوری نمیشه..باید یه حرکتی بزنم

بعدم گفت هروقت تک انداختم به همه بگو بیان پشت پنجره تا یه وقت کسی صدمه نبینه  البته اینو واقعی نگفتا..مسخره کرد

پنج دقیقه بعد تک انداخت و منم گفتم و همه رفتیم پشت پنجره.چند ثانیه بعد تو حیاط پنج تا آبشار روشن شد...خیلی باحال بود...بچه ها که از ذوشون جیغ کشیدن و دوییدن  برن تو حیاط دیگه بقیه ام دنبالشون  رفتن.یه کمم تو حیاط نگاه کردیم و بچه ها یه ریز جیغ زدن.خلاصه که خیلی باحال و جالب بود

ولی بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم که یهو صدای جیغ زهرا تا پایین اومد.زهرا دختر عموم تقریبا سه سالشه داداششم طاها دو سال از عرفان کوچیکتره.

یه کم بعده صدای زهرا صدای گریه طاها که بلند شد دیگه عمو کوروش بلند شد بره بالا ببینه چه خبره ، بابای منم بلند شد آخه هر سه تاشون بالا بودن.رفتیم تو اتاق دیدیم زهرا و طاها دارن گریه میکنن عرفانم بغض کرده . زهرا تا باباشو دید گفت: طاها منو زد.

عمو کوروش عصبانی گفت طاها؟!! چرا آبجی رو زدی؟ ها؟ ولی جواب نمیداد بازوشو گرفته بودفقط گریه میکرد. بابا به عرفان گفت: عرفان..تو بگو چی شد؟...عرفان ناراحت و با بغض اومد حرف بزنه یهو طاها با حرص پرید رو عرفان!!! عرفانم یه جیغ بنفش کشید که گوشامون سوت کشید بعدشم بلند زد زیر گریه عمو سریع طاها رو گرفتا ولی بازم دیر بود ،دیگه بازوی عرفانو گاز گرفته بود

دیگه هر سه تاشون گریه میکردن اصلا یه وضی شده بودا

عمو گفت طاها؟!!! چه کاری بود؟چرا گازش گرفتی؟!! طاها با گریه گفت :اون اولش منو زد

اصلا معلوم نبود چی به چیه؟ کی کی رو زده!!! تا حالا دعواشون نشده بود، اولین بار بود!!

وای بابا اینو شنید با اخم گفت عرفااان؟!!آره؟! ...ولی جواب نداد بازوشو گرفته بود فقط بلند گریه میکرد بعدم سریع اومد تو بغل من گفت آی داداشی دستم...بابا دیگه عصبانی شد گفت ساکت شو ببینم جواب منو بده..چرا زدیش؟! بازم که جواب نداد بابا دستشو گرفت میخواست از بغلم در بیاره ولی عمو جلوشو گرفت گفت الان ولش کن بذار گریه شون تموم شه...بعد زهرا رو بغل کرد طاهارم دعوا کرد که بره پایین.

اونا که رفتن بابا چند ثانیه با اخم عرفان و نگاه کرد بعد گفت: عرفان..منو نگاه کن ببینم..

عرفان باز فقط گفت :دستم.اونقد که گریه میکرد بابا نشنید صداشو.گفت: گریه نکن ببینم چی میگی؟ من گفتم :بابا میگه دستش درد میکنه.

بابا گفت بیا اینجا ببینم چی شدی؟  دیگه بلند شد از بغلم.بابا آستینشو که زد بالا دیدیم خدایی طاها بدجوری گازش گرفته.حق داشت اونجوری گریه میکرد.

منو بابا تا دستشو دیدیم یهو  با هم گفتیم: اوه اوه...اینجوری گفتیم گریه ش دو برابر شد...بابا بغلش کرد گفت هیس هیچی نشده الان خوب میشه...بعد شروع کرد آروم ماساژ دادن عرفانم هی آی آی میکرد. بابا با اخم گفت ببین چیکارمیکنید؟!!! بابا بغلش کرد گریه ش کم شد  گفت من نکردم که... طاهای بدجنس کرد...بابا گفت تو چیکار کردی که طاها کرد؟ها؟چرا زدیش؟

دیگه شروع کرد تعریف کردن گفت:من همش داشتم براش می نوشتم  رو تخته..هر چی میگفت مینوشتم بعدش زهرا اومد پاک کرد طاهای بدجنس هولش داد ولی من هیچی نگفتم که به زهرا.خب زهرا کوچولوئه من گفتم که اشکال نداره بازم مینویسم ولی دوباره که پاک کرد طاهای بدجنس زدش زهرا هم جیغ زد گریه کرد دردش اومده بود خب...بعد ساکت شد.

بابا گفت: خب بعدش؟  گفت خب طاها کار بدی کرده بود زهرا رو زده بود دیگه.زهرا کوچیکه.

بابا گفت: عرفان..طاها کار بد کرد زهرا رو زد بعد تو چیکار کردی؟

گفت:منکه گازش نگرفتم که.درش نیومد خیلی.. زود خوب شد ولی من خیلی دردم اومد. تا فردام همش درد میکنه کمبود میشه الانم خوب نشد اصلا..بعد دوباره گریه ش زیاد شد.هی طفره میرفت که نگه طاها رو زده  بابا عصبانی گفت خیله خب بسه دیگه..هیس..الکی گریه نکن.بلند شو .

بعد دستشو گرفت که بریم پایین.همونطور آروم آروم گریه میکرد.

رفتیم پایین اون دوتا دیگه آروم بودن عمو کوروشم اومد دست عرفان و که دید طاها رو تهدید کرد طاها هم بغض کرد رفت بغل مامانش.مامانشم باز دعواش کرد که گاز گرفته.آخرسر بابا جونم هردوشونو بغل کرد یه کم حرف زد باهاشون بعدم آشتیشون داد.

موقع برگشتن تو ماشین ساکت بودیم ..یه کم بعد عرفان گفت:بابایی عصبانی هستید؟

عرفان هر وقت شک داشته باشه که وقتی برسیم خونه بابا قراره تنبیهش کنه یا نه می پرسه..دیشبم چون بابا چند دقیقه بغلش کرده بود و آخر سرم با طاها آشتی شدن شک داشت. بابا اخم کرد گفت:عصبانیم خیلی هم عصبانیم...عرفان ناراحت گفت آخه چرا؟من که دیگه پسر خوبی شدم..بابا جونم بوسم کرد گفت آفرین پسر خوبم...مگه نه امیر؟!گفتم آره. 

ولی معلوم بود بابا واقعا دیگه عصبانی نیست چون عصبانی باشه اصلا جواب نمیده فقط میگه ساکت.

بابا گفت: پس خودت می دونی امشب چقدر پسر بدی بودی آره؟ گفت خب منکه نمیخواستم بشم که، طاها شد بعد منم یه کم شدم دیگه...بعد انگار منتظر بود بابا یه چیزی بگه ، وقتی هیچی نگفت منو صدا کردگفت امیر...ولی بابا  دیگه گفت هیس ساکت دیگه.

 وقتی رسیدیم با بغض بدو رفت تو اتاقش.چند دقیقه بعد بابا رفت پیشش ،در اتاقو باز کرد چراغ خاموش بود  بابا چراغو که روشن کرد گفت بابا من خوابم میاد دیره باید بخوابم   ولی بابا  در و بست  که حرف بزنه باهاش. دیگه نشنیدم چی گفتن ولی می دونستم بابا دیگه تنبیهش نمیکنه چون خدایی طاها خودش حسابی حسابشو رسیده بود.دیگه تنبیه شده بود.


[ چهارشنبه 26 اسفند 1394 ] [ 23:00 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 215552

Online User

ابزار وبمستر