X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

هفته پیش فرشامونو داده بودیم قالیشویی.قرار بود فرداییش بیارن ولی چند روز طول کشید . تو خونه که فرش نباشه صدا انعکاس پیدا میکنه دیگه...دیگه شده بود سرگرمیه عرفان... اولش که کلی الکی فقط داد زد.... بعدم سوال کرد که چرا صدا اینجوری میشه؟

گفتیم چون فرش نیست صدا میپیچه. گفت میپیچه؟!!! بابا گفت یعنی اینکه میخوره به دیوارا بعد میخوره زمین بعد دوباره میخوره به پنجره هی شنیده میشه. یه کم فک کرد گفت فرشا بودن میخورد زمین دیگه هوا نمیرفت؟ بابا گفت نه دیگه.. نمیرفت.

دوباره گفت خب چرا؟ بابا یه کم فک کرد گفت چون لای پرزای فرش گیر میکرد.

یه کم باز فک کرد ولی دیگه خدارو شکر قبول کرد سوال نکرد.

 دیگه کلللی له شدیم تا کل خونه رو جارو و تی بزنیم.عرفانم هی میگفت منم میخوام تی بزنم به منم بدین .دیگه بابا تی و داد بهش خودش رفت چایی بیاره.

 من و بابا داشتیم چایی میخوردیم تی زدن عرفانم نگاه میکردیم.اونقد باحال بود.مححححکم تی و فشار میداد رو زمین به زور میکشیدبابا بهش گفت نمیخواد فشار بدی آروم بکش...دیگه یاد گرفت.بعد هر چند لحظه یه بار  داد میزد میگفت :بابا اینجوری خوبه ؟ حالا الکیا..میخواست صداش بپیچه

بعد میخواست تی و از یه دست بده دست دیگش، دسته تی محکم خورد تو کله ش بلند گفت آخ  داشت گریه ش در میومد.بابا بلند شد ببینه چی شده .رفت سرشو یه کم ناز کرد گفت چی شدی بابایی؟بده من دیگه خسته شدی..

چون بابا میخواست تی و بگیره ازش یهو خوب شد گفت نه نه هیچی نشد دردم نیومد.بعد سریع شروع کرد تی کشیدن باز. 

 یک دقیقه نشد دوباره همون کارو کرد دسته تی خورد تو کلش ولی ایندفه جیکش در نیومد فقط قیافش ناراحت شد، یه کم سرشو مالید دوباره شروع کرد تی کشیدن.من و بابا داشتیم منفجر می شدیم از خنده ولی به زور جلوی خودمونو گرفته بودیم  

من چاییم تموم شد برگشتم سرکارم .ولی ,تا من بلند شدم دیگه کار نمیکرد که فقط بازی میکرد،هی میومد تی و میزد به تی من بعد میگفت ببخشید ببخشید حواسم نبود.دیگه  یه کم جنگ تی کردیم که خیلی باحال بود ولی آخرا دیگه عرفان باز خل شده بود با تی میزد به پام  بعدم به زور بلند میکرد میخواست بزنه به لباسم.هی میگفتم نکن گوش نمیداد.

بابا هم سه بار با مهربونی بهش گفت که نکنه.ولی یه کم تی میزد دوباره شروع میکرد. بابا دیگه بلند شد گفت بده من تی و.

ولی نداد.. فرار کرد گفت نه نه دیگه خوب کار میکنم شیطونی نمیکنم. بابا رفت تی و ازش گرفت گفت برو تو اتاقت کار کن.کاغذارو جم کردی؟

 ولی اصلا جواب بابا رو نداد، اعصابش خورد شده بود.اومد طرف من میخواست تی و به زور ازم بگیره اونقد که پرروئه بابا دیگه صداش یه کم رفت بالا گفت: عرفان!!..بابا چی گفتم بهت؟!! 

با اخم و حرص پاشو کوبید زمین گفت خب باشه.بعدم رفت بالا.

چند دقیقه آرامش خوبی برقرار بودا ولی یهو صدای جاروبرقی  همه چی رو خراب کرد 

 بابا عصبانی داشت میرفت بالا دیگه سریع گفتم خودم میرم..بعدم دوییدم بالا اول جارو رو خاموش کردم.

آخه دیروزش کلی کاغذ خورد کرده بود ..یعنی کف اتاقش فرش شده بود از کاغذ. میخواست با جاروبرقی جم کنه ولی تیکه هاش بزرگ بود بابا گفته بود باید با دست جم کنی چون گیر میکنه تو جارو.کلی سر همین بحث کردن ولی آخرش قبول کرد گفت باشه با دست جم میکنم. ولی باز رفته بود جارو رو برداشته بود.

گفتم عرفان بابا داشت میومد بالا ها دیروز نگفت با دست جم کن؟  ولی انگار نه انگار گفت إإإ نکن امیر بدجنس... بعد میخواست روشن کنه باز. جلوشو به زور گرفتم گفتم عرفان نکن!! بابا عصبانیه ها..

گفت با دست نمیشه  خب.

چند تا کاغذ و جم کردم گفتم ایناهاش ببین خیلی هم خوب میشه.بیا با هم جم کنیم.

گفت نه من بلد نیستم تو خوب بلدی.خودت جم کن من تی بلدم... بعدم دویید پایین باز.ولی  بابا عرفان و دوباره  آورد تو اتاق.من داشتم جم میکردم کاغذارو بابا گفت بلد نیستی؟!! بشین اینجا نگاه کن داداش چیکار میکنه یاد بگیر...عرفانم  نشست رو تخت با اخم نگاه میکرد.

چند ثانیه بعد بابا گفت خب یاد گرفتی؟ حالا پاشو به داداش کمک کن.

گفت نخیرم بلد نیستم هنوز.

بابا اخم کرد گفت امیر بلند شو جارو ببر بیرون.بعد به عرفان گفت پس هروقت یاد گرفتی و اینا رو جم کردی پاتو از این در میذاری بیرون فهمیدی؟ 

با بغض گفت نخیرم  هیچوقت یاد نمیگیرم.

بابا گفت پس دیگه هیچوقتم بیرون نیا... همینجا بمون.

بابا اومد بیرون تا در و بست صدای گریه ش بلند شد. میخواست جم کنه پنج دقیقه م طول نمیکشیدا!!!الکی گریه میکرد.

واقعانم یه ربع نشد اومد پایین. ولی بعدش ....واای ...خیلی باحال بود... یه راس رفت سر یخچال پاکت شیر و ورداشت سر کشید!!!!!!!!!  جلوی بابا!!!!

یعنی منو بابا دهنمون وا مونده بود!!!!  منکه نزدیک بود بترکم از خنده  بابا هم نمی دونست بخنده؟! ،عصبانی شه؟!اصلا یه وضع عجیبی بودا.

پاکتو که گذاشت تو یخچال بابا گفت الان این چه کار زشتی بود کردی؟!!!

گفت خب من خستم الان .

بابا گفت یعنی چی خستم؟نگفتم دفعه دیگه ببینم یک روز حق نداری لب به شیر بزنی؟!!امیر تو هم یادت باشه عرفان فردا حق نداره شیر بخوره.

ناراحت گفت نه نه تو روخدا ...بابا گفت نه چی؟..چند بار گفتم نکن این کار زشتو؟

گفت من که می دونم زشته که ولی آخه امروز من کلی کار کردم خسته شدم کلی تی زدم ....یه عالمه کاغذ ریزه ریزو  جم کردم ...تازشم پویام ندیم بازیم نکردم.

یه بهونه هایی میاورد که...

بابا گفت وقتی می دونی زشته یعنی هیچوقت نباید بکنی.

گفت خب باشه دیگه نمی کنم قوله قول.  بابا گفت عرفان سر این کار چندبار قول دادی؟ فردا شیر نمی خوری تا تنبیه شی.

دیگه داشت گریه ش می گرفت گفت نه شما بدجنسید من همش کار کردم ضعیف شدم تازه شیرم نخورم  خیلی ضعیف میشم دیگه درس یاد نمیگیرم تازه تو اون تبلیغه باباجونه پسره بهش میگه آفرین شیر میخوری بعد شما نمیذارید، ..به بابا جون میگم .

بابا گفت چی میگی؟ میگی بچه بی ادبی شدم پاکت شیر و سر کشیدم؟ 

گفت نخیرم بی ادب نشدم. بابا گفت هیس..دیگه حرف نباشه... گریه ش گرفت یه کم گریه کرد ولی دیگه پویا دید و شبم بازی کردیم دیگه عادی شد ولی..ولی تا موقع خواب فک کنم اندازه دو برابر یه روز شیر خورد. حالا انگار یه روز میخواست شیر نخوره شیر خونش تموم میشد فردا صبحشم سر صبحونه شیر خورد چون بابا یادش نبود


و علی....علی هم یکشنبه هی می پرسید چی شد؟آخه جوابشو نمیدادم... الکی سرکارش گذاشته بودم.. شنبه شم که صدبار زنگ زده بود ببینه چی شده من جواب نداده بودم میخواستم اذیتش کنم یکم 

دیگه آخر سر  چپ نگاه کردم گرفتم چیه رفیق ناباب بعد گفتم ماجرا رو براش اولش که قاطی کرده بود  میگفت  ناظم آبرو نذاشته برام جلوی بابات ولی بعد آروم که شد گفت: صبر کن ببین فقط چه میکنم. هیچی... تو این هفته تا ناظم و میدیدیم دست مینداخت گردنم  

[ پنج‌شنبه 20 اسفند 1394 ] [ 13:38 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر