X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

اسم این پست اضطراریه چون قراره من فقط آخر هفته ها پست بذارم ،وقتی دارم الان میذارم یعنی پس اضطراری بوده که اومدم.(مثلا اولین باره به غیر آخره هفته میام اینترنت)

امروز با اینکه من می دونستم کاری نکردم و برای بابا هم گفته بودم ولی داشتم می رفتم خونه باز یه کم استرس داشتم.تو مدرسه م بابا رو ندیدم.یعنی اصلا از قصد طرف دفتر نرفتم که یه وقت اومدن بابا رو نبینم. حالا بر عکس این علی.زنگ تفریحا می رفت بست جلوی دفتر وایمیستاد ببینه بابای من کی میاد

هی میگفتم ول کن دیگه چیکار داری حالا کی میاد؟

گفت میخوام ببینم از دفتر میاد بیرون عصبانیه یا نه هیچی دیگه هی استرس میداد.آخرم بابا موقع زنگ تفریحا نیومده بود که علی ببینه عصبانیه یا نه.

رفتم تو خونه بابا و عرفان داشتن درس می خوندن .سلام که کردم  فهمیدم بیچاره شدم چون بابا ناراحت یا عصبانی باشه از لحنش معلومه.قشنگ معلوم بود عصبانیه.

دیگه من کارامو کردم بعدم رفتم سر درسم ولی تمرکز نداشتم ول کردم درسو ،دیگه فقط منتظر بودم. چند دقیقه بعد بابا اومد اتاقم.اخماش بدجوری تو هم بود.چند ثانیه مکث کرد بعد گفت یعنی امیر حقته بزنم...

ولی حرفشو قطع کرد یعنی من دیگه داشتم سکته میکردم.ولی آخه کاری ام نکرده بودم ،واقعا نمی دونستم چی بگم.به زور گفتم بابا مگه ناظم چی گفت بهتون؟! عصبانی گفت ناظم چی گفت؟ هیچی... موقع کارنامه دادن کم تعریف کرده بود ازت، یه کمش جامونده بود خبرم کرد بقیه شو بگه!!!

من فک کردم بابا داره مسخره می کنه منظورش اینه که کلی پشت سرم بد گفته ولی سرمو بلند کردم بابا رو نگاه کردم یهو دیدم داره خندش میگره بعدم یهو زد زیر خنده. 

وااای یعنی من دیگه نفس راحت کشیدم ولی عصبانیم شدم گفتم باباااا  یعنی چی؟!!!!!

گفت  که هندسه هشت شدم آره؟!!!!

گفتم بابا شما که  اون روز پس گردنی زدید که..دیگه چندبار تلافی؟!! 

گفت کمت بود.دلم خنک نشده بود.خیلی حرصم دادی امیر

بعد دیگه جدی شدیم و  تعریف کرد که ناظم واقعا چیکار داشته:

خلاصه ش اینه که کلی ازم تعریف کرده تا آخرش بگه که علی دوست خوبی برای من نیست(آقا شهاب حق با شما بود)!!!!!!!!!!!!

من واقعا داشتم شاخ درمیاوردم. گفتم یعنی ناظم مدرسه باید بگه که من با کی دوست باشم با کی نباشم؟!!!آخه یعنی چی بابا؟!!

بابا خودشم می دونه که علی واقعا بچه خوبیه.درسشم خوبه.حالا شاید در حد شاگرد اولی نباشه ولی جزو خوبای مدرسه ست..من از اول راهنمایی باهاش دوستم.بابامم پدر مادرشو میشناسه. حالا چون تو مدرسه دو بار دعوا کرده ناظم باید همچین چیزی بگه؟ !!!!!

گفتم  تازه دعوای ایندفه م  اون سومه شروع کرد وگرنه علی هیچوقت دعوا را نمیندازه شما که میشناسیدش ...ولی ناظم از هردو یه جور انضباط کم کرد.

بابا گفت من علی و میشناسم می دونمم که بچه خوبیه ولی تو دعوا هر دو طرف مقصرن.وقتی دعوا میشه که هر دو طرف بخوان، علی هم خواست که دعوا شد قبول داری؟

خب بابا راس میگفت چون منم به علی گفتم که کوتاه بیاد.اگه گوش کرده بود دعوا نمیشد .

گفتم قبول که دارم ولی بابا آخه بعضی وقتا...

گفت بعضی وقتا چی؟..همین بعضی وقتا کارو خراب میکنه دیگه...خدای نکرده تو یکی از همین بعضی وقتا یه اتفاقی بیفته دیگه کسی به بعضی وقتا بودنش کاری نداره.

بعدم درباره این گفت که دوستای خوب باید رو هم تاثیر خوب داشته باشن و...

بعد من پرسیدم که ناظم اینو گفت شما چی گفتید؟

گفت: از توجه و دلسوزیش تشکر کردم.

گفتم بابا تشکر کردین؟ باید یه چیزی میگفتید.الکی این همه استرس داد بهمون.بابا نمیدونید نامه رو چجوری داد که ... بابات نیاد اخراجی!!!آخه اینم حرفه؟اینهمه مردم آزاری کرده تشکرم کردین؟

دیگه قاطی کرده بودم نمی دونستم چی میگم...بابا یهو اخم کرد گفت چی؟چی گفتی؟اخراجه چی؟

وااای  حواسم نبود که پنجشنبه که به بابا گفتم قضیه رو این حرف ناظم و دیگه نگفته بودم که گفته بود بابات نیاد اخراجی...نمی دونم چرا نگفتم آخه خیلی فاجعه بود اون حرفش.

گفتم نه هیچی...ولی بعد دیگه گفتم اون حرف ناظمم.

یه کم بد نگاه کرد بعد گفت امیر سانسور خبریم یه مدل پنهونکاریه ها...

منم معذرت خواهی کردم گفتم دیگه تکرار نمیشه.

خلاصه که به خیر گذشت.خدا رو شکر.

+از همه کسایی که این روزا همرام بودن و راهنماییم کردن خیلی خیلی ممنونم

+فردا من می دونم و علی رفیق ناباب

+ناظما واقعا چرا اینجورین؟!

برچسب‌ها: ناظم
[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 17:51 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر