X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

ای خدا این ناظم ما چرا اینجوریه ؟ چرا اینقد نامرده؟ یعنی بدبخت شدم رفته ولی واقعا هنوزم نمیدونم چیکار کردم که این بلا داره سرم میاد.الان یه نامه از ناظم برای بابام تو کیفمه و دارم سکته میکنم.

 اونقد قیافم تابلوئه بابام چند بار پرسیده چمه ولی من نگفتم هنوز بهش.

امروز زنگ تفریح آخر منو علی داشتیم از راه پله ای که میرسه به کتابخونه میرفتیم بالا و یکی از سومام داشت میومد پایین که تنش خورد به تنه علی....خیلی هم محکم خورد علی واقعا نزدیک بود بیفته واسه همین عصبانی شد برگشت گفت:هوی کوری؟.عینک بدم بهت؟! سومم برگشت و...

قبلش درباره این سومه بگم که از اون آدمای مسئله داره مدرسه ست.از این قلدرا که شوخیای مزخرف میکنن و همش درحال اذیت اینو اوننن.با علی هم یکی دوبار درگیر شده بود قبلا سر همین اذیتاش.

من گفتم علی بی خیال شو...ولی علی هیچ جوره راضی نشد آخه خب معلوم بود از قصد زده...هیچی دیگه درگیر شدن.منم میخواستم جداشون کنم ولی گوش نمیدادن  روانیا.از شانس بدمم زنگ چهارم داشتیم مدرسه م خلوت بود کسی نبود کمک کنه.آخر سر سومه علی رو هل داد علی افتاد زمین بعدم میخواست با لگد بزنتش ...خب من چیکار میکردم؟!! نمیشد وایسم نگاه کنم که رفتم جلوی سوم رو بگیرم ولی همون موقع ناظم سر رسید. یه داد زد دیگه هر سه تامون میخکوب شدیم.بعدم گفت هر سه تاتون دفتر.

تو دفتر که رفتیم به من  گفت که بگم چی شده؟ اصلا چرا به من گفت؟!!به من چه ربطی داشت چرا از من میپرسید؟!!!انگار من داشتم دعوا میکردم.حالا خوبه خودشم دید داشتم فقط جداشون میکردم.

هیچی دیگه منم ماجرا رو گفتم...یه کم چپ چپ نگاه کرد همه مونو بعد به من گفت برم سرکلاس.یعنی من دیگه فقط خداروشکر میکردم.یه ربعم از کلاس گذشته بود علی اومد.گفتم چی شد؟گفت هیچی بابا دو تا داد زد ولمون کرد دیگه..ولی خیلی عصبانی بود بدو بیراه میگفت به ناظمه آخه از هردوشون سه نمره انضباط کم کرده بود... دیگه خیال کردم تموم شد همه چی...ولی...

آخرای زنگ ناظم اومد سر کلاس گفت زنگ خورد بیا دفتر...یعنی من قلبم ریخت می دونستم یه بلایی قراره سرم بیاد ولی علی هی میگفت نه بابا حتما یه کار دیگه داره.

زنگ که خورد من و علی رفتیم دفتر،علی دم در وایساد من رفتم تو.

ناظمه با اخم یه نگاهی کرد بهم بعد یه کاغذ ورداشت شروع کرد نوشتن.من از استرس داشتم میمردم.برگه رو مهر و امضا کرد،داشت میذاشت تو پاکت گفت اینو میدی به پدرت..بعدم پاکت و گرفت طرفم گفت به سلامت.

یعنی خدایی نزدیک بود گریه م در بیاد.گرفتم گفتم این چیه آقا؟آقا به خدا فقط داشتم جداشون میکردم.قشنگ دو ساعت توضیح دادم آخرام دیگه به التماس افتادم ولی انگار با دیوار حرف میزدم اصلا گوش نمیداد همونطور مشغول کارای خودش بود.وقتی حرفم تموم شد فقط گفت شنبه پدرت نیاد اخراجی.. به سلامت...

من نمیدونم آخه چه هیزم تری به این ناظمه فروختم که اینجوری میکنه باهام؟اون از پارسال اینم از این...یعنی فقط منتظره یه جوری حالمو بگیره..آخه مگه چیکار کردم که اونجوری گفت؟!اخراااااج ؟!!! 

به خدا بابام منو میکشه الکی الکی...آخه من چجوری نامه رو بدم بهش؟!!چی بگم آخه؟!!!

 اونا دعوا کردن ازشون فقط انضباط کم میکنه بعد بابای منو میخواد مدرسه!!!!یعنی علی هر چی بدبیراه گفت بهش حقشه واقعا...ولی این علی....خودم میکشمش.هی گفتم ول کن، بی خیال شو.گوش نداد که...

قشنگ دارم روانی میشم.یعنی بابا بیچارم میکنه.نمی دونم واقعا چیکار کنم .ولی فک کنم نامه رو  همون شنبه صبح بدم.


برچسب‌ها: ناظم نامرد، نامه
[ چهارشنبه 12 اسفند 1394 ] [ 22:45 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر