X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

پنجشنبه هفته پیش، صبح من و بابا رفتیم دنبال عرفان . داشتیم میرفتیم من یه استرس بدی گرفته بودم. دوست داشتم اگه میشد بابا تنهایی بره دنبال عرفان، ولی نمیشد که...

ولی مثل بیشتر وقتا فکرام اشتباه بود.عرفان خوبه خوب بود حتی انگار ذوق داشت که میخواد بیاد خونه ولی من....نزدیک بود بازم خراب  کنم.نمی دونم چرا خداحافظی اونقد سختم بود؟!! شایدم بدونم...

سوار ماشین که شدیم عرفان  یه ریز حرف میزد.اول  کلی از مدرسه حرف زد بعدش پرسید عمو کوروش اینام هستن خونه باباجون یا نه ؟آخه داشتیم میرفتیم اونجا ...آخرسرم گفت:رفتیم خونه باید کللللی پلی استیشن بازی کنیما بابا آخه خیلی وقته بازی نکردم.

بابا با خنده یه نگاهی به من کرد و گفت باشه حالا فعلا که داریم میریم خونه باباجون،رفتیم خونه بازی می کنیم.

بابا برای این خندش گرفته بود که عرفان بازم psp و نشون نداده بود بعد داشت حرف پلی استیشن بازی کردنم میزد،اصلا انگار نه انگار نمی دونم چرا فک کرده بود که من به بابا نگفتم مامان براش pspآورده.دیگه معلوم بود نقشه داره.

رسیدیم خونه باباجون میخواست کیف مدرسشو بیاره تو بابا گفت بذار تو ماشین باشه وسایلت، ولی گفت نه میخوام بیارم.دیگه آورد با خودش تو.

خیلی خوش گذشت.همه دلشون برای عرفان تنگ شده بود آخه هفته پیشش نرفته بودیم اونجا.

وقتی رسیدیم خونه بدو اول رفت تو اتاقش.منم تو اتاقم داشتم لباس عوض میکردم یهو صدای دادش اومد گفت: کی رفته بود تو اتاق من.

هی داد میزد میپرسیدبعد یهو در اتاقمو هل داد با اخم نگام کرد عصبانی گفت: امیر بدجنس تو رفتی؟

حالا تو اون دو هفته یه بارم به من نگفته بود امیرا..همش صدام میکرد داداش،تا پاشو گذاشت خونه باز شدم امیر بدجنسولی خوب بود دلم برای امیر بدجنس گفتنش تنگ شده بود

من هی می گفتم :من نرفتم آخه تو اتاق تو چیکار دارم برم؟!!! ولی هی میگفت نه حتما تو رفتی...نمی گفتم چی شده که؟!!!

بابا بلاخره اومد چمدون عرفان  و گذاشت تو اتاق شنیده بود صدای عرفان و گفت: من رفتم بابا چی شده مگه؟

چند ثانیه ناراحت بابا رو نگاه کرد بعد گفت:چرا خرابش کردین؟لگومو چرا شیکستین بابای بدجنس؟ بابا یه لحظه انگار هنگ کرد لبشو گاز گرفت گفت آخ آخ آخ ببخشید،یادم رفت.بابا زودی برات درست میکنم دوباره.

ماجرا این بود که عرفان لگو جدیدشو نصفه درست کرده بود.بعد بابا  چند روز قبل داشته اتاق عرفان و تمیز میکرده میخواسته جابه جاش کنه، چون خوب وصل نکرده بوده خراب شده.میخواسته بعدا درستش کنه که عرفان نفهمه یادش رفته

عرفان اونقد عصبانی بود گفت نخیرم نمیخوام ،این یکی رو میخواستم خودم تنهایی درست کنم تا آخرش.

بابا گفت خب بازم تنهایی درست کن از اول عرفان بیشتر عصبانی شد گفت إإإ کلی زحمت کشیده بودم اون همه درست کرده بودم.

بابا هر چی میگفت راضی نمیشد باز یه اعتراضی میکرد بابا گفت خب الان من چیکار کنم عرفان؟

با اخم همونطور وایساده بود جلوشو نگاه میکرد انگار داشت فک میکرد منو بابا هم همونطور وایساده بودیم منتظر که دستور صادر کنهالبته به سختی چون داشت خندمون میگرفت از قیافش

بلاخره گفت خب باشه حالا بعدا درست میکنم دوباره اشکال نداره.الان بریم پلی استیشن بازی کنیم.بابا هم بغلش کرد بوسش کرد گفت آفرین پسر مهربونم.

بعد رفتیم تا شام پلی استیشن بازی کردیم که خیییلی کیف داد.بعد شام عرفان  گفت خب بریم بقیه بازی.

ولی بابا گفت که دیگه پلی استیشن بسه برو یه بازی دیگه بیار.گفت نخیرم من خیلی وقته اصلا  بازی نکردم باید بازم بازی کنیم.تو روخدا.

بابا گفت عرفان تو اصلا بازی نکردی؟ گفت نه دیگه نبودم که...بابا گفت یه ذره م بازی نکردی ؟  گفت خب نه دیگه از اینا نداشتم که اونجابابا اینجوری می گفت که عرفان اعتراف کنه ولی بازم هیچی

بابا گفت ولی  دیگه امشب پلی استیشن بسه برو یه چیز دیگه بیار.فردا بازی میکنیم بازم.

یه کم وایساد ناراحت نگاه کرد بعد گفت خب باشه ولی فردا دیگه باید خیلی بازی کنیما...بعدم رفت بالا.

عرفان که رفت بابا بهم گفت :پاشو برو بهش بگو psp تو بیاربه بابا نشون بده. هرچی میگم  که به روی خودش نمیاره موذی

رفتم تو اتاقش داشت لگوشو جمع میکرد بیاره پایین.گفتم عرفان psp تم بیار بابا ببینه.گفت باشه حالا میارم.بعد داشت میرفت.جلوشو گرفتم گفتم حالا میارم چیه؟میگم الان بیار.

گفت ببین دستام جا نداره دیگه.. بعدا میارم دیگه.

گفتم خب بده من اینارو تو pspرو بیار.گفت نه. گفتم چی نه عرفان میگم بده من برو بیار دیگه. کجاس اصلا من وردارم.

گفت تو روخدا نه داداش...نمیخوام به بابا نشون بدم اصلا.آفرین داداش تو هم نگو به بابا خب؟!!

گفتم چرا ؟نمیشه که نشون ندی؟ گفت داداش بابا از اینا بدش میاد بعدش ازم میگیره دیگه نمیده بهم .

 گفتم نه بابا میذاره به اندازه اینم بازی کنی.حالا کوش برو بیار. ولی واقعا  اصلا قصد نداشت  بیاره گفت نه نه من خودم یه کم بازی میکنم فقط قوله قول.بعد داشت میرفت پایین دیگه بازو شو گرفتم گفتم کجا میری عرفان؟ بابا منتظره الان..من بهش گفتم تو psp داری، میدونه، برو بیار. یهو قاطی کرد عصبانی شد هی میگفت امیر بدجنس چرا گفتی؟!!منم هی میگفتم خب بابا ازم پرسید نمیشد دروغ بگم که..ولی میخواست بزنه منویهو صدای بابا اومد گفت امیر..عرفان کجایید پس؟قراره من بیام بالا؟

اعصابم دیگه داشت خورد میشد ازش گفتم عرفان ول کن برو بیار دیگه.میگم بابا میذاره بازی کنی... بدو.

ناراحت نگام کرد گفت آخه نمیشه....گفتم چراااا؟گفت آخه ندارمش که الان گفتم یعنی چی؟ چی میگی؟ 

بابا دیگه صبرش تموم شد اونقد طولش داد این عرفان، بلاخره اومد بالا.گفت چی شده اینجا؟ولی هیچکدوم جواب ندادیم.بابا عرفان و نشوند رو پاش گفت برو کادوتو بیار بابایی ببینم چی داری.داشت گریه ش میگفت گفت ندارم دیگه.نیستش.

 بابا گفت عرفان فقط میخوام ببینم برو بیار.گفت نمیشه خب آخه اینجا نیستش که ...خونه باباجونه!!!!

من و بابا یه لحظه هنگ کردیم.من گفتم اونجا چرا؟ دیگه اعتراف کرد که اونجا قایم کرده که بابا نبینه ازش نگیره.میخواسته هر وقت رفتیم اونجا یواشکی یه کم بازی کنه

بابا گفت عرفان یواشکی؟نگفتم کار یواشکی رو بابا بعدش بفهمم عصبانی میشم؟

 گفت ببخشید بابا دیگه کار یواشکی نمیکنم!!!!!!

من و بابا هر دو تعجب کردیم.بابا که اونقد کیف کرد که محکم بوسش کرد گفت آفرین پسر خوبه حرف گوش کنم.

آخه عجیب بچه خوبی شده بود.عرفان و سریع معذرت خواهی کردن؟!تازه بدون یه ذره حاضر جوابی؟!!!!

البته دیگه قبلش کلی حاضر جوابیاشو به من کرده بود فک کنم حاضر جوابیش تموم شده بود.

دیگه بابا کلی حرف زد باهاش و قرار شد که مثلا هر قدر میخوادpspبازی کنه همون قدر باید کمتر پویا ببینه. اولش که اصلا قبول نمیکرد.ولی بابا گفت یا اینجوری یا اصلا دیگه از خونه بابا جون نمیاریمش خونه.

 یه کم گریه کرد ولی دیگه من گفتم که خب اینجوری که کلی میتونی بازی کنی اگه خونه بابا جون بود که فقط یه ذره میتونستی. دیگه قبول کرد آخرش.

بعد به عمو کیارش زنگ زدیم که فردا داره میاد استخر psp رم بیاره. زیر تخت عمو کیارش قایم کرده بود

فرداش عمو pspرو آورد ولی چجوری؟!!!کللللی عرفان و اذیت کرد. اولش گفت:آخ آخ یادم رفت ، جا گذاشتم. .بعدم که گفت آوردم هی نمیداد میگفت: خیلی باحاله مال خودمه نمیدم بهتآخر سرم که داد بهش روشن نمیشد.عرفان قاطی کرده بود نزدیک بود عمو رو بزنه میگفت خرابش کردی ولی گفت خراب چیه فقط یه ذذذرررره بازی کردم باتریش تموم شد. شارژم نکرده بود

ولی حالا اینا چیزی نیستکه موقع ناهار بابا رفته بود سفارش بده عمو باز شروع کرد گفت : عرفان psp تو بده من دوباره ببرم خونمون، ببری خونه کامران ازت میگیره ها!!

عرفان گفت نخیرم گفت که نمیگیره میذاره بازی کنم.

گفت: الکی میگه میخواد گولت بزنه که ببری خونه بعد ازت بگیره قایم کنه!!!

عمو کیارش وقتی میخواد اذیت کنه اونقد جدی حرف میزنه که....خب ما میشناسیمش میدونیم شوخی میکنه ولی عرفان خیلی بچست هزاربارم عمو گولش بزنه بازم باورمیکنه حرفاشو.

آروم گفت نخیرم میذاره ولی قشنگ معلوم بود باور کرده.من اومدم بگم: نه عرفان عمو الکی میگه ولی عمو نذاشت حرف بزنم.

گفت: نخیر نمیذاره.مگه میذاره تبلت بازی کنی؟! خب اینم مثل اونه دیگه. بعد با یه لحن خییییلی ناراحتی گفت: عرفان ببری خونه دیگه تمومه...دیگه... همون موقع بابا اومد عمو دیگه حرفشو قطع کرد ولی عرفان یهو گفت بابا psp مو میخواید بگیرید قایم کنید؟!

عرفان اینو گفت عمو خندش گرفت دیگه بابا فهمید باز عمو بدجنس شده چپ نگاه کرد به عمو...گفت نه.. بعد در گوش عرفان آروم یه چیزی گفت عرفانم با سر تایید کرد بعد با اخم به عمو نگاه کرد گفت عموی بدجنس دیدی گفتم؟!!!!

عمو با اشاره باز گفت نه نه داره گولت میزنه...

بابا گفت کیارش بسه.عمو هم خندید گفت ای بابا نمیذاری یه pspکاسب شم.یه ذره مونده بودا.... 

میخوام بگم بابا برای تولد عمو یه pspبراش بخره

+چقد طولانی شد!!!!!!ببخشید.


برچسب‌ها: psp، عمو کیارش، عرفان
[ پنج‌شنبه 6 اسفند 1394 ] [ 00:01 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر