X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

این هفته م بلاخره تموم شد.فردا مامان داره میره و عرفانم دیگه میاد خونه.

این هفته خوب گذشت.راحتر از هفته پیش.بازم خونه سوت و کور بود.بازم جای عرفان خییلی خالی بود ولی خوب بود.یعنی عرفان یه کاری کرد که... 

پنجشنبه صبح منو بابا رفتیم دنبال عرفان و رفتیم راهپیمایی که خییلی خوب بود.منو عرفان اونقد داد زدیم که صدامون گرفته بود.البته اوایل که نشد شعار بدیم اونقد که عرفان سوال پرسید.اول گفت: امیر مرگ بر آمریکا یعنی چی؟ منم گفتم:یعنی ان شاالله آمریکا بمیره نابود شه. اخم کرد جدی یه کم فک کرد بعد گفت:بابا زمینا چجوری میمیرن؟!!!! 

بابا گفت:زمینا چیه؟ گفت زمین دیگه خب معلممون رو کره زمین به ما نشون داد همه جارو از همونا که تو خونه م داریما ولی بزرگتره بعد گفتش که اینا کشورن خب همش زمینه دیگه بعضی جاهام دریاست بعد امریکا هم کشور بود دیگه یعنی زمینه بعد زمینا چجوری میمیرن؟

من تا همین چند سال پیش میومدم راهپیمایی که بابا برام بادکنک بخره  بعد این فسقلی چه حرفایی میزد.(البته منظورم از چند سال پیش، چچچچچچچننننننندددددد سال پیش بودا)

دیگه بابا بغلش کرد که توضیح بده اونقد که سر صدا بود.نفهمیدم بابا چی جواب داد.

بعد بابا مارو رسوند پیش مامان .عرفان اول کلی برای مامان از راهپیمایی تعریف کرد بعدم رفت سراغ psp.من فک میکردم اونروز دیگه عرفان میاره به بابا نشون میدهpspرو ولی نیورده بود.من یواشکی پرسیدم عرفان چرا اینو نیوردی بابا ببینه؟

یه کم فک کرد بعد گفت:آخه...خب یادم رفت دیگه.بعدا نشون میدم حالا.

شبم رفتیم شهربازی.خوب بود خوش گذشت.به عرفان که خیییلی خوش گذشت یه جا هم یاد بابا افتاد گفت :ای کاش بابا بود بابا از این بازیا خوب بلده همش برنده میشه کلی بلیط میبریم.

موقع خوابم اومد پیشم بخوابه.یعنی اولش رفته بود پیش مامان بخوابه ولی بعدش اومد پیش من.گفت داداش پیشت میخوابم نترسی راحت بخوابی.آخه خودش اینجوریه  جای جدید میترسه تنها بخوابه.واقعا چقدم راحت خوابیدم.مگه میذاشت بخوابم همش سوال میکرد سوالای عجیب غریبه سخته...من هی فقط میگفتم نمی دونم نمی دونم ولی کم نیورد که هی می پرسید.دیگه آخر گفتم:عرفان من دیگه خوابیدم.بازم حرف زد ولی  من دیگه جواب ندادم بلاخره ول کرد خوابید.

جمعه م تا غروب همش بیرون بودیم.وقتی برگشتیم عرفان تلوزیونو روشن کرد که پویا ببینه مامان گفت: برو مشقاتم بیار بنویس آفرین پسرم!!!

من خیلی تعجب کردم لبمو گاز گرفتم گفتم: عرفان هنوز مشقاتو ننوشتی؟!!!!!!  بد نگفتما مثلا عصبانی یا با اخم نگفتم فقط تعجب کردم اونجوری گفتم. ولی عرفان هول شد گفت: نه نه الان زودی مینویسم داداش یه کمه فقط.بعدم رفت آورد با هم انجام دادیم.

بعد از شام من به بابا زنگ زدم بیاد دنبالم بعدم رفتم تو اتاق داشتم حاضر میشدم عرفان با اون قیافه مظلوما اومد.فک کردم که ای خدا الان بازم میخواد گیر بده بگه نرو وبمون و از این حرفا ولی گفت: داداش به بابا نگیا خب؟آفرین؟

گفتم چیو نگم؟ گفت : من مشقامو ننوشتم دیگه.باشه؟توروخدا داداش...بعد همونطور کم کم داشت بغضشم میگرفت گفت: تقصیر من نبود که من از مدرسه اومدم بعد پویا دیدم بعدش خب مامان نگفت که بیا درس بخونیم منم حواسم رفت داداش یادم رفت ..دیگه نمیکنم خب؟قوله قول....بعدم اشکش ریخت.من  اصلا نمیفهمیدم چرا گریه میکنه.

گفتم: داداشی چرا گریه میکنی ؟!!!!!!اشکال نداره خب نوشتی دیگه الان.

گفت :نخیرم همش بازی کردم پویا دیدم تازه شبام یه کم دیدم بعد درسامو نخوندم اولش که آخر همه خوندم تنبل شدم.بعد به بابا بگی دیگه منو را نمیده بیام خونه!!!

!!!!!!!گفتم :چی میگی عرفان؟!!!!کی گفته راه نمیده؟!

گفت: بابا خودش گفت. گفتم کی گفت ؟ گفت: همون موقع دیگه تو گفتی امتحانو بد دادی غلط نوشتی همه رو بعد بابا گفت خونه رات نمیدم دیگه، منم درسامو نخوندم  به بابا بگی دیگه نمیذاره بیام خونه بعدش مامان منو میبره داداش بعد من چجوری برم مدرسه؟تو رو خدا داداش خب؟بگو من بچه خوبی بودم همش  که بابا منو دوست داشته باشه 

 من همیشه از این فکرای عرفان خندم میگیره ولی ایندفه خندم نگرفت تازه داشت گریه مم میگرفت نمی دونم چرا

 بغلش کردم دیگه صدای گریه ش کم بشه میترسیدم مامان بشنوه بیاد.گفتم :عرفان بابا شوخی کرد اونروز واقعی نگفت که الکی گفت .

گفت نخیرم واقعی گفت .

گفتم: خب باشه نمیگم گریه نکن الان مامان میفهمه ها...

گوشیم زنگ خورد بابا رسید نمی دونستم چی بگم دیگه بهش فقطسریع اشکاشو پاک کردم گفتم:باشه قوله قول نمیگم .میگم پسر خوبی بودی دیگه گریه نکن.دیگه خیالش راحت شد گفت:خب وایسا .بعدرفت بازم کاپشن پوشید با من اومد پایین.

بابا تا عرفان و دید گفت: گریه کردی بابایی؟ باز چشماشو پاک کرد گفت نه نه..بعدم خندید.

عرفان که گفت نه دیگه بابا چیزی نگفت ولی داشتیم برمیگشتیم بازم ازم پرسید منم  قول داده بودم نگم ولی بعدش فک کردم بگم بهتره ،دیگه  گفتم به بابا.بابا هم مثل من اصلا خندش نگرفت فقط لبخند زد گفت موذیه فسقلی باز فکر و خیال کرده واسه خودش آره؟!!! 

یکشنبه که بازم رفته بودم اونجا و بابا  اومد دنبالم  عرفان که اومد پایین بابا تو ماشین رو پاش نشوندش آروم حرف زد باهاش من دیگه نفهمیدم چی گفت ولی فک کنم که  میخواست خیالش و راحت کنه که از این فکرا نکنه دیگه .

 تو این مدت خیلی ها بهم گفتن که با فکرای خودم خودمو اذیت میکنم و ناراحتیام تقصیر خودمه.آره...واقعا همه راس میگفتن. چون اگه عرفان اون چیزا رو نمیگفت من کل این هفته رم با کلی فکر و خیال بیخود میگذروندم.

البته بعضی  از ناراحتیام واقعا بیخود نبود و نیست ولی خب فک کردن بهشون واقعا چه فایده ای داشت؟! اگه فقط فایده نداشتم خوب بود،همش ضرر بود برای خودم و بقیه باید خودمو درست کنم چون تو این روزا همه خوب بودن جز من که....(اینو قرمز نوشتم که یادم نره ..برای دفعه بعد).

تو این هفته که چند بار رفتم اونجا و بابا رم دیدعرفان ولی بازمpsp شو نشون نداد.می دونستم که اونروزم الکی میگه یادم رفت.خودش خوب می دونه که بابا ...فک کنم  موذی یه نقشه ای داره باز


+از همه کسایی که تو این روزا دعام کردن ،دلداریم دادن و راهنماییم کردن خیلی خیلی ممنونم.دعا میکنم زندگی شون همیشه شاد و بی غصه باشه

+یهو یاد یه جمله افتادم که فک کنم تو یه فیلمی شنیدم،خیلی جالبه فک کردم بذارم اینجا بقیه م بخونن.

هر وقت  خواستی بین خودت و حق طرف  یکی رو بگیری حتما طرف حق و بگیر چون اون موقع ست که طرف خودتو گرفتی.

+ آهنگ "ارث اجدادی" از رضا یزدانی


[ پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 ] [ 00:42 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 174822

Online User

ابزار وبمستر


ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین