X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

اون اولا که عرفان اومده بود پیشمون، مامان هر وقت زنگ میزد و با عرفان حرف می زد بعدش عرفان شروع میکرد سوال کردن و آخرسرم گریه می کرد.بابام می بردش تو اتاقش یا بیرون که باهاش حرف بزنه و آرومش کنه چون این موقعه ها من به جای اینکه به بابا کمک کنم عرفان آروم شه خودمم...خلاصه که وضع بدی بود.

ولی چند وقت بعدش دیگه وضع بهتر شد دیگه وقتی حرفش تموم میشه فقط یه کم میره تو خودش ولی دیگه من و بابا باهاش شوخی می کنیم و با هم می خندیم زود عادی میشه.

حالا چند روز پیش که مامان زنگ زد عرفان بعدش خوشحال بود.اومد با ذوق برای بابا تعریف کرد که مامان چیا گفته. فهمیدم که قراره بیاد.

عرفان به بابا گفت مامانم اومد اجازه میدید برم پیشش؟بابام گفت بذار مامان بیاد بعد ببینیم چیکار می کنیم.

از اون روز دیگه دست خودم نبود حالم گرفته شده بود اصلا نمی خواستم دیگه هیچوقت عرفان بره شیراز حتی چند روز.کلا اعصابم از عرفان خورد بود که اونقد خوشحال بود.چندبار بیخودی سرش داد زدم دعواش کردم، یه بارم گریه ش در اومد.با بابا بد حرف زدم.نمی دونم چرا ولی یه جور استرس گرفته بودم. بابا یه حرفایی زد که آروم شم ولی بازم یه جوری بودم.

وقتی مامان اومد ،از شیراز زنگ زد خبربده. بعد اینکه با عرفان حرف زد عرفان به بابا گفت مامان با شما کار داره.

گوشی رو که داد اومد پیشم.گفت امیر من بخوام برم شیراز تو و بابام میاین؟

من بازم اعصابم خورد بود پرسیدم که مامان نگفت چند وقت میمونه؟ گفت فک کنم گفت دوهفته.بعد گفت میاین داداش؟

گفتم نه من مدرسه دارم تازه تو هم داری بابا نمیذاره اصلا بری...خیلی ناراحت شد حالش گرفته شد.

گفت خب چند روز که اشکال نداره.

گفتم عرفان دوهفته چند روزه؟!!!

بغض کرد گفت خب مامان داره میگه که بذاره...

اونقد دلم سوخت براش...پشیمون شدم .گفتم خب شایدم بذاره.

 گفت پس شمام بیاید باشه؟مثل اون موقع ها که میومدید.

گفتم اون موقع یا عید بود یا تابستون الان که نمیشه.حالا ولش کن دیگه بذار بابا حرفش تموم شه بیاد.

گفت الان خودم میرم ببینم...هرچی گفتم نرو گوش نداد رفت بالا.

ولی می دونستم بابا نمیذاره.بابا یه روزم اجازه نمیده آدم همینجوری مدرسه نره چه برسه دوهفته. برای همین قرار شد مامان خودش بیاد تهران چند وقت بمونه.

عرفان وقتی فهمید اونقد خوشحال شد. معلومه اونم دیگه دوست نداره تنهایی بره شیراز...منم خیلی خوشحال شدم خداروشکر کردم که  عرفان دیگه قرار نیست جایی بره.ولی خیلی می ترسم.می ترسم  وقتی مامان بره عرفان بازم مثل قبل شه آخه تازه داشت براش عادی میشد.

ای کاش...هیچی.

+آنیتا خانم آهنگ وبم  ایندفه پاشایی گذاشتم که خواسته بودید.

[ پنج‌شنبه 15 بهمن 1394 ] [ 16:57 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر