X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

عرفان خان با اینکه دیگه خودشم میره مدرسه ولی ایام امتحانا تا تونست اذیتم کرد. چه قدر دیگه بابا باهاش حرف زد و آخرشم چقد باز دعواشون شد و که همه رو نمیشه گفت ولی کلا این ایام خیلی عصابش خورد بود.چون پنجشنبه جمعه ها انتظار داشت مثل همیشه مثلا درس و مشق کلا تعطیل باشه و همش بازی باشی ولی نمیشد که چون اتفاقا همش شنبه ها امتحانای سخت و مهم داشتم .

البته بازم شبا بازی میکردیم ولی راضی نمیشد .بابا  سرشو گرم می کرد ولی هی میگفت امیرم باشه.بابا بازم هی توضیح میداد و حرف میزد باهاش دیگه به زور قبول میکرد.

ولی پنجشنبه جمعه ای که شنبه ش امتحان فیزیک داشتم اصلا قاطی کرده بود واقعا نمیذاشت درس بخونم.میگفت بسه دیگه درس نخون. بابا می گفت یه کم دیگه تحمل کن دیگه زود تموم میشه امتحاناش ولی ول نمیکرد.دیگه رفتم یه کم باهاش پلی استیشن بازی کردم .قول داد اگه نیمساعت باهاش بازی کنم دیگه تا شب کاریم نداشته باشه ولی بعد بازی نمیذاشت برم...اصلا یه جور عجیبی شده بود هی می گفت تو رو خدا تورو خدا نرو ..تورو خدا داداشی..انگار مثلا من داشتم کجا میرفتم؟!!

بابا گفت :عرفان دیگه داری پسر بدی میشیا...مگه قول ندادی؟!داداش دیگه باهات بازیم کرد بیا با من بازی کن. 

ولی اصلا به حرف بابا گوش نمی داد همونطور التماس می کرد.بابا به من اشاره کرد که محلش نکنم و برم منم رفتم یهو عصبانی داد زد:امیر بدجنس نرو..ازت بدم میاد..

اصلا نمی دونم چرا اینجوری شده بود؟!!!من دیگه رفتم سر درسم نمی دونم بعدش چی شد ولی فرداییش دوباره همون ماجرا بود!!!از صبح به من چسبیده بود...یعنی حاضر نبود با بابا هیچ کاری کنه.نمی دونم چرا؟!! 

قبلانم شده بود که مثلا من میانترم داشتم یا یه پروژه درسی ، میرفت با بابا بازی میکرد اصلا کاریمم نداشت ولی اون روز اصلا ولم نمیکرد.انگار از قصد سر امتحان فیزیکا دوس داره اذیت کنه.

دوباره گفت یه کم بازی کنیم بعد برو باشه؟

بابا گفت نه امیر دیگه بازی نمیکنه باهات دیروز بازی کرد بعدش چیکار کردی ؟!! بی ادبی کردی  معذرتم نخواستی.

گفت نه بی ادبی نکردم.. داداش بیا..دستمو گرفته بود میکشید. منم امتحان قبلیمو که هندسه بود اونجوری داده بودم دیگه برای فیزیکم استرس گرفته بودم. گفتم نه درس دارم ولم کن وقت ندارم.بابا گفت اصلا برو لباس  بپوش بریم بیرون.عرفان گفت کجا؟ گفت هرجا خواستی،میریم پارک بدو..من خیلی حال کردم بابا اینو گفت فک کردم بابا چرا زودتر نگفت.

گفتم عرفان بدو پارک.گفت پس تو هم بیا..تو رو خدا امیر تو هم بیا...

واقعا این عرفان عجیب غریبه..یعنی بعضی وقتا قشنگ انگار از قصد دوست داره بابا عصبانی شه.

گفتم تو که هزار بار با بابا تنهایی رفتی پارک خب برو دیگه بازم.گفت نه خوب نیست...تو هم بیا..بابا دیگه داشت عصبانی میشد گفت نه مثل اینکه این آقا باز هوس کرده امروز منو عصبانی کنه..بعد یه کم بلند گفت آ ره عرفان؟!!

عرفان ناراحت گفت نه..گفت پس برو حاضر شو..امیر تو هم برو سر درست.

دستمو گرفته بود من کشیدمش که بیاد بالا بره لباس بپوشه .گفتم بیا...ولی با حرص گفت نه نمیام..از پارک بدم میاد.

بابا گفت: خیله خب عرفان خان  پس برو ریاضیتو وردار بیار بشین تمرین حل کن .بجنب.

دیگه داشت گریه ش میگرفت گفت آخه چرااا؟منکه خوندم همه رو حل کردم.امیر تنبله همش جمعه هام درس میخونه من خوندم درسامو دیگه تمرین ندارم حل کنممن خندم گرفت آخه خیلی باحال گفت تنبلم ولی بابا عصبانی بود اصلا خندش نگرفت.

 گفت حرف نباشه دیگه ..خودم تمرین میدم حل کنی...برو بیار...

دیگه زد زیر گریه اشکش همونطور میومد...دستمو گرفته بود گفتم بیا..همونطور با گریه  و حرص آروم غرغر میکرد داشتیم میرفتیم .گفت خب آخه چرا ؟من حل کردم نمیخوام دیگه.بابا صداشو شنید گفت باز که صدات میاد،نگفتم حرف نباشه دیگه؟!

گفتم هیس ول کن دیگه عرفان .خب لج میکنی همینه دیگه، چرا نرفتی پارک؟ ولی دیگه فقط گریه میکرداونقد دلم سوخته بود با اینکه تقصیر خودش بود.. رفت ریاضیشو آورد رفت پایین.منم دیگه رفتم سر فیزیک.یه نیمساعت چهل و پنج دقیقه بعد رفتم ببینم دارن هنوز ریاضی میخونن یا نه.دیدم نه بابا دارن پاتک بازی میکنن.کلی هم عرفان داشت کیف میکرد سرو صدا می کرد.


+وای تو این چند روز چقد پست گذاشتم!!!!!کل این مدت و که نبودم تلافی کردمآدم عقده ای به من میگن

[ جمعه 2 بهمن 1394 ] [ 23:38 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر