X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

این عرفان واقعا خیلی...نمی دونم چیه!!

امتحانای من ساعت8 تا 10 بود برای همین وقتی بابا و عرفان از مدرسه میومدن من خونه بودم.یه روز که اومدن من داشتم تو اتاقم درس می خوندم عرفان با دو اومد اتاقم.بغض کرده بود هول بود اصلا سلامم نکرد گفت: داداشی فک کنم بابا میخواد منو خیلی دعوا کنه بزنه.

گفتم سلام چرا ؟ چیکار کردی؟

گفت هیچی کاری نکردم که...

گفتم پس چی؟ گفت آخه بابا همش عصبانیه اخم کرده بعد دیگه اصلا نپرسید که تو مدرسه چی کارا کردیم من تعریف کنم، بعدش من گفتم عصبانید؟ گفتش که هیس صدا نشنوم

گفتم خب الکی عصبانی نیسکه حتما یه کاری کردی دیگه.

گفت خب منکه کار ی نکردم ولی.... آخه اومد دنبال من بعد گفت که  تو ماشین بشین من برم ببینم خانم معلمتون چیکارم داره .

وای عرفان اینو گفت منم هول شدم. گفتم معلمتون کار داشت با بابا؟ چرااااا؟

قشنگ معلوم بود بازم الکی میگه کاری نکردم.دیگه یه کم گریه ش گرفت یه خورده فک کرد گفت  خب آخه دیروز محمدحسین یه... می خواست تعریف کنه ولی بابا صداش کرد گفت آقا عرفان کجا رفتی؟چرا کیفتو رو پله ها ول کردی؟ بیا وردار ببر تو اتاقت.

من گفتم ولش کن برو کیفتو وردار بعدا بگو...دیگه سریع رفت نشد بگه چی شده...من رفتم پایین بابا تو آشپزخونه بود ولی خیلی عصبانی نبودسلام کردم گفتم بابا چی شده عرفان چیکار کرده؟ بابا گفت چی گفت بهت؟ منم گفتم چیا گفت.

بابا گفت فسقلیه موذی. 

من بازم پرسیدم  ولی  گفت بعد ناهار تعریف میکنم واست بعدم عرفان و صدا کرد بیاد ناهار.اومد پایین باز مظلوم شده بود بابا هم اخم کرده بود و جدی بود برای همین عرفان ساکته ساکت بودو اصلا حرف نمیزد فقط غذا می خورد.حتی مثلا همیشه سر غذا خیلی آب یا دوغ میخوره بعد غذاشو زیاد میاره بابا همیشه بهش تذکر میده.. ولی تا وسطای غذاش اصلا به لیوان دوغش دست نزد.بابا یه لحظه خندش گرفته بود بعد جدی شد گفت چرا دوغتو نمیخوری عرفان؟!! آروم گفت چرا می خورم.بعد ورداشت خورد. خیلی باحال شده بود.غذاشم تموم کرد اصلا نرفت پویا ببینه رفت بالا.

عرفان رفت بابا گفت می بینی چه بچه نمونه ای شده باز

وقتایی که قبول داره کار بد کرده که خیییلی هم کم پیش میاد اینجوری بچه خوب میشه.بازم مثلا یه کم میگه کاری نکردما ،اصلا نگه که نمیشه... ولی با پررویی نمیگه یواش میگه.

بعد بابا تعریف کردبرام..

دیروزش از مدرسه زنگ زده بودن به بابا گفته بودن که فردا یه سر به معلم عرفان بزنه، بابام پرسیده بوده که مثلا کاری کرده ولی گفتن نه فقط معلم میخواد درباره عرفان یه مشورتی از بابا بگیره و از این حرفا...

معلمشون به بابا گفته بود که هیچ جوره موفق نشده معنی آزمون و سنجش و به عرفان بفهمونه. موقع امتحانا همش ورقه دوستش محمد حسینم نگاه میکرده و تا یه چیزی رو غلط مینوشته بهش می گفته حالا چرا؟ چون محمد حسین یه بار یه چیزی رو اشتباه نوشته بوده بعد دو ساعت گریه کرده..دیگه عرفان از اون روز همش این کارو میکرده.معلمشم هر چی براش توضیح داده که این امتحانه و با کارای گروهی کلاس فرق میکنه و هر کس باید تنهایی انجام بده گوش نمیداده هی میگفته ، خب شما همش به ما یاد میدید منم میخوام به دوستم یاد بدم که بلد باشه درست بنویسه همه رو. بعد به زور راضی میشده میگفته باشه دیگه نمی کنم ولی بازم میکرده.دیگه معلمش جاشو عوض کرده ولی بازم با بغل دستیش همون طوری بوده سر امتحان بعد حاضر جوابی هم میکرده میگفته خب چیه مگه میخوام یاد بگیره بعد معلم گفته بیا سر میز بشین دیگه اونجا نشسته که به کسی تقلب نرسونه وای خدا یعنی از خنده داشتم میمردم بعد بابا گفته پس چرا زودترخبرش نکردن ؟معلمشونم گفته که اینجور مسائل که مربوط به درس و مدرسه هست تا جایی که بشه بین دانش آموز و معلم حل می کنن و به اولیا نمی گن که رابطه معلم و دانش آموز کم رنگ نشه.ولی دیگه حل نشه و نتونن از والدین کمک میخوان .حالا عرفانم یه کاری کرده بود که دیگه مجبور شده بودن

یعنی چه کاری م کرده بودالبته تقصیر محمد حسینم بوده ها.

باز سر اینکه یه چیزی رو غلط نوشته بود زده زیرگریه ..عرفانم عصبانی شده با معلمشون دعوا کرده گفته تقصیر شماست بعدم بهش گفته بدجنس..بعدم قهر کرده از کلاس رفته بیرون تو حیاط.یعنی من دهنم وا مونده بود باورم نمیشد اصلا...دیگه فقط بلند میخندیدم .آخه به معلم گفته بود بدجنس خیلی باحال بود واقعا.

معلمشون هرچی رفته باهاش حرف زده انگار نه انگار همونطور فقط اخم کرده نشسته .دیگه ناظم و مدیرم رفتن تو حیاط ولی بازم هیچی. آخرسر مدیرشون گفته پس اگه به حرف هیچ کس گوش نمیدی به پدرت میگیم بیاد که بهت بگه برگردی سر کلاست دیگه بلند شده رفته ولی با اخم و قهر.

بعد ناهار بابا رفت اتاق عرفان.اولش یه کم دعواش کرد که چرا با معلمش بی ادبی کرده و بی اجازه از کلاس رفته بیرون و به حرف هیچ کس گوش نداده عرفانم چون دیگه  خودش خیلی ترسیده بود و بچه خوبی شده بود فقط اولش آروم گفت آخه محمد حسین گناه داشت ولی بعد دیگه زود گفت ببخشید بابا.بعد بابا شروع کرد درباره امتحان و اینا حرف زدن من دیگه رفتم سر درسم  .بابا خیلی تو اتاق عرفان بود بعدم که اومدن بیرون عرفان میخواست پویا ببینه ولی بابا نذاشت گفت چون با معلم و ناظم و مدیر بی ادبی کردی جریمه میشی امروز پویا نمیبینی .یه کم غر زد و لج کرد ولی دید بابا نزدیکه عصبانی شه دیگه  زود ول کرد.

نمی دونم بابا بلاخره تونست معنی امتحانو به عرفان بفهمونه یا نه فعلا که دیگه مدرسشون بابا رو نخواسته ولی عرفان  راس میگه دیگه خب،امتحان کلا چیز ترسناکیه. امتحان گروهی خیلی بهترهخیلی زرنگه ، موذی از الان فهمیده

ولی اگه معلمشون می تونست یه کاری کنه محمد حسین دیگه سر غلطاش گریه نکنه دیگه همه چی حل میشد چون خب عرفان اینجوریه دیگه از گریه بقیه ناراحت میشه.به بابا هم گفتم بابام گفت که منم اینو به معلمش گفتم.

+ببخشید خیلی طولانی شد

برچسب‌ها: عرفان، تقلب
[ پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ] [ 01:24 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 174822

Online User

ابزار وبمستر


ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین